بازدید از مزرعه ای در سوئد( Visit a farm in Sweden)

پایان هفته ای که گذشت، بخاطر گفتگو پیرامون کارپژوهشی مان دعوت شده بودم نورتالیا؛ زادگاه و محل زیستنش. آخرین بحث علمی و تقسیم کاری باهم درکناره جنگل داشتیم. قول دادیم که از راه دور، همکاری های علمی مون را ادامه دهیم اگر خدا بخواهد. در اولین روزهای آمدنم، با دانستن این که روستا زاده ام و پدرم پیشه دهقانی دارد، همسرش(kjell)  قول داده بود مرا به بازدید از مزرعه یکی از دوستان خانوادگی و قدیمی اش در تابستان ببرد. چنین کردند. تجربه اش، خوشه دیگری شد در توبره تجربه هامون. شاید آخرینِ شان.

عمو اولف(Olof Wahlgrens)، دهقان سالخورده(هفتاد و هشت سال) و مهربون میزبانمان بود. در خانه ای تاریخی و درگوشه مزرعه اش زندگی می کرد که روزگاری جدش در دهه 1830 بانی آن بوده است. بعد او پدرش، همه عمرش را در کسوت دهقانی در آن خانه و بر آن مزرعه گذارنید و رفت. بعد پدر، نزدیک هشت دهه پربار است که او امانتدار این دشت خدا است. در سایه مهرپدر، پسرانش در گوشه این خاک بالیده اند که بعد کوچش، آب در آسیاب هستی بریزند و به ترتیب شاید نوه هایش...

خانه اش به یک موزه باشکوه می ماند. می گفت طی این همه سال، بنای اصلی این خانه هنوز همون خشت های جدش می باشد که تنها چون درختی پاسبانی و هرس شده باشد. یکی از اتاق هایش، آرایشگاه محل کار همسرش بود. همون جایی که نزدیک چهل سال پیش، موهای  استاد دانشگاه استهکلم، به بهانه شروع زندگی مشترک، کوتاه شده بودند. فضای اطراف راه پله های طبقه فوقانی، کلکسیونی از انواع اسلحه های شکار، مدال مسابقات، تاکسونومی حیوانات و پرندگانی چون آهو، گوزن، جغد و ... بود. یادگارهایی از جوانی های پرنشاط اولف. اتاق های طبقه فوقانی، با انواع وسایل تزئینی و سنتی، زیبا و شاهانه آراسته شده بودند. چنان که در گوشه ای، ساعت ستونی بزرگی گذر زمان را نشان می داد که زمان تولد خودش حدود دهه 1730 میلادی در آلمان می باشد. همسرش در کمدی شاید نزدیک به هزار مجسمه کوچک و بزرگ بابانوئل(Baba Noel) قرمز رنگ داشت. بابانوئکی به بهانه خوشبختی و جذب خوش شانسی ها، هدیه مون داد.

مزرعه عمو  الوف نزدیک 112 هکتار مساحت داشت. عمده محصولات کشاوزی اش، جو، شبدر و علوفه دامی می باشد. بعلاوه حدود 15 گاو و گوساله گوشتی. او یکی از کشاوزران نمونه کشورش می باشد که به همراه دو پسرش و خانواده دخترانش به کمک وسایل و تجهیزات مدرن کشاورزی امور این مزرعه را اداره می کنند. به یقین می توان گفت که کار یدی، برایشان هیچ معنی ندارد.

با نشان دادن مدارک و گزارش های مستند، برایمان توضیح داد که در سوئد همه مزارع، شناسنامه ثبت شده دارند: مساحت و محل آن، نوع محصول، پیش و پسکسوتان آنها. برخی از مزارع و جنگل ها وابسته به کلیسا و هئیت محلی آن می باشند که به کشاورزان اجاره داده می شود. بعلاوه اینکه همه مزارع، توسط سیستم بسیار منظم اتحادیه کشاورزی اروپا (European Union) نظارت و ساماندهی می شوند.  کشاوزان با توجه به شرایط محلی، موظف به کشت محصول های خاصی در هکتار معینی از مزارع می باشند. آنها باید هرساله گزارش عملکردشان را به سازمان مربوطه ارسال کنند. سیستم مدیریتی ماهواره ای(satellite system)، اجازه کمترین تخلفی در عدم کاشت یا کم و زیاد کردن مساحت مشخص شده برای هر محصولی را به دهقانان نمی دهد؛ اولف گزارش عملکرد سال گذشته مزرعه اش را برایمان شرح داد. صادقانه و بی غل و غش، کوتاهی اش را برایمان توضیح می داد. برای مثال، او گزارش کرده بود که مساحت اختصاص یافته به فلان محصول نزدیک 15:14 هکتار بوده است؛ سیستم کنترل ماهواره ای میزان تخلف او را با دقت دهم درصد یعنی حدود 15:16 برآورد کرده و به او گزارش داده بود که باید مراقب باشد. خرید و فروش محصولات، برعهده خود کشاورزان است؛ با این حال اتحادیه کشاورزی اروپا، به دهقانان موفق و پرتلاش، اعتبار یا گرنت خرید مواد کشاورزی و وسایل می دهد. چنین مدیریت نظامندی تنها برای نظارت و پیشگیری از مسائلی چون بحران های بومی گوجه فرنگی، سیب زمینی، پیاز و ... در کشور خودمان است. همون ناکارآمدی ها و ضعف مدیریتی که زحمت های وافر کشاوزان سخت کوش میهن را هرساله به بهانه ای بی ثمر می گذارد.

انگار صمیمیت، مهربانی، سادگی، مهمان نوازی، روشن ضمیری، تواضع، سخاوت و ... خصلت های بی جغرافیای جامه و پیشه دهقانی اند. نمی دانم چرا؟. کاش آسمانِ دنیای آکادمیک پژوهشگران و فرهیختگان! هم اندکی دهقانی بود. این پیرمرد سالخورده با چه شور و شوق و سخاوتی نحوه کار وسایل را برایمان توضیح می داد و با چه اصرار و اشتیاقی از پسرش خواست که وسایلی چون کمباین، دستگاه حفر کانال را روشن کند و مثل کودک بگذارد این غریبه ها باشون بازی کنند تا نکند دل شان هوس کند و بشکند. هنگام خداحافظی هم با چشمانی لبریز از شوق دیدارغریبه ها، پاکتی پر از روزنامه های گواه موفقیت، گزارش عملکرد، عکس های خانه اش را به یادگار دادمون. نقش و غبطه منش - جامه و پیشه پیامبرمنش او بر جام تهی مان می ماند.

در مسیر برگشت به جزیره ای در نزدیکی نورتالیا رفتیم. در گوشه ای از جنگل کناره دریای بالتیک این جزیره، محلی برای شروع زندگی مشترک و غسل تعمید کودکان برپا کرده بودند. در محوطه ای، تعدادی از درختان جنگل را بریده و با آن نیمکت چوبی برای نشستن عروس و داماد مهیا کرده بودند(a wooden siting to wedding). او توضیح داد، اغلب جوانان سوئدی ترجیح می دهند که مراسم عروسی شان را در تابستان برگزار کنند. جوانان مذهبی، پیمان مقدس سرآغاز زندگی مشترکشان را در کلیسا به جا می آورد. یا با آمدن کشیش به این فضای باز و دل انگیز، ساده و بی تکلف ناقوس زندگی مشترک آنها را به صدا در می آورد. البته رستورانی کوچک در نزدیکی این محل وجود داشت که برخی جوانان متمول، بعد این مراسم، جشنی کوچک یا بزرگ در آن برگزار می کنند. امیدوارم مسجد، خانه دوست، در فرهنگ خودمان هم روزی محل پیمان مقدس سرآغاز سفر و زندگی مشترک باشد. الان که به گمانم چنین پیشنهادی برای او(she) در حکم دشنام و  هزینه اش فیصله دادن قصه پرغصه باشد.

در گوشه دیگر همین محل، نیم تنه کوچک درختی استوار بود که در قسمت فوقانی آن، جایگاهی برای آب غسل تعمید کودکان نوپا، حکاکی کرده بودند(A wooden place to Baptism Anoint). معمولا خانواده های مذهبی این مراسم دینی را در حدود سن شش ماهگی کودکان بجا می آورند.

مزرعه امیدتان بارور؛ پیمان (بالقوه یا بالفعل) مقدس تان سرسبز و بهاری؛ کودک درون و بچه های برونتان پویا و معصوم باد.

ادامه حکایت فراز و فرود اقدام برای فرصت مطالعاتی(2)

ان شاالله بعد گرفتن ویزا و شکر او، باید دوباره به وزارت علوم برگردید تا پرونده تان تکمیل شود و کمک هزینه شش ماه (دانشجویان بورس) یا نصف آن(دانشجویان غیربورس) را با معرفی به بانک دریافت کنید. میزان این هزینه با توجه به هزینه زندگی در کشورهای مختلف کم و بیش متفاوت است. اگر کسی دانشجوی دکتری یکی از دانشگاههای وزارت علوم و با این حال عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد یا یک مؤسسه پژوهشی یا اداره ای باشد، برای دریافت این نیمه هزینه مشکلی نخواهد داشت. بعلاوه در کل، کمک هزینه بورس یا حقوق افراد جدا از این کمک هزینه فرصت است. لذا نگران حقوق ماهیانه نباشید. تا برگردید قلک تون پر میشه.

در ادامه باید برای جستن سرپناه و گرفتن بلیط و بستن بار و بنه سفر اقدام کنید. اگر خدا بخواهد، به محض رسیدن به مقصد و جایگاه تجربه های زیسته متفاوت، باید نامه ای از استاد راهنمای تان مبنی بر شروع کار پژوهشی بعلاوه اسکن صفحه اول پاسپورت و صفحه مهر خروج از کشور آن را برای وزارت علوم بفرستید. موقع برگشتن به وطن عزیزمان هم باید این کاربکنید(مهر بازگشت). لذا - روم به دیوار- به فکر دور زدن قانون! نباشید.

در برخی از کشورها مثل هلند، ویزای افراد برای فرصت مطالعاتی یا ادامه تحصیل فوق/دکتری، در خود دانشگاه آن کشورها صادر می شود. لذا لازم است تا شما مدارک مورد نظر  دانشگاهی یا وزارت علوم را برای آنها بفرستید تا ویزای تان صادر شود. چون این امر متفاوت از روند معمول تشکیل پرونده در وزارت علوم و گرفتن ویزاست، باید با تدبیری آن را حل کنید.

روزهای آمدن ما، وزارت علوم، نامه پذیرش کشورهای انگلستان، امریکا و کانادا را قبول نداشت. اما درست در آخرین روزهای آمدن متوجه شدیم که خوشبختانه ممنوعیت فرصت مطالعاتی برای کشور کانادا لغو شده است. اکنون این کشور انگلیسی زبان، گزینه بسیار مناسبی است. از قوانین بهاری و تابستونی جدید هم ما بی خبریم!.

علاوه بر مدرک زبان- تافل داخلی یا ...- لازم برای دانشگاهی که در آن تحصیل می کنید که باید در فرمی که ذکرش رفت، تأیید شود؛ هیچ مدرک زبان دیگری برای سفارت یا دانشگاه استاد خارجی لازم نیست. البته نیک می دانید که هرچه توانایی زبان آموزی تان بیشتر باشد، خوشه و توشه بیشتری خواهید چید و برداشت.

در مورد دوره فرصت مطالعاتی هیچ تکلیف آموزشی یا پژوهشی از پیش تعیین شده ای از این سو(داخل) یا آن سو وجود ندارد. افراد- دانشجویان رشته های علوم انسانی- معمولا" سعی می کنند در طی این مدت، ضمن گفتگو و بحث با استاد راهنمای خارجی شان، زمینه غنای رساله شان را فراهم کنند. در همین راستا، دانشجویان گاهی با توجه به حوزه تخصص استاد راهنمایشان و علایق مشترکشان، کار پژوهشی چون مقاله یا طرح پژوهشی تعریف و دنبال می کنند و در ضمن تدوین رساله را هم کم و بیش به پیش می برند.

اگر می خواهید برای کشورهای اسکاندیناوی چون سوئد، دانمارک، نروژ، فنلاند اقدام کنید، بسی بهتر است که به فکر نیمه دوم سال/ترم بهاره/فوریه تا آگوست/بهمن تا مرداد ماه/ باشید. تحمل زمستان سرد، تاریک و طولانی این دیارها، برای ما دشوار است. بعلاوه این که بهار و تابستان این سرزمین ها، واقعا" دل انگیز است.

برای یافتن سرپناه، در اکثر کشورهای اروپایی، اتحادیه های دانشجویی، مجموعه خوابگاههایی را فراهم کرده اند که معمولا دو نوع اتاق تک نفره دارند. یکی اتاقی با حمام خصوصی و آشپزخانه مشترک تقریبا" مجهز که اصطلاحا" به آنها(corridor room) گفته می شود. یکی از مزایای ارزشمند این نوع همزیستی ها، آشنایی با دانشجویان مختلف و نوخنک زدن به غذاهایی برای ذائقه های از چین و ژاپن گرفته تا امریکا و آفریقاست. نوع دیگر که با آنها (studio student room) گفته می شود که دارای آشپزخانه خصوصی اند که خود افراد باید وسایل پخت و پز(بجز الکتریسته و یخچال) را تهیه کنند. دانشجویان دوره کوتاه مدت فرصت از طریق معرفی دانشگاه نمی توانند از این خوابگاه ها استفاده کنند. اما آنها می توانند این اتاق ها را اصطلاحا به صورت (second hand) اجاره کنند. یعنی این اتاق ها بنام یکی از دانشجویان لیسانس، ارشد یا دکتری دانشگاهست که او به دلایلی چون رفتن کوتاه مدت به وطن، همزیستی با دیگری و .. به آن نیاز ندارد. تفکیک جنسیتی در این زیستن گاه های دانشجویی صورت نگرفته است.  آشنایی با یکی از دانشجویان هم میهن، یکی از ساده ترین شیوه های دست یابی به این اتاق های دانشجویی یا راهنمایی برای گرفتن مکانی دیگر است. شما می توانید در آخرین مرحله پرونده تان در وزارت علوم، با گرفتن ایمیل دانشجویانی که پیش تر از شما به کشور مربوطه سفر کرده اند، دست یاری به سویشان بلند کنید. لذا روی خوش و اخلاق نیک آقای قاسمی کارشناس دل سوز وزارت علوم، دلواپسی هاتون را کم رنگ خواهد کرد.

درنهایت این که سخت نگران توشه و بنای ایمان خود و همراهانتان در سفر به سرزمین های کفر نباشید. تهدیدها و چالش های مذهبی این دیارها، مسالمت آمیز، نمادین یا سمبلیک است؛ تنها بی صدا تو را به تأمل در باورهایت فرامی خوانند؛ ترکه یا طعنه ای در کارنیست؛ عصمت یا معصیت را "تو" باید "انتخاب" کنی نه این که بر تو بارکنند. شعله شمعِ بضاعتِ درونی تقوای حضور آدمی، در این سرزمین ها، بیشتر راهبر قایق زندگی آدمی است تا طوفان برون. تجربه زیسته مشترک من و دوستان پیشکسوت، برایمان عشق بیشتر به دینداری و اخلاق حرفه ای، پرهیز از نگریستن به آدمیان از منظر خدا و روز جزاء،  احترام به عقاید دیگری، تواضع شناختی، میلِ بازگشت به سادگی ها و آبادی ها، شوق خدمت به مردمانی که لایق زیستنی بهترند،  تغییر و بازسازی پیش داوری ها و ... را برایمان به ارمغان آورد. اما آیا بود که ما را در جرگه دینداران بپذیرند؟

غنایِ این نوشته را مدیون کوله پشتی تجربه دوستان و همسفران مهربانم هستم: آقایان: علی نوری(دانشجوی مطالعات برنامه درسی دانشگاه تربیت مدرس) یعقوب جلیلیان(دانشجوی ریاضیات محض دانشگاه علم و صنعت) علی حسینی خواه(دانشجوی مطالعات برنامه درسی دانشگاه تربیت مدرس) احمد زنده دل(دانشجوی شیمی معدنی دانشگاه اصفهان) سرکار خانم ها: بتول مهدوی(دانشجوی مطالعات کشاورزی دانشگاه تربیت مدرس) نسیبه پورقاسمیان(دانشجوی مطالعات کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان). و از دوستان و همکارانِ بزرگوار و پیشکسوت سفر که اینک در حضرند و دکتر شده اند: آقایان دکتر حسین اسکندری(عضو هیئت علمی دانشگاه بجنورد) دکتر یدالله قاسمی پور(عضو هیئت علمی دانشگاه ملایر)  و سرکار خانم دکتر نرگس سجادیه(عضو هیئت علمی دانشگاه؟ ان شاالله).

امیدوارم در سایه سار ابر رحمت خدا و تلاش هایتان، روزی دیر یا زود، رویایِ سفر شیرین و تجربه اندوز شما یا دوستانتان، جامه واقعیت به تن کند. اگر صورت اولیه فرم ها یا نامه ها، لازم شد، یا سوالی در حد دانش ما داشتیدخبری بدهید تا با ایمیل در خدمت تان باشم.

 

فراز و فرود اقدام برای فرصت مطالعاتی(1)

شاید اندکی دیر باشد، اما به گمانم باشند کسانی در جمع مان که رویای هجرت و سفر داشته باشند به دیارهای دور و نزدیک تا به تجربه بنشینند فرهنگ آکادمیک و غیرآکادمیک دیگر را. آگاهی از فراز و فرود چنین مسیری، می تواند تلاش ها را بهتر به سرانجام برساند. تجربه مان نشان داد که چه بسا اگر نکته کوچکی می دانستیم چقدر در بهره وری زمان و هزینه و اجتناب از امور فرسایشگر اداری، یاریگرمان بود. سعی می کنم نکته هایی از تجربه خود و دوستان همسفرم برایتان بنویسم. امیدوارم مورد استفاده شماها یا دوستان دور و نزدیک تان قرار گیرد. از آنجا که حکایت پر فراز و نشیبش طولانی است؛ آن را در دو قسمت برایتان روایت می کنم.

نخستین شرط رسمی اقدام برای فرصت مطالعاتی، تصویب پروپوزال رساله دوره دکتری است. دوم این که نباید بیش از سه سال و نیم یعنی نهایت حول و حوش ترم هفتم از شروع دوره تحصیل دکتری گذشته باشد. با این حال اگر بسیاری از کارهایتان را در ترم هفتم و قبل عید سال چهارم انجام داده باشد و تنها تاریخ  پرواز برای بهار سال چهارم باشد مشکلی ندارد. البته این تبصره ای نانوشته است و بستگی به تفسیر! کارشناس وزارت دارد شاید بنا بر ضرب مثل شایع در فرهنگ کرمون که می گوید: یک "نه" به صد "ها" می می ارزد. بگوید نه نمیشه.

اما نخستین قدم برای تشکیل پرونده فرصت و شروع دو مارتن آن، "نامه پذیرش" یک استاد خارجی است. محتوای این نامه کوتاه باید گواهی مبنی بر پذیرش شما به عنوان دانشجوی مهمان آن دانشگاه برای مدتی معین است. در بالای این نامه رسمی باید لوگو یا آرم دانشگاه محل کار استاد و در پایین آن، امضاء و مشخصات تلفنی و ایمیل ایشان باشد. خوشبختانه اسکن این نامه کفایت می کند. از آنجا که ممکن است اساتید خارجی درجریان امور فرصت نباشند، بهتر است که خود شما صورت اولیه این نامه را نوشته و به ایشان ایمیل کنید و بخواهید که خودشان در نهایت تکمیل کرده و برایتان بفرستد.

جدا از پوییدن ها و دویدنِ کوچه پس کوچه های فرهنگ اداری دانشگاهی مان، شناخت و پذیرش یک استاد راهنمای متخصص، بزرگترین دشواری اون روی سکه است. برای این منظور، یکی از راه های معمول و مفید، شناسایی پژوهشگران مرتبط با موضوع رساله، از طریق خواندن مقاله  یا کتاب های ایشان می باشد. بهرحال هر دانشجوی دکتری، در طی درس های نظری و انجام تکالیف پژوهشی شان، سمت و سویی برای موضوع رساله اش می یابد و از مقاله و کتاب های مرتبط فراوانی باید استفاده کند. مقاله مرتبط یک پژوهشگر می تواند سرنخی برای کنکانش کارهای دیگرش و دانشگاه و ایمیل او باشد. او نشد؛ بعدی، نشد، بعدی، نشد، بعدی، نشد، بعدی............شما میتونید....................................................................سه ... بعد، هاها! یافتم یافتم.

 بهتر است چند نفری را این گونه ابتدا" شناسایی کنید. اگر استاد مربوطه، کاملا" هم در موضوع مورد نظر شما صاحب نظر نیست، خیلی نگران نباشید. دست کم، زندگی در یک فرهنگ دیگر، تجربه های ارزنده ای بر جسم و جان آدمی، بار می کند که بسی گران بارند. بعلاوه این که می توانید منابع مختلف مربوط به رساله تان را تهیه کرده و بعد برگشتن استفاده کنید.

بعد یافتن یک پژوهشگر مرتبط و ملاحظه هایی که خواهم گفت، کوتاه ایمیلی به ایشان می زنید و خودتان را معرفی می کنید با عنوان مبسوط تر رساله تان. در نامه تان، اشاره می کنید که برخی از کارهایش را مطالعه اجمالی کرده اید، بهتر است عنوان یکی دوتا از کارهایش در پاورقی نامه باشد. لازم و لازم است در درخواست تان یادآوری کنید که پذیرش شما هیچ گونه هزینه مالی برای دانشگاه ایشان ندارد. بهتر و بهتر است که رزومه علمی و کاری تان را خودتان ترجمه کنید و ضمیمه درخواست تان باشد. برای خواهران محترم، بهتر است که عکس شان، با پوشش روسری باشد. بهرحال متأسفانه در مورد آیین و فرهنگمان، پیش دواری های ناصوابی وجود دارد. بسیار پیش می آید که شما پژوهشگران مرتبطی را در کشورهای مختلف شناسایی می کنید ولی بنا به دلایلی آنها درخواست شما را نمی پذیرند. برای مثال دوستم می گفت نزدیک صد ایمیل به اساتید مختلف زده است که در نهایت قرعه دانشگاه لوند سوئد بنامش افتاد. اما باید صبور باشید. هیچ تلاش بااخلاصی در درگاهش بی جواب نمی ماند. شما می توانید گزینه های متناسب با موضوع رساله تان را شناسایی و حتی مکاتبات اولیه را پیش از تصویب نهایی طرح رساله تان انجام دهید.

بعد توافق اولیه یک استاد، شما از او می خواهید که "نامه پذیرش"- بامشخصاتی که در بالا اشاره کردم- برایتان بفرستد. اگرچه هزینه وزارت علوم، برای شش ماه است، اما بهتر است که شما در صورت اولیه نامه پذیرش، نزدیک ده ماه یا حتی بیشتر درخواست کنید. به این دلیل که ممکن است بعدا" بخواهید بیشتر بمانید. لذا دیگر مشکلات و هزینه تمدید ویزا را نخواهید داشت. ندوستن همین نکته، کلی هزینه مالی و زمانی برای یکی از دوستان ما در اینجا داشت که مجبور است بخاطر پروژه آزمایشگاهی اش، بیش از شش ماه بماند.

ان شاالله بعد دریافت اسکن نامه پذیرش، باید دویدن ها راشروع کنید. ابتدا درخواست خود را همراه با نامه پذیرش به گروه تان بدهید. برای تشکیل پرونده فرصت در وزارت علوم، فرم یک صفحه ای وجود دارد که یک بخش آن مربوط به مشخصات شخصی و تحصیلی تان، قسمتی از آن مربوط به امضاء و موافقت استاد راهنمای داخلی و معاونت تحصیلات تکمیلی دانشکده و قسمت انتهایی آن مربوط به موافقت و امضاء معاونت آموزشی و تحصیلات دانشگاه است. خوان های مختلف این فرم را باید با توکل برخدا و صبر و حوصله، یکی یکی طی کنید. فراز و فرود یک خوانش ممکن است به دلایلی چون تعطیلی آلودگی هوا، تعطیلی بین التعطیلی، رفتن یا مراسم برگشت مسئول از، ترافیک پرونده ها در جلسه ها و ...، نزدیک به یک ماه طول بکشد. در شروع کار و هم زمان با تکمیل بخش موافقت استاد راهنمای داخل و معاونت تحصیلات تکمیلی دانشکده، باید ضمانت مالی برگشت را هم در معاونت اداری و مالی دانشکده بدهید. معمولا" یک چک ده ملیون تومانی از خود فرد یا یک کارمند رسمی آشناست که استاد راهنما یا مشاور باید پشت آن را امضاء کند. البته قوانین دانشگاه ها در این باره ممکن است متفاوت باشد. در مرحله موافقت تحصیلات تکمیلی دانشگاه، برای آقایانی که هنوز گذرشان به کوی خوش سربازی نیفتاده است، بهتر است که درخواست معافیت تحصیلی برای مدتی بیشتر از شش ماه- نزدیک ده ماه- داشته باشند.

بعد گذشتن این مراحل، امور مربوطه در وزارت علوم، خوشبختانه معمولا" دو الی سه روز بیشتر طول نمی کشد. اما همون آقایانی که به سربازی مقدس نرفته اند باید با نامه معرفی وزارت علوم، سری بزنند به کوچه پرپیچ و خم نظام وظیفه و بعد اداره گذرنامه برای مجوز خروج یا دریافت/تمدید اعتبار گذرنامه. همچنین همه متقاضیان باید سفری یک روزه به وزارت امور خارجه جهت تشکیل پرونده فرصت در آنجا هم داشته باشند.

بعد گذر از خوانِ خوان ها یعنی نظام وظیفه و اداره گذرنامه و گرفتن پاسپورت خود و همراهان/افراد عیال وار- با نامه وزارت امورخارجه، باید پرونده تان را به سفارت کشور مربوطه برا تشکیل پرونده ویزا یا روادید ببرید. کارهای این قسمت هم چند روز بیش طول نمی کشد. بعد این دوره باید برای مدتی نامعلوم منتظر خبر ویزا از طریق سفارت یا سایت اداره مهاجرت کشور مربوطه بمانید. برای کشورهای اروپایی، تقربیا" نزدیک دوماه کمتر یا بیشتر-گاهی سه ماه- انتظار تلخ و شیرین لازم است. در آخرِ روزهایی که دیگر حوصله تون سررفت، می تونید ایمیلی به استاد راهنمای خارجی تان بزنید و بگویید که پیگیر کارتان از طریق اداره مهاجرت کشورش باشد. خوشبختانه برای اغلب اساتید فرنگی- مثل معدودی از اساتید بزرگوار بومی مان،- برخاستن از سریر! استادی و پیگیری امور دانشجوی رعیت منش، برایشان شیرین و عادی است. برای مثال در جمع اساتید دوستان ما، کسانی بودند که از شهر دیگر سوئد برا پیگیری پرونده ویزای دانشجوشان به استکهلم آمده بودند یا در نخستین روز آمدن، به استقبال ایشان آمده و با ماشین خود، او و وسایلش را به اقامتگاهش رسانده بود و نخستین درسِ سفر که همون نگاه انسانی "من و تو" به دانشجوست، به یادگار داده بودش.

ادامه دارد.

 

قاب خالی همکاران

مثل همه روزا با کوله پشتی لب تاپ و ناهار سبکش، صبح هنگام به محل کار رسیدم. خواستم با کارت الکترونیکی درب بازکنم و مشغول. نتونستم. مدیر دانشکده که شاهد حیرانی ام از شیشه شفاف اتاقش بود درب را برویم گشود و گفت بنا بر رسم معمول اداری، با آغاز تعطیلات تابستونی، مدت اعتبار این کارت ها هم به اتمام می رسد و ...

وقتی وارد فضای بزرگ و پر از خالی محل کارشان شدم دلم حسابی گرفت. انگار درجایِ جای نشستن ها، اتاقک های شیشه ای و دفتر استادم، قاب های خالی بود که با زبان بی زبانی می گفت "خداحافظ رفیق". موقع جمع کردن وسایل، بغضِ سنگینی در گلوی، گل انداخته بود از جنس همون روز خداحافظی آمدن با اساتید در دانشکده پلِ گیشا.

همچنان که مشغول جمع و جور وسایل بودم؛ به ایام گذشته برگشتم: چه لحظه ها و روزهای خاطره انگیزی که در گوشه ی سفره دوستی شان مهمان بودم؛ کلاس های درس آموزشان، سمینار ها و کارگاه های مفید و پر از شادی کودکانه شون، سه شنبه دورهم جمع شدن همیشگی شان با صرف شیرینی و قهوه، ناهار و گپ زدن هاشون، سلام و بدرود روزانه شان، نشستن بر سجاده در اتاقش که همیشه برویم باز بود و او نبود و ...

 انگارهویت پویای آدمی همیشه به دنبال پاره های خودش و حقیقت در دامن جسم و جان دیگران هست و آنگاه که می یابدشان، ناخودآگاه سخت مجذوب شان می شود. میل و کششی که در گوهر های انسان دوستی، صداقت، صمیمیت، مهربانی، وجدان کاری، احترام به عقاید دیگری، حقیقت جویی وحتی یک لبخند ساده وجود دارد؛ مرزهای جغرافیایی میان زادگاه آدمیان و فرهنگ شان را در می نوردد و آنها را در رودِ راهی حقیقت جاوید رها می سازد.

یاد باد جانِ پر احساس و بیقرار سهراب دوره گرد و حقیقت جو که پایبند و دلبند هیچ جغرافیایی نشد و در گوش آدمیِ پایبند فریاد زد "زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد".

آن غروب در نبودشان، به پاس همه خوبی هاشون، برسجاده مسلمانی، والاترین آرزوها را از خداوند متعال برایشان طلبیدم و گفتم خدایا گرچه ما "سبیل" های متفاوتی برای رسیدن به کوی تو انتخاب کرده ایم، اما چنان کن که بیابان ها و بیراهه ها برویمان بسته شوند و در نهایت به حریم کویت نزدیک شویم بقدر دایره وسع و عمل مان و باران رحمتت که تفاوت ها را برنمی تابد.

 

تجربه ی کنفرانس

روز اول و افتتاحیه کنفرانس را از دست دادیم و بیدار شدیم که اگر "خواست خدا" نباشد؛ حتی قوس یک قدم آدمی نیمه رها می ماند.کوش و کلاه کرده بودیم من و علی؛ لباس رسمی، کوله پشتی لب تاپ، ناهار توی راه. تو اتوبوس رسیدن به فرودگاه؛ مقاله هامون را به زبان انگلیسی برای هم ارائه دادیم، مغرور و مطمئن بودیم دو ساعت بعد مقصدیم. بلیط مان برای فرودگاه دابلینِ ایرلند جنوبی بود. از آنجا تا بلفستِ ایرلند شمالی- محل کنفرانس- یک ساعت راه با اتوبوس بیش نبود. در آخرین مرحله سوار شدن، خواست خدا، سقف آرزوهایمان را شکافت؛ ما نمی توانستیم با ویزای انگلستان به دابلین ایرلند جنوبی سفر کنیم. چنان بی قرار بودیم که گویی زلزله ای در درون مان رخ داده باشد. جاهل وار نمی خواستیم به خواست او گردن نهیم. توی اون روز بارونی همه آژانس های این فرودگاه جنوبی و فرودگاه دیگرشمالی استکهلم را با چه سختی و دویدن ها، زیر و رو کردیم. فایده نداشت. آری خواست او، "بنیان" همه تصمیم های یک لحظه "آینده" ماست.

ظهر روز بعد از مسیر لندن به ایرلند شمالی رفتیم. در فاصله هفت ساعته میان دو پروازمان، قدمی در گوشه و کنار شهر لندن زدیم. جاهای دیدنی اش، دیدنی بود. شب هنگام به مقصد رسیدم.

از روزدوم به جمع مهمان های کنفرانس در دانشگاه زیبای ملکه شهر بلفست پیوستیم . طبق برنامه زمانی دقیق، همایش پیش می رفت. نزدیک چهارصدنفر در آن شرکت کرده بودند. اغلب شرکت کنندگان از پادشاهای کذایی بریتانیا بودند؛ استرالیا، نیوزیلند، ایرلند شمالی و جنوبی، انگلستان. از آسیا، حضور هم کیشان مالزی مان پررنگ تر بود.

سخنران های کلیدی چون دبونو، پرکینز و ...؛ گزیده ای از مباحث کتاب هایشان را گفتند. انگار آمدن شان بیشتر برای اعتبار بخشی به کنفرانس بود و فرصتی برای ملاقاتشان از نزدیک.

دبونو سالخورده و پرآوازه، شتاب آلود سخنرانی اش را گفت و بعد عکس انداختنی با مشتاقانش به محفلی دیگر رفت. "انگار" سرزمین کاشت حرف هایش بیشتر قلمروی مدیریت، کارآفرینی، تجارت و .. است تا کلاس درس: خلاقت مستلزم شکستن ساختارهای ساری و جاری و درانداختن طرح های جدید است، تحلیل رو به سوی گذشته دارد، طراحی راهی برای فرداهاست، شش کلاه تفکر(Thinking Hats) راهی برا نگریستن و اندیشیدن از زایای مختلف به پدیده ها و بویژه یک "تصمیم" اند:

کلاه سفید نگریستن خالی از پیش داوری، دیدن واقعیت و تمرکز بر اطلاعات موجود است. البته اگر گادامراجازه دهد؛ همه بضاعت دانشی من درباره اش این است و بس.

 کلاه قرمز نگریستن از پرتو احساسات و عواطف به یک پدیده یا مسئله است؛ در دلم افتاده که نمیشه؛ اما نمی دونم چرا؟ ازش متفرم!.

کلاه سیاه، نظاره کردن به یک تصمیم یا عمل از دریچه نقادی و دیدن کاستی هاست همون ساده ترین کار: بیچاره مون می کنی ها! این جاش با او جاش جور در نمی آد. شتر سواری و دلا دلا کردن؟!

کلاه سبز، جستجوی راه حل های بدیع برای مسائل است همون خلاقیت دگراندیش. راستی این جوری هم میشه مسئله را دید. ها چه جالب! به ذهن تنگ مون نرسیده بود.

کلاه زرد، با الهام از زردی آفتابِ حیات بخش، دریچه نگریستن از ویژگی های مثبت به یک اقدام است. دیدن کورسوهای امیدبخش در برهوت ناامیدی. همون مثال بومی خودمون: لنگه کفشی در بیابان نعمت است.

در نهایت کلاه آبی، با الهام از گنبد مینای آبی، افق نگریستن چترسان و کل گرایانه به پیامدهای خوب و بد یک اقدام و عمل و تدوین راهبردها و محدودیت هاست.

دیوید پرکیز خوش اندام در کل همایش حضور ساده و بی تکلفی داشت. در یکی از سخنرانی هایش با عنوان "دوباره تفکر: شناخت سریع، شناخت آهسته، و چالش تفکر انتقادی" بحث جالبی مطرح کرد. شناخت سریع، مستلزم بازشناسی سریع الگوها و تبلور سازی شناختی، مونتاژ شهودی و سریع تفسیرها و طرح هاست در حالی که شناخت آهسته به دنبال استدلالِ تأملی نقادانه و خلاق، سنجیدن چیزها به منظور خلق تفسیرها و طرح هاست.  

از آنجا که بخش های مختلف سمپوزیوم، کارگاهها و مقاله ها بطور همزمان ارائه می شدند، ناچار می بایست دست به انتخاب زد که افراد معمولا براساس کتابچه چکیده مقاله ها و برنامه همایش چنین می کرد. در دو کارگاه شرکت کردم یکی فلسفه برای کودکان با اجرای مدرسی از انگلستان  و دیگری سیمنار سقراطی با اجرای مدرسانی از امریکا. در مقایسه با مقاله هایی که شرکت داشتم به مراتب پربارتر بودند. این برداشت دوستم علی از کارگاههای خودش هم بود.

موضوع بیشتر مقاله ها کم و بیش مرتبط با بحث نورساینس و عصب شناختی و ارتباط شان با تفکر بود. مقاله ها زیادی تلاش کرده بودند با ترسیم "جغرافیای مغز"، نوک قلم معلم را در مرکز تفکر دانش آموزان فرود آورند. دلم برای مفهوم معرفت شناختی ذهن(Mind)  رشته ام سوخت که چقدر مظلوم واقع شده بود و در زیر میکروسکوپ ام ار ای یا در جغرافیای مغز(Brain) حتی یک ابسیلون جایی هم نداشت.

کیفیت مقاله به لحاظ غنی و انسجام بحث ها، کاویدن ریشه های  معرفت شناسی و انسان شناسی متناسب با تفکر شاید در حد متوسط بود. این برداشت استادم، دوستم علی و برخی افراد که باهاشون هم صحبت شدیم بود. مثل اغلب سایت ها و مقاله های معمول، تفکر بیشتر از جنبه روان شناختی و تربیتی دنبال شده بود. من با پیشینه مطالعات فلسفه تعلیم و تربیت، خیلی دلم می خواست که جنبه های فلسفی و نظری تفکر را در این همایش بین المللی دنبال شده می دیدم که متاسفانه در حسرتش ماندم. نمی دانم موضوعی چنین مهم چرا برای فیلسوفان تربیت مهم جلوه نکرده بود که با مقاله ای وزین در آن شرکت کنند.

سازماندن دهی، تنظیم امور، مدیریت زمان، کیفیت امکانات ارائه بحث ها واقعا" در خور همایش بود. پذیرایی ناهار هم خیلی ساده یعنی ساندویچ های سرد گوشتی یا گیاهی همراه با آب میوه بود.  

از استادم و هم کیشان مالزی مان شنیدم که کیفیت مقاله، میزان استقبال(هزارنفر) و پذیرایی همایش دوسال پیش در کشورشان بهتر از امسال بوده است.

مقاله ما هم به لطف خدا و یاد محمد(ص) که ضمیمه اش بود، مورد استقبال و استفاده شرکت کنندگان قرار گرفت. بحث مان را با سؤال و تأملی این گونه شروع کردیم: اگر قادر به "گفتگو" با دیگری نباشید چه می شود؟! شرکت کننده ای بوبر منش کوتاه گفت: "می میرم". بحث ما با جمله های کوتاه و نغز متقابل من و استادم از کیش و فرهنگ مان، ختم شد و حضار را سر وجد آورد. چنان که بانوی مسن و پژوهشگری که سخنران مدئو همایش بود، خیلی سرذوق آمده بود و کلی هندونه نیوزیلندی زیر بغلمان گذاشت!

در اختتامیه همایش، کلیپی کوتاهی از نیوزیلند محل کنفرانس بعدی یعنی سال 2013 پخش شد که انگیزشی بود برای ذخیره پول و تدوین مقاله. جهت اطلاعات بیشتر و دیدن محورهای همایش می تونید به سایت این همایش آینده سربزنید:( http://icot2013.core-ed.org)

در مجموع تجربه بسیار آموزنده ای برای من بود. بیشتر از همه احساس نیاز کردم که باید برای تقویت زبان شنیداری و گفتاری تلاش کنم. به این می اندیشم که ای کاش حداقل "والدین" در ایران برای زبان آموزی کودکانشان توجهی بیشتر کنند حتی به قیمت فروختن خونه شون- اگر داشته باشند- و مستأجر شدن.

ببخشید سایت پرشین گیگ برای دانلود عکس ها مشکل پیدا کرده است و نتوانستم عکسی برایتان بگذارم.

پوییدن های تابستانی تون پرثمر باد.