بازدید از مزرعه ای در سوئد( Visit a farm in Sweden)
پایان هفته ای که گذشت، بخاطر گفتگو پیرامون کارپژوهشی مان دعوت شده بودم نورتالیا؛ زادگاه و محل زیستنش. آخرین بحث علمی و تقسیم کاری باهم درکناره جنگل داشتیم. قول دادیم که از راه دور، همکاری های علمی مون را ادامه دهیم اگر خدا بخواهد. در اولین روزهای آمدنم، با دانستن این که روستا زاده ام و پدرم پیشه دهقانی دارد، همسرش(kjell) قول داده بود مرا به بازدید از مزرعه یکی از دوستان خانوادگی و قدیمی اش در تابستان ببرد. چنین کردند. تجربه اش، خوشه دیگری شد در توبره تجربه هامون. شاید آخرینِ شان.
عمو اولف(Olof Wahlgrens)، دهقان سالخورده(هفتاد و هشت سال) و مهربون میزبانمان بود. در خانه ای تاریخی و درگوشه مزرعه اش زندگی می کرد که روزگاری جدش در دهه 1830 بانی آن بوده است. بعد او پدرش، همه عمرش را در کسوت دهقانی در آن خانه و بر آن مزرعه گذارنید و رفت. بعد پدر، نزدیک هشت دهه پربار است که او امانتدار این دشت خدا است. در سایه مهرپدر، پسرانش در گوشه این خاک بالیده اند که بعد کوچش، آب در آسیاب هستی بریزند و به ترتیب شاید نوه هایش...
خانه اش به یک موزه باشکوه می ماند. می گفت طی این همه سال، بنای اصلی این خانه هنوز همون خشت های جدش می باشد که تنها چون درختی پاسبانی و هرس شده باشد. یکی از اتاق هایش، آرایشگاه محل کار همسرش بود. همون جایی که نزدیک چهل سال پیش، موهای استاد دانشگاه استهکلم، به بهانه شروع زندگی مشترک، کوتاه شده بودند. فضای اطراف راه پله های طبقه فوقانی، کلکسیونی از انواع اسلحه های شکار، مدال مسابقات، تاکسونومی حیوانات و پرندگانی چون آهو، گوزن، جغد و ... بود. یادگارهایی از جوانی های پرنشاط اولف. اتاق های طبقه فوقانی، با انواع وسایل تزئینی و سنتی، زیبا و شاهانه آراسته شده بودند. چنان که در گوشه ای، ساعت ستونی بزرگی گذر زمان را نشان می داد که زمان تولد خودش حدود دهه 1730 میلادی در آلمان می باشد. همسرش در کمدی شاید نزدیک به هزار مجسمه کوچک و بزرگ بابانوئل(Baba Noel) قرمز رنگ داشت. بابانوئکی به بهانه خوشبختی و جذب خوش شانسی ها، هدیه مون داد.
مزرعه عمو الوف نزدیک 112 هکتار مساحت داشت. عمده محصولات کشاوزی اش، جو، شبدر و علوفه دامی می باشد. بعلاوه حدود 15 گاو و گوساله گوشتی. او یکی از کشاوزران نمونه کشورش می باشد که به همراه دو پسرش و خانواده دخترانش به کمک وسایل و تجهیزات مدرن کشاورزی امور این مزرعه را اداره می کنند. به یقین می توان گفت که کار یدی، برایشان هیچ معنی ندارد.
با نشان دادن مدارک و گزارش های مستند، برایمان توضیح داد که در سوئد همه مزارع، شناسنامه ثبت شده دارند: مساحت و محل آن، نوع محصول، پیش و پسکسوتان آنها. برخی از مزارع و جنگل ها وابسته به کلیسا و هئیت محلی آن می باشند که به کشاورزان اجاره داده می شود. بعلاوه اینکه همه مزارع، توسط سیستم بسیار منظم اتحادیه کشاورزی اروپا (European Union) نظارت و ساماندهی می شوند. کشاوزان با توجه به شرایط محلی، موظف به کشت محصول های خاصی در هکتار معینی از مزارع می باشند. آنها باید هرساله گزارش عملکردشان را به سازمان مربوطه ارسال کنند. سیستم مدیریتی ماهواره ای(satellite system)، اجازه کمترین تخلفی در عدم کاشت یا کم و زیاد کردن مساحت مشخص شده برای هر محصولی را به دهقانان نمی دهد؛ اولف گزارش عملکرد سال گذشته مزرعه اش را برایمان شرح داد. صادقانه و بی غل و غش، کوتاهی اش را برایمان توضیح می داد. برای مثال، او گزارش کرده بود که مساحت اختصاص یافته به فلان محصول نزدیک 15:14 هکتار بوده است؛ سیستم کنترل ماهواره ای میزان تخلف او را با دقت دهم درصد یعنی حدود 15:16 برآورد کرده و به او گزارش داده بود که باید مراقب باشد. خرید و فروش محصولات، برعهده خود کشاورزان است؛ با این حال اتحادیه کشاورزی اروپا، به دهقانان موفق و پرتلاش، اعتبار یا گرنت خرید مواد کشاورزی و وسایل می دهد. چنین مدیریت نظامندی تنها برای نظارت و پیشگیری از مسائلی چون بحران های بومی گوجه فرنگی، سیب زمینی، پیاز و ... در کشور خودمان است. همون ناکارآمدی ها و ضعف مدیریتی که زحمت های وافر کشاوزان سخت کوش میهن را هرساله به بهانه ای بی ثمر می گذارد.
انگار صمیمیت، مهربانی، سادگی، مهمان نوازی، روشن ضمیری، تواضع، سخاوت و ... خصلت های بی جغرافیای جامه و پیشه دهقانی اند. نمی دانم چرا؟. کاش آسمانِ دنیای آکادمیک پژوهشگران و فرهیختگان! هم اندکی دهقانی بود. این پیرمرد سالخورده با چه شور و شوق و سخاوتی نحوه کار وسایل را برایمان توضیح می داد و با چه اصرار و اشتیاقی از پسرش خواست که وسایلی چون کمباین، دستگاه حفر کانال را روشن کند و مثل کودک بگذارد این غریبه ها باشون بازی کنند تا نکند دل شان هوس کند و بشکند. هنگام خداحافظی هم با چشمانی لبریز از شوق دیدارغریبه ها، پاکتی پر از روزنامه های گواه موفقیت، گزارش عملکرد، عکس های خانه اش را به یادگار دادمون. نقش و غبطه منش - جامه و پیشه پیامبرمنش او بر جام تهی مان می ماند.
در مسیر برگشت به جزیره ای در نزدیکی نورتالیا رفتیم. در گوشه ای از جنگل کناره دریای بالتیک این جزیره، محلی برای شروع زندگی مشترک و غسل تعمید کودکان برپا کرده بودند. در محوطه ای، تعدادی از درختان جنگل را بریده و با آن نیمکت چوبی برای نشستن عروس و داماد مهیا کرده بودند(a wooden siting to wedding). او توضیح داد، اغلب جوانان سوئدی ترجیح می دهند که مراسم عروسی شان را در تابستان برگزار کنند. جوانان مذهبی، پیمان مقدس سرآغاز زندگی مشترکشان را در کلیسا به جا می آورد. یا با آمدن کشیش به این فضای باز و دل انگیز، ساده و بی تکلف ناقوس زندگی مشترک آنها را به صدا در می آورد. البته رستورانی کوچک در نزدیکی این محل وجود داشت که برخی جوانان متمول، بعد این مراسم، جشنی کوچک یا بزرگ در آن برگزار می کنند. امیدوارم مسجد، خانه دوست، در فرهنگ خودمان هم روزی محل پیمان مقدس سرآغاز سفر و زندگی مشترک باشد. الان که به گمانم چنین پیشنهادی برای او(she) در حکم دشنام و هزینه اش فیصله دادن قصه پرغصه باشد.
در گوشه دیگر همین محل، نیم تنه کوچک درختی استوار بود که در قسمت فوقانی آن، جایگاهی برای آب غسل تعمید کودکان نوپا، حکاکی کرده بودند(A wooden place to Baptism Anoint). معمولا خانواده های مذهبی این مراسم دینی را در حدود سن شش ماهگی کودکان بجا می آورند.
مزرعه امیدتان بارور؛ پیمان (بالقوه یا بالفعل) مقدس تان سرسبز و بهاری؛ کودک درون و بچه های برونتان پویا و معصوم باد.