و زندگی ما از آبادی، می آغازد.

یادتونه همیشه می گفتید: ان شالله عروسی تون؟!

حالا شده عروسی مون، تشریف می آرید؟

..................................................................

بیادش و بیاریش

نسیبه و مراد

در بزنگاه زندگی، از دورترین فاصله ها، همسفر شده ایم.

ابر رحمت خدا را سایبان فراز و فرود زندگی مان ساخته ایم.

کلبه ساده زیستن ما، حصارش همه پرده لطف خداست.

سقف آن به بلندی آسمان و فرشش به گستردگی کویر.

اینک گرمی بزم آغاز زندگی مان، در گرو حضور و صفای شماست.

چشم به راه قاصدک حضورتان هستیم.

پورقاسمیان- یاری دهنوی

پذیرایی: آدینه اول شهریورماه یک هزار و سیصدو نود و دو، از ساعت نوزده تا پاسی از شب.

نشانی:

استان کرمان، شهرستان بردسیر، کیلومتر 30 جاده بردسیر- سیرجان، آبادی ده رستگار.


توجه: این نوشته به منزله دعوتی از سر صدق و اخلاص از همه عزیزانی است که رد پای انسانیت و محبت شان بر کویر هستی و روزشمار لحظه های زندگی ما حک است. لذا، امیدواریم با حضورتان همچون ستاره های آسمان شب آبادی، مایه فخر و مباهات بزم مان باشید.

آوای قنوت دستان ما در شبی از شب های قدر

  باز هم شب قدری دیگر آمد. امسال اولین سالی است که شب قدر را در کنار همسفرم، مراد هستم. در خانه دوستش حجت. با دعایی که از رادیوی او می آمد، لحظه کوتاه و دلنشین اتصال فراهم شد. در آن لحظه زبانم به سمت و سوی شکر در حرکت بود و چشمانم اشکی به دور از بغض نیاز می ریخت.
همیشه دوست داشتم ارتباطم با او زمانی اوج گیرد که نیاز خاصی را از دنیا در دلم حس نکنم. شاید هم یک حسابگری ناخواسته است که می دانم همه چیز با حضورش در زندگیم شکل می گیرد و دوام می یابد. نمی دانم، به هر حال پس از شکرگزاری ذهنم معطوف دوستانم شد. دلم می خواهد آنچه را که به زندگیم رنگ داده، آن هم رنگی خدایی، برای یکان یکانشان فراهم کند. دلم می خواهد دنیایم به بزرگی وجودی شود که او می خواهد. دلم می خواهد دنیایی با ابعاد خودش در هستی ام شکل گیرد؛ روحی که هرگز دروغ نمی گوید؛ روحی که همه را می بخشد و بزرگ است و در بزرگی اش غوطه ور.
 شب از نیمه گذشته است و نسیم دلنواز سحری صورتم را نوازش می دهد. مراد در افکار و دنیای خودش غوطه ور است و حجت هم. نمی دانم آرزوی هریک چیست؟ شاید یکی همسفری همنفس از خدا می طلبد و دیگری با شناختی که از او دارم، به دنبال خدایی شدن و شاید بهتر بگویم، خودشدن است. دعاها و خواسته هایمان در لحظات اتصال، بسیار به هم نزدیک است و این برایم بسی لذت بخش است و جای شکر دارد. خدایا سپاس
..................................................................................................................
نخستین شب قدر آسمانی ماه رمضان امسال است. من و همسفرم در شهر کرمان مهمان خانه و سفره دوست و هم اتاقی دوران دانشگاهم، حجت هستیم. شب از نیمه گذشته است. حجت در هال خونه، پای صدای دلنشین دعای جوشن کبیر رادیو زانو زده است و چشمان مرطوبش، فراز به فراز دعا را از گلبرگ مفاتیح دنبال می کند. من و نسیبه هم در زیر نور مهتاب پنجره اتاق کناری، ضمن گوش سپردن به صدای رادیو، درحس و حال نیایش خود به سر می بریم.
 طعم حیات بخش و گناه زدای دعای جوشن کبیر، از دوران کهن زندگی شبانه روزی دانش آموزی دبیرستان در کشول زندگی ام هست. هرگاه بخواهم قطره ای از توصیف جمال و کمال بی انتهای خدا را در برکه تهی و محقر دیدگانم، بیاندازم، سوار بر امواج دریاری جوشن و جوشش صفات او می شوم.  امشب هم، هستی آلوده ام را در دریای پرفرازش، غرق می کنم. همواره غبطه نام های بلند و بی انتهایش را می خورم. دیگران مرا به چه بیشمار زشت صفات می شناسند و او را به چه بی شمار نیک صفات. 

شب های قدر را فرصتی می دانم تا کوزه تهی هستی آدمی، بعد صیقل یافتن در کوره سفالگری گناه سوزِخویشتن داری روزه، اینک مستعد دمی قرار گرفتن در حریم آبشار رحمت نام ها و صفات متعالی او قرار گیرد.

کوزه تهی هستی ام را بر دوش می کشم و در امتداد نهر و آبشار بلند جوشن و جوشش صفات او، تهی دست و تشنه لب، به راه می افتم. قطره های اشک بر گونه هایم سُر می خورند و از  پوسته پوک کوزه هستی ام، فرو می ریزند. بی درنگ بیادتان می افتم و کوزه های لبریز هستی تان، در آیینه اشک دیدگانم، نقش می بندد. دوستم، سر شب، پیامک داده بود، روزی خدا به موسی (ع) ندا داد؛ با زبان بی گناه، دعایم کن، تا تو را اجابت کنم. نبی و کلیم خدا، گفت: کو زبان بی گناهم؟ گفتا: به دیگران بگو برایت دعا کنند. چه، تو با زبان آنان گناه نکرده ای.

فرصت را غنیمت می شمرم. با آب دیدگانم، تجدید وضو می کنم. کوزه ای تهی را در حریم آبشار رحمت کویش، بیادتان رها می کنم. در زیر نور مهتاب زانو می زنم و دست هایم را به آسمان بلند می کنم. نگاهی به کوزه تهی دارم و نگاهی  به فراز و فرود کاروان زندگی تان. آب چشمه دیدگانم شور و تلخ است و طعم گناه می دهد. سزاوار حق دوستی تان نیست که کوزه را آب کنم. ملتمسانه، خوبی هایتان را دوباره برای خدا بازگو می کنم. اشک ریزان از او می خواهم تا در این شب های آسمانی، تنها قطره ای از آبشار بلند نام ها و صفات بی کرانش، را در کوزه هستی تان، بیاندازد. دعا می کنم باران بارور و حیات بخشِ نام های او، دشت وجوتان را سیراب کند و خار و خاشاک گناهان ناچیزش را با خود ببرد و رایحه نام های بلند او، انبان هستی تان را چنان معطر سازد که فرشتگان را دوباره به رشک اندازد و...


نگاهم را از صورت مهتاب بر می دارم. نسیبه در کنارم کودکانه به خواب رفته است و حجت در آن سوی خانه. با دلی لبریز امید، کودکانه نگاهی به کوزه یادتان می اندازم. ناگهان بغضم بی صدا می ترکد. کوزه تان پرآب است!

شبی در آبادی

  اوایل دهه سوم تیرماه است. تازه، ترم طولانی دانشگاه تمام شده است. همسفرم، نسیبه به آغوش مادر در زادگاهش اصفهان بازگشته است. امروز قبل از آمدن به آبادی، گندم ها را به آسیاب می برم. اندکی در گذشته بانوی کهن سال آسیابون، سَرک می کشم. سی و اندی سال است که برای نان سفره مردم، می کوشد. به راستی گیسوانش را در آسیاب سفید کرده است. ردپای زحمت نان سفره ما، از جسم و جانش هویداست. اما، لبخند رضایت از خدمت به خلق، قاب ساده چهره اش را می آراید.

از زمانی که کارم را در دانشگاه کرمان شروع کرده ام، بیشتر به زادگاهم سر می زنم. مادرم همیشه- حتی اگر یک روز در میان به آبادی بازگردم- بی درنگ با دیدن کودکش، او را می بوسد. نَم بوسه هایش به مرطوبی و جان بخشی باران می ماند بر شوره زار هستی ام. زیارت و بوسیدن تابلوی پرمعنای چهره اش را غنیمت می شمارم.

دو روزی از آغاز ماه رمضان می گذرد. با ساخته شدن مسجد آبادی، ماه رمضان، هوا و صفای دیگری دارد روستا. اغلب زنان سالخورده، دختران و کودکان، مشتری همیشگی اش می شوند. آقای حسینی، روحانی است که برای سومین رمضان، مهمان آنجاست. جوان باسواد و متواضعی است. اهالی روستا به کلام و منش او، اُخت کرده اند. امسال با اهل و عیالش، آمده است. کَک های آبادی، شکل های عجیب و غریبی بر پوست بدن کودکش، محمدطاها، خالکوبی کرده اند! اما او سرمست از همزیستی با کودکان روستا و بازی های خلاقانه شان است. همسرش درس اخلاق و آیین همسرداری می گوید به زنان آبادی.

نرم نرمک شب آبادی فرا می رسد. صدای دلنشین زنگوله گوسفندان، ناقوس وار در خانه های گِلین روستا می پیچد. گوسفندان یاد دارند که چگونه از یکدیگر سوا شوند و به خانه های مالکانشان بروند. بعد از اندکی پذیرایی و خوردن علفی، طبق عادت سنتی، زنان با قابلمه هایی به استقبال آنها می روند و بار شیرشان را بر زمین می گذارند.آن گاه بره ها و بزغاله ها به دامان مادرانشان رها می شوند. سر و صدا و جست و خیزشان برای یافتن مادر و مکین شیر، به جنب و جوش تعطیلی دبستان ها می ماند!

سفره ­ی خانه های آبادی بسیار ساده است. فست فود، سُس، کالباس، سوسیس، پیتزا، شنیسل، شیشلیک، دِلستر، و ... ندارد که در کوره اشتها و شهوت خوردن آدمی بدمد. نان محلی، دوغ، ماست، تخم مرغ و ...، عناصر اصلی آنند.

 امروز پدرم آبیار مزرعه بود. شب زانوانش درد دارد. مقداری پماد ویکس، به آنها می مالد. مادر هم. پاهایش همیشه دردمند است. بوی ویکس، همه خانه را می گیرد. کسی اعتراضی ندارد. محمدصالح، برادرزاده ام، کلاس سوم دبستان را در مدرسه آبادی همجوار گذرانده است. روخوانی اش، ضعیف است. کلمه ها را به دنبال خودش می کشد تا آنها را بفهمد. به کنارش می خزم. کتاب «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی، به دستم است. از او می خواهم تا صفحه ای بخواند. «ررووززهای آخخر پپاییز است. آغ بابا میی خخواهد به ششههر برود خخونه عمواسدلله ....» ناگهان سعید کوچلو، برادر کوچکترش می پرسد: بی بی(مادربزرگ)، عمو تا کی آبادیست!؟ سختی زندگی و کار مزرعه، روستاییان را بسیار زود به رختخواب می فرستد؛ بی شنیدن قیل و قال سیاست و تحولات مصر، افت و خیز بازار ارز و بورس.

اغلب تابستان ها، خواهر بزرگترم، کبری با کودکان عزیزش، از شهر به آبادی می آید. آنقدر خودش را آغشته کارهای خانه و مزرعه پدرم می کند که گویی هنوز همان دخترک جوان سال های قبل ازدواجش باشد. غبطه سادگی و فداکاریش را برای پدر و مادر، قورت می دهم. به قول نسیبه، چقد بی توقع است و زحمت کش.
طیبه، کوچک ترین خواهر و عضو خانواده، حصیری را روی سکوی حیاط خانمان می اندازد و جایی برای خوابم فراهم می سازد. اندکی با او و هانیه، خواهرزاده ام، اختلاط می کنیم. خواب  آنها  را می برد و من در امتداد شب آبادی به راه می افتم.

خودم را از چشم شب بین پرتوهای چراغ وسط آبادی، قایم می کنم. جایی زمین گیر می شوم و نگاهم را  به آسمان، سقف بی انتهای بالای سرم، می دوزم. زُل زدن به آسمان شب آبادی را بسیار دوست داشته و دارم. در دریای شگفت انگیز و رویایی اش، غرق می شوم. ...«شاه راه علی (ع) مردمان کاه کش کویر، یا همان کهکشان راه شیری مردمان شهر»، آسمان آبادی را همچون رنگین کمانی به دو نیمه تقسیم می کند. مات و مبهوت آن می گردم. دلم می خواهد همه بلندی و زیبایش را بریزم در کاسه تهی دیدگانم. کشش و جاذبه معنوی شگفت انگیزی دارد این تابلوی نقاش زبردست هستی! کِلک خیال انگیزش چه نیکو آراسته است این ایوان بی ستون را. دشت پرنگینش بی کرانه است و بی داروغه. به تابلوی های میناتوری می ماند؛ در گوشه و کنار، تراکم ستاره های چشمک زنش متفاوت است و گونه گون. از آن نور می بارد در دل تاریک شب زمینیان. بی شماری روزنه های نور و امیدش؛ عدد انتزاعی بی نهایت را در کاسه تهی چشمانت فرو می ریزد. و ...

به جای خوابم باز می گردم. پشت به زمین و رو به آسمان. نسیم خنکی بر گونه ها و دشت بی علف سرم، می وزد. سمفونی نیایش وار جیرجیرک ها، در سکوت پرمعنای شب آبادی طنین می اندازد. شب از نیمه عمرش گذشته است. صدای کامیون های جاده وسط آبادی، رشته ی افکار کودکانه ام را پاره می کند. دوست دارم نفرینشان کنم. یادم می آید که برای رفاه زندگی من و دیگران، شب زنده دارند. مغفرت می طلبم و دعایشان می کنم. گوسفندان، نشخوار می کنند و قطره قطره شیر در معدن شان، دوباره ذخیره می شود. گاهی صدای سرفه و ناله درد جسمی پدر و مادرم را می شنونم. عذاب وجدان وجودم را فرا می گیرد. ترجیح می دهم نشنوم و کَر باشم!

سرم را بر بالین می گذارم و دوباره به تماشای دشت پرتلألو باز می گردم. نمی دانم کی خوابم برد. نزدیک های سحر است. بانگِ تسبیح خروسان سحرخیز آبادی، کم کم، بلند می شود. خواهرم طیبه صدایم می زند....



خوان فلسفه تربیت در فرهنگ کهن و کویرِ شگفت انگیز کرمان، گشوده می شود.

  انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران، نهاد دانشگاهی به نسبت نوپایی است که هر سال، همایشی با مشارکت اغلب فیلسوفان و اساتید پیشکسوت و جوان فلسفه تربیت و دانشجویان تحصیلات تکمیلی این رشته، در یکی از دانشگاه­های ایران زمین، برگزار می­کند.

عمر کوتاه این انجمن، با چهار همایش ملی همراه بوده است که کیفت و غنی آنها، به لطف خدا و همت اعضای آن، روندی صعودی داشته است. موضوع و خانه برگزاری یکان یکان این رویدادهای علمی عبارت است از: فلسفه تعلیم و تربیت در ایران: چالش ها و فرصت ها (دانشگاه تربیت مدرس، بهار 89)، تعلیم و تربیت در ایران و نسبت آن با فلسفه های جدید تعلیم و تربیت (دانشگاه خوارزمی، بهار 90) روش شناسی و روش های پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت (دانشگاه اصفهان، بهار 91)، مبانی فلسفی تحول در نظام آموزش و پرورش ایران (دانشگاه فردوسی مشهد، بهار 92).

به امید خدا، اینک همزمان با به بار نشستن درخت انجمن ملی فلسفه تربیت در خاک زرخیز دانشگاهی ایران زمین، فرهنگ کهن و کویرِ شگفت انگیز کرمان، میزبان پنجمین همایش آن با موضوع «فلسفه تربیت دینی و اخلاقی» (دانشگاه شهید باهنر کرمان، بهار93) خواهد بود.

کرمان، در نگاه نخست، فاقد جاذبه های گردشگری پرجاذبه می نماید. در آن نه از آبشارها، رودخانه ها و بناهای سنتی خبریست و نه از آسمان خراش ها و برج های بلند مدرن. اما، فارغ از نگاه خودبرتربینی و ناسیونالیستی ام و براساس تجربه زیسته سالها دوری از فرهنگ خودی و همزیستی با دانشجویان و مردم دیگر فرهنگ ها، «من» چنین برداشت می کنم که فرهنگ کرمان واجد زیبایی ها و جاذبه های پرکشش معنوی است که در نگاه نخست، دیده نمی شوند؛ همچون زیبایی های ژرف کویرِ عریان. به نظرم، سرآمد همه این جاذبه ها، خلق و خوی کویری مردم آن می باشد. اغلب مردم عادی و تحصیل کرده کرمان، به انسان آرمانی «طبیعی و بی تکلف» روسو، نزدیکند. آدمیانی که در نگاه نخست، نه برق و جلای جامه و چهره شان تو را خواهد گرفت و نه لفاظی و پرطمطراقی کلامشان.

اما به قول هم اتاقی تاریخدان و خراسانی ام، اگر رخنه ای به دنیای درون اغلب کرمانی ها، بیابی، به جاذبه های معنوی آن غبطه خواهی خورد و دوست داری، ندیم همیشگی شان باشی. عمل پیرمرد الاغچی و بارکش کرمانی، نمونه ای از رخنه هایی بود که از چشمان تیزبین و مکان جوی زنده یاد مهندس علیرضا افضلی پور، تاجر و خیرتهرانی، دور نماند و باعث شد او کلنگ احداث دانشگاه را در کویر شوره زار کرمان به زمین بزند و همه ثروت مادی و معنوی خود را به پای درخت دانشگاهش بریزد.

افضلی پور، پس از شش ماه مطالعه و بررسی مناطق محروم، در بزنگاه تصمیم نهایی، سحرگاهی پس از نماز صبح، در ایوان مسافرخانه بهار، چشم به کوچه تهی از آدمی دوخته بود و در دل، امید به آذرخش رحمت خدا داشت تا مکان کاشت نهال دانشگاهش را به او نشان دهد. ناگهان پیرمرد الاغچی و بارکش، به کوچه وارد شد تا از آن گذر کند و بارش را به میدان کامیون داران برساند. در میانه کوچه، الاغ بار بر او، خاک کوچه را آلوده کرد. پیرمرد روشن ضمیر، حیوانش را نگه داشت؛ از گوشه خورجین آن، کیسه ای برداشت و با آرامش، فضله های حیوان را در آن ریخت و در گوشه خورجین نهاد و به راهش ادامه داد.

مسافر غریب مسافرخانه بهار، جستی جامه ای به دوش انداخت و دوان دوان خود را به پیرمرد دهاتی رساند. گفتش این چه سبب بود که دور از چشم داروغه، در این کوچه خاکی و خلوت که آلودگی از همه جای آن پیداست، چنان پاکیزه نمودی؟ گفتا، خوش نداشتم که روح و روان رهگذران صبحگاهی، با آلودگی های حیوان من، آزرده خاطر شود! گفتا نیک!، اما چرا در کیسه و حمل آن؟ گفتا، به روزهای سخت و سرد زمستون می اندیشم و آنها را هیمه آتش خانه خود خواهم کرد. مسافر، اشکی در چشمانش حلقه زد و گفتش بدرود. بعدها نقل کرده بود که با خود گفتم، دیاری که پیران روستایی آن، چنین اندیشه بلندی دارند، باید بذر هستی کودکان و جوانان کویری اش، بسیار قابل شد. گویی عمل آن پیرمرد بارکش، بار غصه و تردید افضلی پور را از شانه هایش به زمین کرمان گذاشته بود.

در دوره زمانی که دوری و فاصله بین ظاهر گُل فام و باطن خس آلود آدمی ، یکی از بیماری های احتمالی انسان مدرن شده است، شاید نگریستن به این جنبه از فرهنگ کرمانی و مداقه فیلسوفانه آن، موجب گشودن راه های درمان تجویزی فیلسوفان تربیت برای متربیان آینده باشد. به نظر می رسد، در کنار همه پیامدهای مثبت نشستن بر خوان همایش آینده انجمن فلسفه تربیت در کرمان، دیدن معنوی چنین جاذبه هایی در لابه لای کوچه باغ فرهنگ کرمان، فرصت و تجربه تربیتی کم نظیری باشد. من و همکارانم در دانشگاه شهیدباهنر کرمان و همه دانشجویان ساده زیست گروه فلسفه تربیت، همه توش و توان خود را در طبق اخلاص خواهیم نهاد تا نماینده شایسته ای برای سجایای فرهنگ والای کویری و مهمان نوازی کرمانی ها باشیم. از همینک همه شما بزرگوارن را به دیار کرمان، کویر ژرف معنای آن، آسمان پرستاره شب آبادی های آن و سیاحت دنیای زیبای مردمان طبیعی اش، دعوت می کنیم و چشم به راه قدم و قلمتان خواهیم بود.

و در آن روی سکه، دست یاری به سوی همه همشهریان، دانشجویان و اساتید کرمانی بویژه دانشجویان تحصیلات تکمیلی علوم تربیتی، دراز می کنم و امیدوارم که با همکاری و مساعدت های بی دریغ شان، ما را برای برگزاری هرچه باشکوه تر این رویداد علمی، یاری رسانند.

مادر؛ به رنگ خدا

این روزها، به یمن زاد روز دخت نبی مان، فاطمه زهرا سلام علیها،  به روز بزرگداشت مقام و منزلت مادر و زن، نزدیک می شویم. روز مادر، می تواند بهانه ای باشد تا ما را به ریشه های هستی مان، برگرداند. بیاد آوریم که بذر هستی مان در دشت پرعطوفت وجود مادر، پر و بال گرفت و پوییدن آغاز نمود.

چه لحظه ها و روزهای بیشماری در دامن پرمهرش، گذراندیم. با ورودمان به جهان آدمیان، نخست دیدگانمان به روی لبخند پرانتظارش گشوده شد؛ با آن که از درد جسمی به خود می پیچید، به اشک هایش، چاشنی شُکر و شوق می افزود. شیر حلال و پرحلاوتش، کام تشنه ما را سیراب می نمود؛ گرمی آغوشش حس هایمان را به حیات وا می داشت، و صدای دلنشین موسیقی لالایی های او، گوش هایمان را نوازش می کرد؛ لالا لالا عزیز ترمه پوشم/ کجا بردی کلید عقل و هوشم/لالا لالا که لالات بی بلا باد/ خودت ملا، قلمدونت طلا باد...// لالاییت می کنم با دسّ پیری؛ که دسّ مادر پیرت بگیری؛ لالاییت می کنم خوابت نمی اد؛ بزرگت می کنم یادت نمی اد!....

همسایگان و خویشاوندان، از دور دست ها، منحنی رشد ما را بسی آسان و  پرشتاب می دیدند. اما، سختی پشت صحنه لحظه ها و روزهای پویییدن ما، چین و شکنی بر چهره  بی نقش مادر و پدر حک می کرد. رنج کودک پروری برای مادران سنتی ما، بسی متفاوت از سختی مادر مدرن امروزی بود. آن روزها، مرخصی های پیش و پس زایمان در مزرعه معنای چندانی نداشت. در غیاب فناوری سونوگرافی و سزارین، ماهیت کودک، برای مادران و پدران تا روز تولد، به سان معمایی شگفت می ماند و دستیاری مامای تجربی آبادی تنها می توانست، کمی از سختی درد شکفتن و زایش را بزداید. سیسمونی و پوشاک مای بی بی، در سنت آن روزها، معنایی نداشت. گاچو ( گهواره)، فرش یا گلیمی بود که در سه کنج اتاق آویزان می شد و کودکان در حرکات رفت و برگشت آرام دستان مادر و گاچو، به خواب می رفتند. فراموش کردیم که مادران بارها و بارها، در نبود پوشاک مای بی بی، لباس های آلوده ما را چه عاشقانه می شستند و خشک می کردند. در نبود علم و امکانات پزشکی امروز، تب و سردرد کوچک ما، چنان او را هاجرصفت، بی قرار می ساخت و آسمان دیدگانش را بارانی می کرد که نجوای دعا و نذر او تا آسمان هفتم، بالا می رفت. خدایا گر کودکم نجات یابد نذر می کنم که ....؛ این بود که مادر را به رنگ خدا و خدایی می کرد.

مادر رعنا و خوش سیمای دیروز ما، در سایه چنین سختی هایی، قامت خم نمود و چهره درهم کشید. خِرمن گیسوان و هارمونی دندان های سفید بر باد داد. گرمی و تنومندی دستانش، به سردی و لرزش افتاد. حافظه و دیدگان تیزبینش، کم سو شدند. چنان از شکوه و جلال کدبانویی دور شد که جایی در دور دست شهر، برایش خانه سالمندان ساختیم. من یقین دارم که آهنگ قلب و کلامش، هنوز برای سعادت و سربلندی فرزندان  و نوه های تبعیدکننده اش، می تپید و می زند.

او رسالت خدایی اش را برای تربیت ما فرزندان، به نیکی انجام داد و هنوز در اوج ناتوانی، خواه از کنج خانه و خواه از تبعبدگاهش، بیاد ماست. شاید به زبان و کلام بتوانیم زحمت های او را نادیده بگیریم اما، به قول سعدی، در و دیوار هستی و کاشانه ما گواهند که وجود ما، ریشه در هستی مادر و زحمت های او دارد.

امید که روز مادر بهانه ای باشد تا با به آغوش گرفتن او و  خیره شدن به سیمای پرنقش و نگارش، ریشه های هستی خود را بازیابیم و با بوسه زدن بر دستان پرلرزشِ بیدمجنون وار او، طعم حیات سنتی را در ذائقه مغرور امروزی مان، بریزیم و قدر بدانیم گوهر حیات همسفران و  همسرانمان که دشت هستی شان، زادگاه کودکان فردای جامعه مان، خواهد بود. چه آنها هم صبغه ای خدایی، در وجودشان به امانت ودیعه گذاشته شده است.

ارزشیابی به مثابه دیدار گندمزار

به لطف یزدان، نخستین نیم فصل آموزگاری و مربیگری رسمی من در دانشگاه کرمان، به پایان رسید. خدا را شکر، تجربه خوبی بود. اظهار رضایت دانشجویان از فهم و تغییر فهم هایشان از « روش پژوهش»، «فلسفه تربیت» و «تصویر آدمی در قرآن» خستگی را از جسم و جان آموزگار می زداید و امید در کویر هستی اش می رویاند. این روزهای که درگیر سنجش و ارزیابی عمل تدریس و تربیت خود از قِبل برگهای امتحان دانشجویان بودم، یادِ سیاحت  دلنشین گندمزارهای سالهای دور آبادی مان افتادم و نسیم مسئولیت در  هستی ام، وزید و لرزیدم.

شاید ارزشیابی و خود ارزشیابی به مثابه دیدار گندمزار باشد. چه، از جنبه هایی، «تعلیم» و «تربیت» یک مربی، به «کاشت » و «داشت»  یک دهقان می ماند و «ارزشیابی» به سان، «برداشت». همچنان که کشاورز و دهقان باید، بذری بیافشاند و خاری بزداید، آموزگار و مربی هم باید، بذرحکمت و معرفتی در زمین بکر هستی دانشجویان و متربیان بپاشد و به پالایش و آلایش آن، برخیزد. استعاره «خرید و فروش» دیویی هم، همین آوای تربیتی را دارد. آنجا که او می گوید همچنان که هر فروختنی در گرو خریدنی است، هر یاددهی اصیل مربی، هم در گرو یادگیری و تربیت متربی است. روشن است که این نگاه و استعاره از تعلیم و تربیت، جامه مسئولیت به تن هر مربی و آموزگاری می تند. دیگر، او نمی توان ساده از کنار «ساقه افتادهِ» دانشجویان و متربیانش بگذرد. او باید رویای درو در گندمزاری را برای آینده خود، تصور کند. 

اشک ایمان در کویر خشک بی ایمانی ام، می بارید آنگاه که دانشجویان پویای لیسانس در پاسخ به سوالی، به این بینش رسیده بودند که کودکان سرزمین های مختلف جهان، از نگاه خدا به یک اندازه از کرامت و بزرگواری نخستین برخوردارند؛ آدمی، در طوفان حوادث روزگار، عامل است و مسئول و «تقدیرگرایی»، گریزگاهی است ناامن؛ «چشم چرانی» جوانی ریشه در محدودیت های اختیاری آدمی دارد و گناه و نگاهی است آلوده. اگر، همین بذرها و نهال های کوچک ایمان، در  هستی دشت حاصلخیز، تنها یکی از این شصت دانشجوی کلاس ما، به بار بنشیند، بی شک مؤلف کتاب کلاس مان و این آموزگار نوسفر، بیشتر خواهند بارید در سایه سار درخت شکرش.

امید که در روز «ارزشیابی نهایی» حیاط سرای آخرت همه ما معلمان و مربیان، گندمزاری باشد سرسبز و بارور.

همایون صنعتی زاده و کارل برایتر، برگوشۀ شن زار کویر کرمان، مدرسه می رویانند!

نزدیک دو سال پیش بود که به واسطه یکی از آشنایان، به جمعی از دوستدارن پرانگیزۀ فرهنگ و تربیت در کرمان معرفی شده بودم. این خیل فرهنگ­دوست، بناداشتند تا بنیاد مدرسه­ای از نو بگذارند. گاهی دورا دور، مشورتی به آنها هدیه می­دادم و چوبِ فلسفۀ تربیت، لای چرخ پرشتاب­شان می­گذاشتم. از آنجا که خداوند سوگند یادکرده است تا در مسیر آنان که دغدغۀ هدایت و تربیت خویشتن و دیگران را دارند، کوکب هدایت، بنماید، این دوستدارن فقیرِ تربیت، به سرچشمه همت و سفره پربرکت «وقف» خیری نیکوکار از دیارکریمان، راه می­یابند. او، زنده یاد همایون صنعتی­زاده (1384-1304)، از تبار صنعتی­زاده­های نیکوکار کرمانی است. 
حکایت خدمات ارزنده او و پدر(عبدالحسین) و پدربزرگش(علی­اکبر) به دیار کرمان و ایران، قصۀ خواندنی بسیار بلندی است که اینک از آن می­گذرم و برای خودم بسیار متأسفم که این همه کتاب در مورد مربیان بزرگ غرب خواندم و پاس کردم بی­آنکه نامی از مربیان بزرگ تحول­آفرین ایران معاصر چون جبار باغچه­بان، محمد بهمن­بیگی، صمد بهرنگی و ... بشنوم. تنها اشاره می­کنم که پدر بزرگ او، کسی است که در حدود سال 1318 شمسی، به سان مربی بزرگ سوئیسی، پستالوزی(1827- 1746)، در شهرکرمان برای کودکان یتیم و بیکار، پرورشگاه می­زند و به کار قالی­بافی، وا می­دارد. درست در همان مکانی که اداره امنیه و نظمیه آن روز، می­خواست برای کودکان و نوجوان بزه­کار، زندان بسازد. او با گوش­های «ناشنوای» خود فریاد برآورده بود که ای برادران؛ گر ما، دستم نوازش و ادب بر سر این یتیمان، بکشیم، بی­نیاز از حصارهای بلند زندان خواهیم بود! فریاد و استدلالش، چه نیکو، جا افتاده بود. هنوز که هنوز است، این پرورشگاه، در دل شهر کرمان، خانۀ برخی از کودکان یتیم و بی­سرپرست است و به تربیت آنان می­پردازد. استاد علی اکبر صنعتی­زاده، نقاش و پیکرتراش معروف و از مفاخر هنری ایران معاصر، یکی از همین، دست­پروردگان آشیانۀ یتیم­نوازی اوست.
 نیاکان نیکوکار همایون، اینک تصمیم گرفته­اند که در یکی از مناطق محروم استان کرمان، یک مجتمع آموزشی و فرهنگی با مرکزیت مدرسه­ای برای همه مقاطع تحصیلی، به تدریج بناکنند. قرعه نیک این کار نیک، بنام منطقه محروم «جوپار»، در نزدیکی شهر کرمان، افتاده است. از مهرماه امسال، خیل دوستدار فرهنگ و تربیت، با حمایت مادی و معنوی هیئت امنای «پرورشگاه صنعتی کرمان»، در این منطقه یک پیش­دبستانی تأسیس کرده­اند. بنام «پیش­دبستانی شناختی همایون صنعتی».
 متولیان این مدرسه سعی کرده­اند از یک سو با مطالعه و بررسی ساختار مدارس اسلامی شهر تهران همچون مدرسۀ علوی، مدرسۀ نیکان، مدارس مفید و ....، و از سوی دیگر با نظر به دیدگاه­ها و رویکرد­های جدید در مباحث نظری تعلیم و تربیت، اقدام به تأسیس این مرکز تربیتی کنند. از میان دیدگاهها و رویکرده­های جدید روان­شناسی تربیتی، دیدگاه شناخت­گرایانی چون ژان پیاژه، دیوید آزوبل و از همه مهمتر، کارل برایتر معاصر، به عنوان مبنای تربیتی انتخاب شده­اند و برنامه آموزشی آن، تدوین شده است.
 آقای عارف بخشی، مدیر پرتلاش و گشاده­روی این پیش­دبستانی، با آنکه خود و خانواده­اش، زاده شیراز هستند، اما با همسر و دو کودک خود، در کنار مدرسه­اش ساکن شده است و کمر همت به تربیت کودکان روستایی و هستی­بکر منطقه «جوپار» بسته است. جالب این­که، محمد، کودک پنج سالۀ او نیز، یکی از دانش­آموزان این مدرسه­ می­باشد. امیرحسین، مجتبی، مهدی، طاها، متین، احمدرضا،(گروه 5-4 ساله­ها) ابوالفضل، مهدی، حامد، امیرحسین، امین، اباالفضل، امیرمحمد، امیرعلی، امیرمهدی (گروه 6-5 ساله­ها)، نخسیتن ورودی کودک، این پیش­دبستانی­اند. بچه­های دوست­داشتنی که زلالی و صفای چهرۀ بی­آلایش آنان، آدمی را بیاد چشمۀ روستا و رنگ گندمگون کویر می­اندازد.
 روزی که قرار بود به بازدید مدرسه­شان بروم، عجیب، شور و شوق نخستین روز دبستان­رفتن خودم را داشتم. بعلاوه بسیار خوشحال بودم که ان­شاالله، زمینه برای تحقق یکی از بهترین رویاهای زندگی حرفه­ای­ام، فراهم می­شود. در سال­های پایانی دوره لیسانس، پس از تحولات درونی، آن روزها که تصمیم به تغییر رشته گرفته بودم، در این اندیشه بودم، برای ادامه تحصیل، رشته­ای بخوانم که در نهایت، به مدرسه بازگردم و با کودکان، کار کنم. اینک سال­ها، پس از کندوکاوی و پوییدن در دامن اندیشۀ فیلسوفان و مربیان تربیت، دوست دارم به حریم تحقق آن رویا، نزدیک شوم. اما نمی­دانم آیا دانش انتزاعی من، بتواند گره از پیچیدگی «عملی تربیتی» یک مربی و معلم بگشاید؟شاید.  
به لطف خدا، قرار است که من هم در میان این خیلِ فرهنگ­دوست و مرکز تربیتی آنان، نقشی کوچک داشته باشم. در این میانه، خواهشمندم که دیدگاهها و پیشنهادهای سازنده­تان را برایمان بفرستید. اطمینان داشتید که ایده­ها و توصیه­های ارزشمند هر یک از شما، می­تواند به باروری این مرکز تربیتی نوپا، کمک شایانی بکند. چشم­براه قاصدک اندیشه و تجربه­تان، هستیم.

زلزله خیز بودن زمین ساخت و ساز کعبۀ آمال آدمی

دوشنبه عصر سیزدهم آذرماه، می توانست آخرین برگ کتاب هستی و واپسین عصر زندگی من و بسیاری از مردم شهر کرمان باشد. زندگی آدمی چقدر ناپایدار و پیش بینی ناپذیراست. اگر رقص مواج فرش زمین، اندکی تندتر بود و طولانی؛ سکانس بسیار غم انگیز نمایش نامه زندگی ما، در زمستان سرد سینماهای بومی، به روی صحنه می آمد. اما خواست خدا، بر این نبود. گویی، ماهنوز برای پژوهیدن حقیقت و نگارش کتاب هستی مان، فرصت داریم.
رقص کوتاه و مکزیکی ساختمان دانشگاه،برق آسا، همه طرح درس مدرسان شیفت عصر دانشگاه را زیر و رو کرد و همۀ ما را سراسیمه به محوطه باز بیرون، دواند. چه دواندنی!. رنگ از رخسار بسیاری، پریده بود. همه مظرب و دلواپس بودند. خدایا، کانون این تپش جان کاه، کجا بوده است؟ نکند ...؟ به گمانم، بی درنگ، همه فکرها، معطوف خانواده بود. شبکه ارتباطات، مکث و اختلال داشت و در کوره دلهره و بی تابی ها، می دمید. ذکر زبان و ورد کلام همه یک چیز بود: زلزله، پیش لرزه، پس لرزه!
بعد مدتی با آگاهی از لطف خدا، اندک اندک تب اضطراب فرونشت. اجتماع دانشجویی را دوست دارم؛ گویی هنوز کودکی و کودک درون، در سال های اولیه دانشگاه، زنده و پویاتر است. دانشجویان به سان کودکان، حوادث سخت و مرگ آسای زندگی را به بازیچه می­گیرند و به قول استادم؛ دکتر خسرو باقری، کودکان، نُماد ادامه زندگی می باشند. چه، بارها دیده ایم که بعد از حوادث این چنین مرگباری چون زلزله و سیل، کودکان، بر مخروبه های زندگی آدمی، بازیچه ها می سازند در حالی که بزرگسالان، با مویه و زاری بی حد و حصر، بر طبل پایان زندگی می کوبند. در این جا هم، دخترکان شادمان، یکدیگر را در آغوش می گرفتند و زندگی دوباره را باشوخی به هم تبریک می گفتد و پسرکان، از رشادت ها و جسارت هایشان در فرار از مدرسه.
مثل هر حادثه و پدیده دیگری، فهم و تفسیر ما آدمیان از امور متفاوت است. تفسیر این حادثه خوش فرجام، برای من، تجربه زیستۀ زلزله خیز بودن زمین ساخت و ساز کعبه آمال و کاخ آرزوهای آدمی می باشد. پست قبلی این کویرک دوستی مان، شاهدی بر این تفسیر من است. «سرآغازی بر یک پایان»؛ می توانست بی آغاز باشد!
 بیاد این حدیث پرمعنای مولایمان علی (ع) افتادم که می گوید: «خدا را چنان شناختم که مشاهده کردم، عزم های جزم آدمیان را در هم می شکند و گره های کور ناگشودنی آنان را می گشاید و سعی آن را بی ثمر می کند».
به نظر می رسد، بهتر باشد که زین پس، در درانداختن طرح های آینده، براین زمین زلزله خیز کاخ آرزوها، به دامان مشورت مهندسی خدا پناه ببریم و با خشت های «خوف » و «رجا»، بسازیم کاروان سرای زندگی مان را و آماده باشیم برای کوس رحلت و اسباب کشی. چه، شاید زلزله ای فیزیکی یا غیرفیزیکی در سرزمین هستی ما، در راه باشد.

سرآغازی بر یک پایان

در سایۀ ابر رحمت خدا، در نخستین روزهای آبان ماهی که گذشت، دوره تحصیلی دکتری من، با برگزاری جلسه دفاعیه در دانشگاه تهران به پایان رسید. به لطف یزدان، جلسۀ پرچالش و آموزنده ای بود به قول حضار. تجربۀ زیسته پژوهشی روییدن رساله دکتری، برای کویر لم یزرع هستی من، بسی بذرافشان و هویت آفرین بود. اینک که یکان یکانِ برگه های این نوشته را ورق می­کنم، ابر خاطرات سخت و شیرین هر خوشه اش، در کویر جسم و جان آدمی، جانی دوباره می یابد و خاموش می گوید « اِنّ مع العسرِ یُسرا». صادقانه اعتراف می کنم که بسا لحظه های سخت و دشواری بودند که فکر آدمی ره به جایی نمی برد و خارهای ناامیدی در مسیر پوییدن، هی می روییدند و نم نم باران دیدگان، به آبیاری شان می شتافت. گمگشته و حیران بودی که ناگهان آذرخش رحمتش، تو را در بیابانی، در می یافت. حجم عمده نوشتن مشق پژوهشی من، در شبانگاهان گذشت. یادش بخیر باد. نیایش صبحگاهی پرندگان کوی دانشگاه تهران، در بسیاری مواقع، رشتۀ قیل و قال مدرسه و استدلال مرا پاره می کرد و سهراب وار، آواز حقیقت سر می داد. خدا را سپاسگزارم و دعاگوی همۀ کسانی هستم که در پشت نوشته های من، حضوری ناپیدا و روشن دارند....
آن روی این پایان، آغاز آموزگاری و مدرسی من در دانشگاه شهید باهنرشهر کرمان، زادگاه فرهنگ کویری ام می باشد. با آوای خوش زنگ مدرسه و وزش نسیم ماه مهر، با نام خدا و مراسم آیینه قرآن خانواده، در سرکلاس­های درس دانشگاه حضور یافته ام. طبیعی است که با حضور در محیط های جدید، بیشتر تفاوت ها در برکۀ دیدگان آدمی، موج بزند تا شباهت ها. از آنجا که همه دانشکده های این دانشگاه در یک جا، متمرکز هستند، فضای دانشگاهی آن بسیار پویا و پرنشاط تر از جزیره دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران می باشد. ساختمان های آموزشی اغلب دانشکده های این دانشگاه، در طرح معماری زیبا و معماگونه ای به یکدیگر متصل هستند؛ بیشتر به خانه زنبورها، کندوی عسل می ماند. شما می توانید با گذر از درب ورودی یک دانشکده، از درب خروجی آخرین دانشکده دانشگاه خارج شوید! البته اگر در پیچ و خم های این ساختمان مسطح، گم نشوید. با گذشت دوماه از سال تحصیلی، من هنوز اغلب در این پیچ و خم ها، می مانم و جویای راه و جایی می شوم. متأسفانه در باغچه­ها و فضای سبز دانشگاه، اغلب بوته های خار، اسرائیل وار، گل بوته زیبای گل های رز را سرکوب کرده اند. دلم می خواد وقت داشته باشم، بندهای اسارت را از پای یکی یکی شون بازکنم.
 گویا سنگ بنای تأسیس دانشگاه در شهر کرمان را سال های پیش(1353)، زنده یاد مهندس علیرضا افضلی پور، با هزینه شخصی مادی و معنوی خود نهاده است. به عبارتی اینک همۀ ما اساتید، دانشجویان و کارمندان این دانشگاه، به نوعی بر سر سفره گشاده دانش و حکمت این مرد شریف و همسر همدل و همکارش، فاخره صبا، نشسته ایم. به شخصیت وارسته و درخت بارور هستی او، غبطه می خورم وسعی می کنم از کنار تندیس یادبودش، با احترام و تواضع بگذرم.
درس هایم را دوست دارم. با دانشجویان کارشناسی ارشد رشته تحقیقات آموزشی، باید از روش های پوییدن و پژوهش کیفی در دشت تعلیم و تربیت، سخن بگوییم و با دانشجویان کارشناسی ارشد برنامه ریزی درسی، باید از ریشه های پنهان و ژرف نظریه ها و دیدگاه های برنامه درسی یا همان مکاتب فلسفی و آراء تربیتی. با دانشجویان کارشناس و روان شناس نوپا، از توصیف آدمی از اُفق قرآن یا همان انسان شناسی در منظر اسلام، بحث می کنیم و دانشجویان کارشناس و متخصص علوم تربیتی را راهی بازدید یک مهد کودک و پیش دبستانی و نقادی آیزنری آنچه در این مکان ها می گذرد، کرده ایم.
سعی دارم تفاوت سنی و تحصیلی خود با دانشجویان را در پرانتز بگذارم و به فرموده مارسل و بوبر، از منظر ارتباط «من – تویی» با آنها مراوده علمی و اخلاقی داشته باشم. خوشحالم که گاهی وقت ها، دانشجویان نکته سنج لیسانس، شجاعت ورزی دارند و نکته های ظریف علمی را به مدرس شان، گوشزد می کنند. گاهی لابه لای بحث های انسان شناسی، چاشنی تحیّر فلسفی را به آنها می افزایم. روزی از رسالت خواب زدایی خرمگس معرفتی سقراط برایشان گفتم. دانشجوی متحیّری، با تهور گفت: استاد؛ شما هم خرمگسید! و کلاسمان منفجر شد. بعد کلاس، کلی معذرت خواست! و من خندیدم.
تلاش دارم و از خدا می خواهم که آلودگی های نفس و نَفَسم را بپالاید تا از آموزگارانی باشم، که خاطره درس و کلاسش در گذر ناپایدار نمره ها، جایی در کُنج نهان خانه ذهن و ضمیر متربیان، پایدار باقی بماند. چقد در این راه دشوار و پرمسؤلیت تربیت، به دستگیری شماها و مربیان پیشکسوت نیازمندم. به قول حافظ:
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس     که دراز است ره مقصد و من نوسفرم.

ردپاهای ناپیدایِ دیوارِ آشیانۀ ما


در روزهای پایانی شهریورماه، دوباره گذرم به رُستن­گاه خاطرات دانشجویی­ مان، کوی دانشگاه، افتاد چند روزی. حال و هوای بازسازی و تعمیرات کوی، بیشتر به روزهای اولیه مناطق زلزله­ زده می­ ماند. در نبود امکانات، خلاقیت بچه­ های تکانی خورده بود حسابی. در روزهای قطع شدن گاز، حمام آب سرد، سیب­ زمینی و  چایی آتشی، خود تجربه­ ای بود صحرایی و ارزشمند در دل کلان­شهر.
تلاش و تکاپوی شبانه­ روزی کارگران زحمت­کش، مرا سخت به تأمل وامی­داشت آن روزها. دست­های زحمت­ کشی که که اغلب طیف­ های سنی را دربرمی­ داشت. شبانه­ روزی می­ کوشیدند و می­ پوییدند تا آشیانۀ کهنه ما را رونق و صفایی دگر دهند. گاهی وقت­ ها، خودم را لابلای تنۀ درختان، پنهان می­ کردم و خیره، رشک به کارشان می­ بردم. رنگرزانی پیر و جوان بودند که با طمنینه، سیاهی­ و آلودگی­ های در و دیوار خانۀ ما را می زدوند و به مثابه حجله شادی می­ آراستند. دست­های مسلحی که با اصرار، قلب سخت کاشی­ ها و سنگ­ هارا می شکافت تا چهاردیواری زندگی ما را بیاراید. کُلنگ­ هایی که پوست سفت و سخت زمین را می­کاوید تا شعلۀ گرمی و روشنی را به کلبه­ های تاریک برساند تا در پرتوی گرمی و روشنی آن، ما کتاب بخوانیم و دفتر بنویسیم. بیل­ هایی که آرام آرام، بالا و پایین می­شد تا زباله­ ها و نازیبایی را از چهره حیاط خانۀ ما بزداید و بارکند. مته­ هایی که با سماجت عاشقانه، گوش دیوارهای را سوراخ می­کرد تا به کلید و پریزی، آن را حلقه ­آویزکند و دلپسند. شانه­ هایی که مشتاقانه، موکت حمل می­ کرد تا فرش کند زمین را، گویی "زان که نگار می­رسد".  شور و شوق پوییدن­ هایشان، مرا به یاد مقدمات شیرین و پرزحمت جشن ازدواج برادرم در آبادی می­ انداخت به روزگاری دور.
 ناگهان بوی ماهِ مهر پیچید در کوچه­ ها و کوی. آنها بی­ نشان رفتند بدون آن­که لیوان شربتی در این سرای آراسته بنوشند. اما، تا سال­های سال که این آشیانۀ دانشجویی برقرار باشد، در و دیوارش، گواه سخت کوشی و زحمت آنها خواهد بود و رد­پا و دست­ های ناپیدایشان، بر در و دیوار این کلبه­ های دانشجویی باقی خواهند ماند به نیکی دید کردگار.
شاید بتوان به کار و عمل آنها، از دو منظر نگریست. نخست، آنها باید خوشحال باشند و منت­ گزار دانشجویان که به بهای بازسازی خوابگاه­شان، چندصباحی کار کردند و مزدی دریافت نمودند و رفتند. کارگر، همیشه کارگر است و دارای منزلتی فروتر. چنان که دوست دانشجوی فرهیخته و دکتر ما، بسی ناراحت بود از این که برای مدت کوتاهی در بوفه کوی، با آنها مراوده داشته است.
دوم، با محمد (ص) هم سیره باشیم آن سان که بوسه زد بر دستان پینه بستۀ کارگر و با گابریل مارسل همدل. آنجا که می­گوید «انسان بودن، مَدیون دیگران بودن است». فراموش نکنیم که آسایش و آرامش زندگی ما در هر دوره ­اش مرهون کیست و چیست و مقدمات آن چه بوده است. سهراب­ وار، ریه را از باد غرور و ناسپاسی، خالی کنیم. ارج نهیم فرش زمین و عرش سما را. یادکنیم آبادگران آشیانه­ مان را.
به نظر شما، کدام منظر نگریستن به در و دیوار محل کار و آشیانه­­ مان در هر کوی و برزن، نیکوتر است؟ آیا باید به واکاوی آثار ناپیدای زحمت دیگران بپردازم جایی در زیرپوست کلبۀ­ خویش؟ اگر آری، چگونه؟ آیا حداقل می­ توان آنها را به حضوری بر سر سفره دعایمان، جایی لابلای دوستان و آشنایان، نشاند؟