زلزله خیز بودن زمین ساخت و ساز کعبۀ آمال آدمی
دوشنبه عصر سیزدهم آذرماه، می توانست آخرین برگ کتاب هستی و
واپسین عصر زندگی من و بسیاری از مردم شهر کرمان باشد. زندگی آدمی چقدر ناپایدار و
پیش بینی ناپذیراست. اگر رقص مواج فرش زمین، اندکی تندتر بود و طولانی؛ سکانس
بسیار غم انگیز نمایش نامه زندگی ما، در زمستان سرد سینماهای بومی، به روی صحنه می
آمد. اما خواست خدا، بر این نبود. گویی، ماهنوز برای پژوهیدن حقیقت و نگارش کتاب
هستی مان، فرصت داریم.
رقص کوتاه و مکزیکی ساختمان دانشگاه،برق آسا، همه طرح درس مدرسان شیفت عصر دانشگاه را زیر و رو کرد و همۀ ما را سراسیمه به محوطه باز بیرون، دواند. چه دواندنی!. رنگ از رخسار بسیاری، پریده بود. همه مظرب و دلواپس بودند. خدایا، کانون این تپش جان کاه، کجا بوده است؟ نکند ...؟ به گمانم، بی درنگ، همه فکرها، معطوف خانواده بود. شبکه ارتباطات، مکث و اختلال داشت و در کوره دلهره و بی تابی ها، می دمید. ذکر زبان و ورد کلام همه یک چیز بود: زلزله، پیش لرزه، پس لرزه!
بعد مدتی با آگاهی از لطف خدا، اندک اندک تب اضطراب فرونشت. اجتماع دانشجویی را دوست دارم؛ گویی هنوز کودکی و کودک درون، در سال های اولیه دانشگاه، زنده و پویاتر است. دانشجویان به سان کودکان، حوادث سخت و مرگ آسای زندگی را به بازیچه میگیرند و به قول استادم؛ دکتر خسرو باقری، کودکان، نُماد ادامه زندگی می باشند. چه، بارها دیده ایم که بعد از حوادث این چنین مرگباری چون زلزله و سیل، کودکان، بر مخروبه های زندگی آدمی، بازیچه ها می سازند در حالی که بزرگسالان، با مویه و زاری بی حد و حصر، بر طبل پایان زندگی می کوبند. در این جا هم، دخترکان شادمان، یکدیگر را در آغوش می گرفتند و زندگی دوباره را باشوخی به هم تبریک می گفتد و پسرکان، از رشادت ها و جسارت هایشان در فرار از مدرسه.
مثل هر حادثه و پدیده دیگری، فهم و تفسیر ما آدمیان از امور متفاوت است. تفسیر این حادثه خوش فرجام، برای من، تجربه زیستۀ زلزله خیز بودن زمین ساخت و ساز کعبه آمال و کاخ آرزوهای آدمی می باشد. پست قبلی این کویرک دوستی مان، شاهدی بر این تفسیر من است. «سرآغازی بر یک پایان»؛ می توانست بی آغاز باشد!
بیاد این حدیث پرمعنای مولایمان علی (ع) افتادم که می گوید: «خدا را چنان شناختم که مشاهده کردم، عزم های جزم آدمیان را در هم می شکند و گره های کور ناگشودنی آنان را می گشاید و سعی آن را بی ثمر می کند».
به نظر می رسد، بهتر باشد که زین پس، در درانداختن طرح های آینده، براین زمین زلزله خیز کاخ آرزوها، به دامان مشورت مهندسی خدا پناه ببریم و با خشت های «خوف » و «رجا»، بسازیم کاروان سرای زندگی مان را و آماده باشیم برای کوس رحلت و اسباب کشی. چه، شاید زلزله ای فیزیکی یا غیرفیزیکی در سرزمین هستی ما، در راه باشد.
رقص کوتاه و مکزیکی ساختمان دانشگاه،برق آسا، همه طرح درس مدرسان شیفت عصر دانشگاه را زیر و رو کرد و همۀ ما را سراسیمه به محوطه باز بیرون، دواند. چه دواندنی!. رنگ از رخسار بسیاری، پریده بود. همه مظرب و دلواپس بودند. خدایا، کانون این تپش جان کاه، کجا بوده است؟ نکند ...؟ به گمانم، بی درنگ، همه فکرها، معطوف خانواده بود. شبکه ارتباطات، مکث و اختلال داشت و در کوره دلهره و بی تابی ها، می دمید. ذکر زبان و ورد کلام همه یک چیز بود: زلزله، پیش لرزه، پس لرزه!
بعد مدتی با آگاهی از لطف خدا، اندک اندک تب اضطراب فرونشت. اجتماع دانشجویی را دوست دارم؛ گویی هنوز کودکی و کودک درون، در سال های اولیه دانشگاه، زنده و پویاتر است. دانشجویان به سان کودکان، حوادث سخت و مرگ آسای زندگی را به بازیچه میگیرند و به قول استادم؛ دکتر خسرو باقری، کودکان، نُماد ادامه زندگی می باشند. چه، بارها دیده ایم که بعد از حوادث این چنین مرگباری چون زلزله و سیل، کودکان، بر مخروبه های زندگی آدمی، بازیچه ها می سازند در حالی که بزرگسالان، با مویه و زاری بی حد و حصر، بر طبل پایان زندگی می کوبند. در این جا هم، دخترکان شادمان، یکدیگر را در آغوش می گرفتند و زندگی دوباره را باشوخی به هم تبریک می گفتد و پسرکان، از رشادت ها و جسارت هایشان در فرار از مدرسه.
مثل هر حادثه و پدیده دیگری، فهم و تفسیر ما آدمیان از امور متفاوت است. تفسیر این حادثه خوش فرجام، برای من، تجربه زیستۀ زلزله خیز بودن زمین ساخت و ساز کعبه آمال و کاخ آرزوهای آدمی می باشد. پست قبلی این کویرک دوستی مان، شاهدی بر این تفسیر من است. «سرآغازی بر یک پایان»؛ می توانست بی آغاز باشد!
بیاد این حدیث پرمعنای مولایمان علی (ع) افتادم که می گوید: «خدا را چنان شناختم که مشاهده کردم، عزم های جزم آدمیان را در هم می شکند و گره های کور ناگشودنی آنان را می گشاید و سعی آن را بی ثمر می کند».
به نظر می رسد، بهتر باشد که زین پس، در درانداختن طرح های آینده، براین زمین زلزله خیز کاخ آرزوها، به دامان مشورت مهندسی خدا پناه ببریم و با خشت های «خوف » و «رجا»، بسازیم کاروان سرای زندگی مان را و آماده باشیم برای کوس رحلت و اسباب کشی. چه، شاید زلزله ای فیزیکی یا غیرفیزیکی در سرزمین هستی ما، در راه باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:11 توسط دهنوی
|