زادگاهت جایی است دور دست ها. ناکجاآباد و خاکی. دوران کودکی با نانی بزرگ شده ای که نان آورش اینک دهقانی است با چهره ی پرچین و شکن و دستان پینه بسته. شبانی است موسی فام با چوبی بدست و توبره ای بر دوش. پیله وری است دوره گرد و خرده فروش. مقنی است کلنگ و دهل بدست که مامایی خاکِ آب زاد، هنر اوست. آهنگری است کاوه گون، سرخ روی و چکش پیشه. کارگری است پای در گیوه. عشایری است کوچ زیست. رنگ رزی است رنگ آلود. قالیبافی است سربه زیر و شانه بدست. زغال سوزی است سیه صورت و سپید سیرت. نجاری است آمیخته با میخ و تخته. شالی کاری است همواره در رکوع. صیادی است منتظرو دریا زیست. بنایی است شاقول بدست و گِل آلود. سبک زندگی و ادبیات آنها تا دانشگاه بسیار دور است. ریشه های تو از این بافت ها روییده اند. ردیابی تو ناگزیر دیگران را به خاک، گِل، بیابان، کوهستان، کاریز، شالیزار، مزرعه، دشت، دریا، خواهد برد به اکراه.

در سایه ابر رحمت خدا، حُرمت و برکت نان آن سفره ها و تلاش فردیت، تو اینک در پله های فرا دست نردبان تحصیلات دانشگاهی قرار داری. اما تقابل میان فرهنگ ریشه های دیروزت با خواسته های امروزی پیرامونت، چه بسا جنگی سخت میان جزیره های هویت و هستی ات، بپاکند. فراورده های آن نان آوران ساده و سخت کوش، ساز زندگی را در این سوی زادگاهت، کوک می کند؛ اما فرهنگ آنها، به ثمن بخسی مشتری ندارد!

هیاهوی فرهنگ غالب و ارزش زدایی اش از فرهنگ ریشه های تو، گاهی چنان می شود که تو را علیه خود، می شوراند. شاید مجبور شوی که تو هم نقاب بپوشی که بیگانه ننمایی و با خود بیگانه شوی. یکی از گردنه ها و بزنگاه های چالش زا، فصل انتخاب شدن یا انتخاب کردن همسفر زندگی است. انتخاب نمی شوی چون پوستت کمتر می درخشد؛ همشیره ات، بهورز خانه ی بهداشت است؛ مادرت، لفظ قلم ندارد و به مسافرت اروپا نرفته است؛ بابایت، بوی علف و کشتزار می دهد؛ برادرت، آمیخته با روغن تراکتوراست؛ عمویت شبان است؛ دایی ات، مامای کاریز است و همیشه نمناک. حیاط خانه تون دامپروری است نه گلخانه اقاقی ها. و انتخاب نمی توانی کنی چون بازهم ریشه ها با تو هستند.

بسیار وقت ها، آثار غم پنهان و پیدای این جنگ درونی را در چهره و بر زبان دوستان هم خوابگاهی می بینم. "من چرا باید به جرم زادگاه و ریشه هایم از او(she) جواب رد بشنوم؛ دوست دارم با کسی هم سطح تحصیلات خود زندگی کنم اما زنجیرمحرومیت ها، پای پسران و دختران زادگاه مرا دربند کرده بود؛ نمی دانم به ریشه ها ببالم یا از آنها بنالم".

این مسئله مشکل عام اغلب دانشجویان روستازاده جامعه دانشگاهی ما می باشد. آنها دو راه را در پیش رو دارند. یکی آن که هستی خویش را همچون نقش خوش نگار قالی بدانند که روییده از بطن و متن خویش باشد. گسستن از ریشه ها، را همان نیستیِ هستی خود بدانند. بر ریشه ها استوار بمانند و به آنها ببالند. تلاش کنند در فصل انتخاب، به جستجوی همسفری برخیزند که او را در پیوستگی و دلبستگی همیشگی با ریشه ها بخواهد. اما آیا وسوسه یار و مهرش، نبض ریشه ها را کند نخواهد کرد؟ شاید دامن یار، هستی آسا باشد و جولانگاه صعود؟ شاید گسستن از ریشه ها، رهایی باشد؟

راه دیگر، این که دل در گرو مهر یار بنهند و به گمان خویش دل از ریشه ها برکنند. زیرا آن گسستن شرط لازم این پیوستن است. اما به راستی، آیا زندگی گسسته از ریشه های دیروز در فراز و فرود فرداها، استوار می ماند؟ آیا می توان از سرچشمه ها بی نیاز شد؟ آیا گرمی مهر یار و فرهنگش، برای روزهای سخت و سرد زندگی هم به تنهایی کافیست؟ آیا می توان به پاره ها یا جزیره های سرزمین وجود یک انسان استقلال تام داد؟ در این میانه، راه حل چیست و مقصر کیست؟ ریشه های تو یا خواسته های دیگری؟

قایق زندگی در کدامین راه سفر کم خطری خواهد داشت؟