درس ها و تأمل های آیین نکوداشت بهار و روشنایی در سوئد

آن شب در سایه جلوه گری شراره های آتش در دامن تاریکی، شادی مردم تا پاسی از شب ادامه داشت. هر از چندگاهی، گروه موزیک، سروده هایی از جنس " ای ایران ای مرز پرگهر" می خواند که با زمزمه آرام جمعیت، همراهی می شد. این را از تکرار مواج حماسی واژه های "سوئد و استکهلم" می توانستم حدس بزنم. طیف سنی اغلبِ جمعیت، دوره میان سالی و کهن سالی بود. زوج هایی که تا این دوره ها، فراز و فرود زندگی را باهم خرامیده بودند؛ چه تنگاتنگ هم- دست های حلقه کرده یا آویزان از شانه ها- ایستاده بودند؛ گویی طول ماه عسل شان، به بلندای قصه پرغصه شان گراییده باشد. اندیشیدم این جشن، بیشتر برای این طیف سنی، جذابیت دارد و جوانان سوئدی، به سان جوانان بومی مان، شادی های مدرن را خواهانند. زهی خیال باطل. روز بعد، از پس گفتگو با بچه های خوابگاه دانستم که جشن بزرگ جامعه جوان و دانشگاهی سوئد، در دانشگاه آپسالا (University of Uppsala)، شهری واقع در نزدیکی استکهلم برگزار شده است. انگار این جشن و حواشی اش، مانند یک فستیوال بزرگ فرهنگی و اجتماعی همه ساله در آن دانشگاه، با شکوه هرچه تمام تر برگزار می شود و شرکت کنندگان، همه ی این روز و شب را به بیداری می گذارند با مسابقه ها و برنامه های مختلف. لذا پی بردم که شکاف(gap) میان ارزشهای نسل سنتی و مدرن سوئد کم رنگ است و شاید اصل "استمرارِ پویا" نگذارد که شکافی رخ دهد و ریشه بدواند.

رعایت حفظ فاصله فیزیکی با دیگری، عدم تمایل برای زیارت و دستی بوسی آتش به قیمت لهیدن آنان که به حریم خرمن نور نزدیک ترند، برایم درس آموز بود. همچنین: وقتی که جمعیت، روانه کاشانه شان شدند، گویی مراسمی چنین باشکوه و با این جمعیت عظیم در چنین مکانی برگزار نشده باشد؛ آشغال و زباله ای در کار نبود جز خاکستر و زغال های نیمه جان، که بر روی مقداری شن و ماسه، هنوز زنده بودند و افراد مسئول، با سطل های پر آب به انتظار نشسته بودند تا در پایانِ پایان مراسم، آنها را خاموش کنند و بردارند.

تجربه این جشن سنتی و ملی، مرا بیشتر به فکر واداشت و گریاند. ما با ریشه ها و پاره های فرهنگ خویش چه کردیم و چه می کنیم!؟ مگر نه این است که زادگاه مدرنیته سنت شکن و سنت زدا، اینجا و سرزمین های همجوار است؟ آیا  مدرنیته(modernity) "پروژه" ای(project) بود تا ریشه کلان و خرد، فرهنگِ شرق و دور دست را بزند و بذرهای فرهنگ غرب را بجایش برویاند؟ یا "پروسه" ای(process) بود که ما نتوانسیم- یا نخواستیم - خود را با خم و چم های آن هماهنگ کنیم و بذرهای فرهنگ خویش را در دامنش بارورتر کنیم؟؟

به عنوان یک جوان ایرانی، شرمسارم که هیچ خاطره شیرینی از سنت چهارشنبه سوری فرهنگ خویش ندارم جز به رخ کشیده شدن جراحت های جسم و جان هم میهن مانم از جعبه جادویی! سنتی که می توانست مثل اینجا به یک فستیوال بزرگ ملی و فرهنگی تبدیل شود، اینک به سمت یک معضل "جسم و جان" سوز لاینحل فرهنگی و اجتماعی می رود و شنیده ها گفتند، سالی  که گذشت، زنگ و رنگ سیاسی هم گرفت.

یادش بخیر سال های زندگی در آبادی مان. آن شب، خاطره خوش "جشن سده سوزی" آن سالهای ده رستگار برایم زنده شد. آن روزگاران، در شب دهم بهمن ماه، روشن ضمیران کهن سال با کمک بازوی جوانان روستا، خرمنی بزرگ از هیزم در میانه آبادی برمی افراشتند. شبان آبادی، بچه های قد و نیم قد شادمان را به دنبال خود وا می داشت و با خواندن نواهایی، از همه ی خانه های ده، مقداری آرد می گرفت یعنی امشب نان و نمکی ساده و دست جمعی، در کنار آتش خواهیم خورد. او آردها را خمیر می کرد و پیرو جوان، به قرارگاه می آمدند. آن گاه خرمن هیزم را به پاس گذشت "چله ی بزرگ" سرما و تاریکی زمستان، آتش می زدند و درآوا و نوای کهن سالان، به نظاره شراره های نور و آتش در سکوت پرمعنای شب و آسمان آبادی می نشستندو یزدان را ستایش می کردند. جانفشانی هیزم ها، آتشی برای پختن خمیرِ نان و نمک دسته جمعی شان، فراهم می ساخت. در انتها، شبان صادق و زحمتکش، نان را میان جمعیت تقسیم می کرد. چه نون و نمک ساده و داغی. هنوز که هنوزه، از پس سالها شهرنشینی، طعم اون نون و نمکش در هستی ما ساری و جاری است.

آن سالها نه از ادیسون در آبادی ما خبری بود نه از مدرنیته و فرزندان خلف و ناخلفش. با این حال، همه ساله، جشن سده در روستاهای همجوار و دوردست برگزار می شد. نرم نرمک، ما شهرنشینِ بالانشین شدیم- حتی فرزندان شهرنشین شبان، پدر را به شهر بردند و تغییر شغلش دادند- و پیران، یکان یکان راهی کویش شدند و می شوند و با کوچ شان، گویی حلقه حلقه ی پیوند ما به ریشه ی زنده سنت آبا و اجدادمان می گسلد. تنها خوشحالم که به یمن تلاش وهمت هم میهنان زرتشتی مان، آتشکده این سنت نیکو، هنوز در جاهایی گرم است و شاید روزی ما قدرش را دانستیم و نگذاشتیم که فرزندان ایرانِ سال های بعد، تنها در کتاب تاریخ ردپایش را بیابند و نفرینی نثار روح مان کنند.

به سادگی می توانیم در پسِ ستون تفسیر مدرنیته به "پروژه"ی استکبار، شانه از بار مسئولیت خالی کنیم و تبرئه شویم! حتی اگر چنین است، ما چرا آب در آسیابش می دوانیم عامدانه؟؟ لحظه ای به عملکرد فردی و جمعی مان در قبال بذرها و پاره های فرهنگ مان بیاندیشیم؟

 بیاییم ما به سهم خودمان به منزله یک معلم، یک مدرس، یک مادر، یک پدر، یک خواهر، یک برادرِ فرهنگ ایران با همه ی رنگ هایش، در پاسداشت و پالایش جوهرهای آن سهیم باشیم و در کاشت و داشت بذرهایش در سرزمین بکر ذهن و قلب فرزندان آینده ایران زمین، بکویشم پیش از آن که بذرِخار فرهنگ های دیگر، در آن میوه دهد.

جشن خوشامدگویی بهار در سوئد(Valborg in Sweden )

یکی از سنت های فرهنگی کشورهای اروپای مرکزی و شمالی همچون آلمان، جمهوری چک، فنلاند، سوئد و ...، برگزاری جشن باشکوه فرارسیدن بهار در غروب و شب آخرین روز ماه آوریل(30th April)  یا یک ماه می (1th May)می باشد. فلسفه چنین جشنی، بزرگداشت بازگشت نور و روشنایی ممتد بعد یک زمستان سخت و تاریک می باشد. با شنیدن وصفش و ترغیب استاد راهنمایم، مشتاقانه به استقبال تجربه اش در محله تاریخی شهر استکهلم(The Old Town Gamla Stan in Stockholm) رفتیم. محله ای که در قرن چهاردهم میلادی بنا شده است و بسیاری از ساختمان های قدیمی و زیبای کنونی اش، ریشه در قرن های 18 و 19 دارند.

مراسم حول و حوش ساعت هشت غروب با جمع شدن یکان یکان جمعیت زیادی درکنار درب ساختمان موزه جایزه نوبل(Nobel Museum) شروع شد. مردم اغلب زودتر، شادمان آمده بودند و منتظر. دوره گردی، مشعل های چوبی، ملبس به لایه ای کاغذیی و دسته ای شمشیرسان، می فروخت که بسیاری خریدارش بودند. هرلحظه آدمکی، قطره فام به خیل جمعیت می پیوست. مردم معمولا لباس های نو به تن داشتند و بانوان میان سال و مسن، شال های خوش رنگ و گل گلی، گردن آویز کرده بودند و اندکی آرایشکی هم. آنان که یکدیگر را می شناختند، از دیدن هم خوشحال شده و با به آغوش گرفتن دیگری، تبریکش می گفتند. کودکان بلوند و تپلی، برساق شانه های پدر، شاهانه نشسته بودند و برخی در کالسکه، توسط مادر، هدایت می شدند. یک گروه موسیقی یک دست آبی پوش، به کمک سازهای مختلف بادی و ویولون، مانند مارش نظامی، آهنگی حماسی و ملی، براه انداخت و مشعل های چوبی به آرامی، روشن شدند. مردم برای روشن کردن مشعل ها، مانند برو بچ لوطی منش، آتش سیگار به هم قرض می دادند. بچه های با روشن کردن مشغل ها از بلندای شانه پدر و فرهنگ خویش، هلله شادمانه کودکانه ای براه انداختند.

پیرو جوان جمعیتِ شادمان، در سایه آهنگ گروه موزیک، سرودهایی از روی اطلاعیه جشن یا با کمک حافظه، ایستاده زمزمه می کردند. تنها از شکل گل های بهاری مختلفش حدس می زدم که سروده هایی تقدیم به قدم فک و فامیل نرگس های شهلای مست، سنبل های سفید، مینای خورشید منش و ... باشند. هر از چندگاهی رهبر ارکست؛ چیزهایی را فریاد می زد و با تشویق شادمانه جمعیت، صدایش خاموش می شد.

بعد حدود یک ساعتی، گروه موسیقی پیش قدم شد و جمعیتِ مشعل بدست، آرام به دنبالش راهی مقصد، جایی کنار ساحل دریا، شدند. واقعا" صحنه دل انگیزی بود؛ برای تصورش، شروع مسابقه های دو ماراتن یا پیاده روی بزرگ را با مشعل هایی به دست، در تاریکی مبهم آغاز شب، بخاطر بیاورید. ماهم در دامن جمعیت، رهسپار شدیم. شگفت زده شده بودم که چگونه این همه جمعیت، به هم پیوستند و می پیوستند.

حرکت آرام و حفظ فاصله فیزیکی با دیگری بدون تعدی به حریم شخصی او، در کاروان راهی، به من و رفتار سابقم در چنین مراسم هایی، درس می داد و طعنه می زد. اگر کسی، سهوا" برخورد فیزیکی کوچکی با دیگری داشت، بلافاصله عذر خواهی می کرد. برای عبور طولانی جمعیت از خیابان، ماشین های به احترام پاسداشت فرهنگ، ایستادند. نه با بوق دشنامی دادند و نه پلیسی لازم شد. دکه های سیار مواد غذایی هم، در طول مسیر، برای قوت بخشی، روییده بودند.

موج جمعیت، در ساحل موج های دریاکنار، فرود آمد. محلی را از پیش تدارک دیده بودند. گروه موزیک در جایگاهی مشغول شدند. در لبه ی ساحل دریا، خرمنی بزرگ از هیزم بر روی تپه کوچک شنی- برا آن که ردپای آتش و مراسم برپیکر ساحل نماند- آماده شده بود. بخاطر انبوه جمعیت، عده زیادی از طبقه بالایی ساختمان های نزدیک و مشرف به جایگاه، مراسم را نظاره می کردند. آن غروب، فصل درو و خوشه چینی، عکاسان و فیلم بردارن متعددی بود.

با تاریک تر شدن هوا و جمع شدن بیشتر و بیشتر مردم، در نوای بی کلام و باکلام موسیقی، خرمن هیزم را آتش زندند. پیر و جوان جمعیتِ ایستاده، در نمایی رو به دریای بی انتها، آرام به نظاره نشسته بودند که چگونه رقص شناور شراره های آتش، سینه تاریکی شب را می شکافت و روح وار در آغوش آسمان محو می شد. خوشحالی بازگشت نور و روشنایی با دیدن این صحنه، از جسم و جان خسته ی سردی و تاریکی ظلمت شان فرو می ریخت.

صحنه همزیستی مسالمت آمیز اضداد کذایی آب وآتش، نور و ظلمت، آدمی را محو دل انگیزی خویش می کرد و به ستایش وا می داشت. لذت تماشای آتش در دل تاریکی، همیشه مرا سرذوق می آورد و سیراب می کرد. لذا این جلوه یکی از مهترین لحظه های همدلی ام با مردم سوئد بود و احساس می کردم که آدمیان و فرهنگ ها چه ریشه های پنهان مشترک دارند؛ با یک معنی اما به تفاوت در واژه ها. زرتشت، پیامبر ایران باستانمان، زوج مفهومی اهورامزدا و اهریمن را برای تفسیر جهان، به یادگار گذاشت. بعدها، سهروردی، جامه از استدلال فلسفی برایش تنید و به صبغه دین اسلام، آراست و در راهش، جان فشانی کرد تا پرتو هستی اش، بدرد پرده تاریکی آنان را که نتوانستند درک کنند؛ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ.../ نور 35. در این لحظه ها، حرف هایش در درونم نجوا می شد آنجا که گفته بود نفس آدمی، شراره ای از نور اسهپبدی، پرتویی از نور کانون هستی، است. لذا همذات پنداری و آتش دوستی و نور طلبی آدمی از یک سو و هراس و گریزش از تاریکی، از سوی دیگر، ریشه در هستی او دارد.

ادامه مراسم و درس هایش بماند برای همسفره گی دیگری. امیدوارم عکس ها رویت شوند.

کمک به باروری اندیشه ی دیگری

یکی از سنت های بسیار ارزشمند میان دانشجویان دکتری و اساتید دپارتمان اینجا( Department of Education in Arts and Professions) برگزاری جلسه های پژوهشی تقربیا" ماهانه بنام ( research group discussing) است. در این سنت پژوهشی رسم بر این است که با برنامه از پیش تعیین شده،(این هفته برای ترم پائیز سال آینده!) دانشجویان دکتری یا اساتید مقاله ای که در دست تألیف دارند در چنین جمع دوستانه ای در ترازوی داوری دیگران قرار می دهد تا با کمکشان، پالایش کنند آن را. چند روزی مانده به زمان ارائه، نسخه ای از کارش را به اعضائ گروه ایمیل می کند و آنها خود را موظف می دانند که در پیرایش و باروری اندیشه اش، یاریگرش باشند. در روز نشست هم، سعی می کنند که همه قواعد یک ارائه رسمی در کنفرانسی را تمرین کنند: رعایت زمان؛ ارائه و بحث به زبان بین المللی انگلیسی، بیان مهمترین یافته ها و ...

معمولا در هر ترم دانشگاهی، چهار نشست باهم دارند. اگر کسی، برایش کاری پیش بیاید که نتواند حضور بیابد، خود را موظف می داند که دغدغه رشد و باروری اندیشه دیگری را با ارسال نظرهایش، از راه دور با خود داشته باشد. همون رابطه انسانی "من" و "تو" نه رابطه ماشین وار "من" و "آن".

طی این مدت، تجربه یکی از این فضای های پژوهشی حمایتگر را داشتم و عصر سه شنبه این هفته نوبت من بود که داشته خویش را بیازمایم. استاد راهنمایم، در پشت صحنه، بسیاری از کاستی هایش را طی روزهای گذشته، زدوده بود.

عنوان اولیه این کاری که مشغول آنم و چهارچوب اولیه اش ارائه شد، چنین است: "سقراط در کلاس درس؛ ارزشیابی رویکرد سمینار سقراطی به تدریس براساس الگوی خبرگی و نقادی تربیتی آیزنر؛ مطالعه موردی مدرسه هوگین شهر نورتالیای سوئد"

قبل ارائه، تجربه دلواپسی های جلسه دفاع ارشد و طرح رساله دکتری، برایم زنده شد با غلظتی بیشتر. اکنون با بضاعت کم رنگ علمی و بی رنگ زبان آموزی، می بایست بیازمایم خویش را. خدایش بیامرزاد آن کو، که پاورپونت حامی را اختراع کرد. قبل ارائه ام، کوتاه با یادآوری روز معلم در ایران، روزشان را تبریک گفتم. خوشحال شدند و استاد راهنمایم که امروز صبح با دیدن شاخه گل روز معلم هنگام ورود به اتاقش، خرسند شده بود، یادآوری کرد کاش ما سوئد ها هم چنین رسم نیکی داشته باشیم.

نزدیک نیم ساعتی، کارم را ارائه دادم و گفتم اکنون سراپا آماده ام تا بشنوم کاستی هایش را از منظر نقادی تان. آنا لنای دکتر (Anna-Lena)، بانویِ مهربان، نحیف و مسنی که به قول خودش با پژوهش، ازدواجی "دگر" کرده است و یدی طولا در بکارگیری روش قوم نگاری(Ethnography) در تربیت دارد، مرا از  مشکلات مسیر در پیش رو آگاه ساخت، سؤال ها و توصیه های روش شناسانه اش، بسیار مفید بود. هر روز عصر، آخرین نفری که قبل من؛ دانشکده را رها می کند اوست.

هاکن(Håkan)، استادِ تربیت بدنی و آشنا با حوزه تربیت، با دقت خاصش، پرسش های روشنگر زیادی به من هدیه داد. جالب این که  اشاره کرد برای دانش آموزان سوئدی، حقیقت (truth) مفهومی شناور و سازه گرایانه دارد که از پس همکاری دیریاب دانش آموزان بنایش، بنامی شود. گفت به گمانم بنا به تجربه ام در کار با دانشجو معلمان چینی؛ برای دانش آموزان شرقی، مسیر رسیدن به "یگانه" حقیقت همیشه عریان و استوار، فردی و زودیاب باشد. پرسید در ایران این گونه نیست؟ گفتم برای دانش آموزان کم سو و دیریاب! کشورت متأسفم که یگانه حقیقت دماوند سان  هستی و ما را چه دشوار می بینند.

اِوا (Eva) و آنلی (Anneli)  دانشجویان دکتری هم با سؤال هایشان، کمک شایانی به باروری اندیشه کردند. آن (Ann)  هم پرسش های جدیدی پرسید و بعلاوه، با بزرگواری، همه نکته های اعضای گروه را یادداشت کرد که چیزی را از دست ندهم.

نکته پندآموز دیگرش این بود که طی روزهای گذشته به او گفته بودم دوست دارم بخاطر دانش و تجربه وافرت در زمینه سمینار سقراطی، این مقاله را هم مشترک کار کنیم. یادآوری کرد که همه زحمت این پژوهش را تو بر دوش داری، من وظیفه ام این است که در همه حال کمکت کنم لذا برای خودت بهتر است که یک کار تکی داشته باشی. من که نمی خواستم شرمنده بیشتر لطف هایش باشم؛ قبول نکرده بودم. امروز توصیه ای چنین حرص آمیز، را در جمع مطرح کرد. اغلب گفتند شاید بهتر این باشد که فلانی؛ خود گلیم خویش را اداره کند و اندوخته ای تنهایی بیاندوزد.

فارغ از فواید فردی بسیاری که برای من داشت، به گمانم رسم پژوهشی ارزشمندی دارند؛ کاش ماهم دغدغه کمک به باروری اندیشه دیگری را داشته باشیم و  امید که مسیر کوهپیمایی صعود به دامنه های پر فراز و نشیب حقیقت را جمعی بپیماییم و ایمان بیاوریم که رابطه "من و تو"یی چشم انداز انسانی تری برای نگریستن به هستی و آدمیان است. 

تجربه ی شام آخر(Experience of The  Last Supper )

Attention: this is only and only a personal experience

غروب روز آدینه نیک (Good Friday) گذری به دو تا از کلیساهای شهر داشتیم. دلم می خواست تجربه دینی متفاوتی از آن روزهای مذهبی سوئد داشته باشم. در مراسم دوتا از کلیساهای شهر شرکت کردم. یکی به قول معروف سنتی و دیگری مدرن و جوان پسند از نظر نوع مراسم. از آنجایی که می دونم همه تون، جوان پسندش دوست دارید، به خواست تون احترام می گذارم. تنها اشاره می کنم که گویا فارغ از رنگ هر فرهنگی، دردهای جسمی مشترک، همه آدمیان را به درمان معنوی مشترک رهسپار می شود. بانوی جوانی که به کمک یار و مددکارش به کلیسای سنتی آمده بود، بعد مراسم هرگز دوست نداشت دیگر با ویلچر به خونه برگردد؛ متواضعانه و نیازمند در مقابل نماد صلیب مسیح (ع) کرنش وار، سرش را به زمین نزدیک کرده بود و در دل می گفت چیزهایی. به قولش، انگار غم ها و دردها ما را بیشتر بیادش می اندازند.

در قسمت مرکزی شهر، نزدیک های غروب خورشید بود که از دور دیدم جمعیتِ زیادی برای ورود به کلیسا در صف ایستاده بودند و خرامان خرامان به داخلش می خزیدند. مسیرهای ورودی به صومعه را با شمع هایی آذین بسته بودند و قدیسه هایی در ورودهای آن، به میهمان خدا و پیروان مسیح (ع) خوشامد می گفتند. با دیدن جعمعیت زیاد و جوانان لبریز از شوق، مردد بودم که مجلس از نوعی دگر باشد. از جوان مهربانی فلسفه مراسم را جویاشدم. از دامن فرهنگ عراق بود که بنظرم از خدمتگزاران صومعه می بود. پارتی مون شد و بدون صف ما را به مجلس دعوت کرد و درنهایت در ردیف های جلویی کلیسا، در کنار سایر ایرانیان هم وطن رها کرد و گفت خوش باشید. شوکه شده بودم که چگونه لطف همیشگی اش مرا در مجلس متفاوت یادش انداخت.

نرم نرمک جمعیت انبوه دوستان و پیروان عیسی (ع) به هم پیوستند. از همه طیف های سنی؛ از آنیکا و ماریای یک ساله و دوساله گرفته تا مادربزرگ و پدربزرگ روزهای عازم. بعد پرشدن نیمکت های این بنای مذهبی، آنهایی که دیرتر آمده بودند؛ ایستاده به نیایش برخاستند.

در قسمت جلویی کلیسا، ابزارها و وسایل یک گروه موسیقی آماده بود تا طنین بیندازند در نجوای نیایشگر شادمانه جسم و جان پیروان عیسی (ع).

هم وطن کناری ام که ردپای های مسیح(ع) را برای رسیدن به کوی خدا انتخاب کرده بود، گفت این یک مجلس یادبود روزهای شهادت و رستاخیز عسیی (ع) است و ما همه ساله در چنین شبی در این مکان جمع می شویم تا با اشک ها و لبخندها، خدا و او  را سپاس گوییم که نشانه های گناه اولیه را از دامن جسم و جان ما زدود و ما را آزاد کرد.

در فضای معنوی و کم نور شمع ها، مراسم شروع شد؛ گروه موسیقی سرودهای مذهبی را نجوا می کردند که تکرار موج وار و آرام جمعیت گویای این بود که گویا ترانه لالایی هایشان بوده باشد. خوشبخانه متن سرودها ابتدا به زبان انگلسیی و بعد به زبان سوئدی، در روی بیگ بوردی، نمایش داده می شد که من هم می توانستم در نیایش شان، سهیم باشم. متن قسمت هایی از این سرودها را شکسته بسته برایتان می گذارم:

……

God, you hold the world, you hold every one, and all I need is you.

God calls me friend; I am a friend of God, we are free.

………. 

What can wash away my sin?

What can make me whole again? No other found I know.

That makes me white as snow.

Lead me to you; lead me to your heart.

Tack tack Jesus, I will fall at your feet and I will worship you.

...............................................................

حس و حال عجیبی داشتند هنگامی که در فضای روحانی معبد همنوا باهم او را صدا می زدند. آنقدر صوفیانه غرق در نیایش او بودند که گویی جهان پیرامون را فراموش کرده باشند. همه با تمام وجود و لبریز ازشوق و نیاز، آرام، فریادش می زدند. اغلب ایستاده و با دیدگان خاموش،  یکی یا هر دو دست را به آسمان بلند داشتند و گاهی با حرکات نرم، بر روی نوک پاهایشان می ایستادند. آسمان دیدگان بانوی هم وطن نزدیکم، سخت بارانی بود، به گمانم سرچشمه چشمان پرآبش، آبشخوری بومی داشته باشد. در سمت راستم، در ردیف اول نیایشگران، حرکات مادر جوانی مرا سخت مجذوب خود می کرد؛ دختر بچه ای در آغوش داشت و دخترک دیگرش، روی نیکمت چسبیده به دامان پرمهر مادر بود. وقتی که با همه هستی اش، از روی اخلاص، با دستی به آسمان او را فریاد می زد، برایم تداعی می شد، سکانسِ مادری با کودک معصومی به دامن، از کاروان رهسپار کوی او جامانده باشد و با فریادش، قافله سار را بخواند که مابازمانده ایم، دریابمان یا تنها طفلم را ببر.

بعد سرودهای گروه موسیقی، جوانی حدود بیست ساله، برای مدتی چیزهایی دکلمه کرد که گویا برای همه آشنا بود و من فقط حرکات و آواهای تصدیق گرشان را می توانستم معنی بیابم.

در پایان مراسم، نیایشگران، شادمان و منظم در دوصف از انتهای صومعه، به تدریج به جلو می آمدند برای صرف عشای ربانی سمبلیک. دو کشیش خوش پوش با ظرف هایی کوچک در قسمت جلویی کلیسا ایستاده بودند، جمعیت با آرامش و نظم می آمدند و از دست یکی از آنها تکه نانی سکه مانند می گرفتند و آنگاه در ماده مربا مانند ظرف کشیش دیگر می زدند و بعد می خوردند. سبدی هم در قسمت جلویی مراسم بود که افراد مبلغی را برای کمک به تهی دستان در آن می انداختند.

علی، هم وطن دیگرمون گفت امروز ظهر، جوانان مذهبی این محل به همراه کشیش، صلیب، سکوی پرواز مسیح (ع)، را با احترام تا محله قدیمی شهر – نزدیک کلیسا- حمل نموده و درجایی گرد هم جمع آمده اند و بعد دیدن فیلم زندگی نامه عسیی (ع)ناهاری هم خیرات کرده اند. بی خبری ام، تجربه زیسته اش را نصیبم نکرد.

در طول مراسم، جلوه های مذهبی بومی زیادی برایم تداعی شد. در نوشتن، همه شان را قورت دادم و با رباعی دلنشین منسوب به ابوسعید ابوالخیر، تجربه شام آخر، را به آخر می رسانم و امیدوارم که همگی ما چه از شاهراه علی (ع)، چه از "صراط" محمد(ص) و چه از "سبیل" موسی و عیسی(ع)، گذرکنیم، در نهایت به حریم کویش برسیم:

راه تـو به هــر روش که پوینـد خوش است

وصل تو به هر جهت که جویند خوش است

روی تو به هـر دیــده که بیننـد نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است.

 

رستاخیزان

این روزها، روزهای رستاخیز فرهنگ مسیحی (Resurrection) و طبیعت سوئد است. از یک سو بهار، فصل زایش و رویش، از راه رسیده است. شواهد رنگارنگ و گوناگونِ جوشش و پویش نوزایی را می توان در درون و برون طبیعت نگریست و مبهوت توانایی آفریدگارش شد؛ درختان، سرمست از خواب زمستانی برخاسته اند و نرم نرمک، قبای سبز به تن می کنند؛ چمن ها، رنگ آرامش بخش سبز را فرش نگاهی آدمی کرده اند؛ گل های نرگس شیدا، زیبایی شان را به رخ می کشند و بوری بلوندها را به حاشیه می رانند؛ یخ دریاچه ها،رودخانه و دریاکنارها، در پرتو جلوه گری های ممتدتر خورشید، آب شده و جولانگاه مرغان دریایی زیبا گردیده است؛ جیک جیک مستونه قناری ها و پرنده های جنگل ها، در صبحگاه و شامگاه، آدمیان را سر ذوق و شوق می آورد.

از سوی دیگر، این روزا، مهمترین تعطیلات مذهبی در فرهنگ مسیحی است((Easter holidays. همان ایامی که مسیح (ع) جسم و جان خود را قربانی کرد تا نشانه های گناه اولیه(Original Sin) را از دامن پیروانش، نوادگان پدربزرگ و مادر بزرگ خاطی مان، آدم و حوا، بزداید و آنها را آزاد سازد. گویا بنا برتاریخ آیین مسیح(ع)، غروب پنج شنبه گذشته، شام آخر او و یارانش – حواریون- بود. روز بعد، جمعه معروف به آدینه نیک (Good Friday) موسم مصلوب شدن اوست و دو روز پس از آن، یک شنبه، مشهور به عید پاک (Easter Sunday) روز رستاخیز او از آرامگاهش می باشد که گویا بعد چهل روز زیستن دوباره، در نهایت به آسمان، آغوش خدا بازگشته است و قرار است روزی دوباره برگردد. زمان دقیق این تعطیلات، به دلیل تغییر زمان اعتدال بهاری، ثابت نیست و معمولا بین 22 مارس تا 25 آوریل می باشد.

اغلب کلیساها، این روزها برنامه های ویژه دینی دارند. امیدوارم فرصت گفتن تجربه اش باشد. اما تخم مرغ رنگ شده ( Ester Egg) و خرگوش از نمادهای عیدپاک می باشند که این روزها، مثل وسایل هفت سین نوروز ایرانی، بویژه سبزه آن، در همه مغازه ها و اغلب خانه ها یافت می شود به همراه جوجه های زرد رنگ پلاستیکی و پرهای رنگ شده. این ایام، آجیل و شیرینی مرسوم مهمانی های سوئدی، تخم مرغ های کوچک و بزرگ شکلاتی با طعم های مختلف می باشد.

گویا تخم مرغ، از زمان باستان نماد خیزش و رویش یک زندگی جدید از پنجره سخت و سفتِ آهکین آن می باشد. چه حیف که شگفت انگیزی، شروع زندگی یک جوجه نرم و دوست داشتنی از پوسته بسته و سنگ سانش، برای دیدگان مدرن گرا ما بسیار عادی شده است و به دنبال معجزه هایی چون شکافته شدن دریایی ایم.

خرگوش این جانور چالاک، هم نماد بهار است. گویا دیگر ایام خواب زمستانی اش به پایان رسیده است و باید زندگی پرجست و خیزش را در جنگل های گوشه و کنار شهر شروع کند. چند صباحی است که گاهی روزها موقع رفت یا برگشت به خوابگاه، زوجی از آنها را در حومه دانشگاه می بینم که عاشقانه و شادمانه، عبور دانشجویان پرطمطراق را به چیزی نمی گیرند.

یکی از بازهای دل انگیز این تعطیلات، شکار تخم مرغ می باشد. بزرگ تر های خونه، تخم مرغ های بزرگ و کوچک شکلاتی را در داخل خانه یا باغچه سبز خانه های ویلایی، لابه لای بوته ها و وسایل قایم می کنند. آن گاه همه، حتی میهمان ها، شروع به جستجویشان می کنند. معمولا بچه های کوچلو، سبد قشنگ مخصوصی را بر می دارند و یکی یکی از لای گل بوته ها، می یابندشون و ارشمیدس وار شادی کنان می گویند یافتیمش. حتی سالخورده های خونه هم، بیاد کودکی ها، مشغول بازی می شوند. گویی دنبال حلقه نامزدی می گردند؛ برنده بازی کسی است که تخم مرغ بیشتری یافته باشد، یا بزرگ ترین یا کوچک ترین شان را. در فرهنگ کشورهای فرانسه، انگلستان، روسیه، آلمان، امریکا و ... انواع مختلفی از بازی با تخم مرغ عید پاک، انجام می شود.  در جایی آمده بود، گویا، بزرگ ترها شب قبل عید رستاخیز، یعنی شنبه شب، تخم مرغ ها را مخفی می کنند و فردا صبح عید، بچه های خوب که در مراسم دینی، شرکت کرده اند به جستجویشان می پردازند.

 و نیز در سایتی نوشته بود، "به باور مردم، خرگوش‌ها در این روز وارد لانه مرغ‌ها شــده و تخم‌مـرغ‌های آنهـا را می‌دزدنـد. بنابراین مـردم تلاش می‌کننـد با رنگ‌آمیـزی تخم مـرغ‌ها آنهـا را از دیـد خرگـوش‌ها پنهـان کننـد" یا "گاهی اوقات، تخم مرغ های را به خرگوش برخاسته از خواب زمستانی، هدیه می دهند".

در جزیره ای کنار خوابگاه، برخی درخت های باغچه خونه های ویلایی را با پرهای رنگی مخصوصا" زرد رنگ و عروسک های زیبا آذین بسته بودند. داخل خونه ها، هم به گمانم با کاغذهای کادیویی جوجه شکل و تخم مرغ های رنگرزی شده، می آرایند. خلاصه این بود گوشه ای از مراسم بهار سوئدی ها.

در نهایت به این می اندیشم، موسِم رستاخیز بزرگ، من و تو چه حس و حالی خواهیم داشت؟ آیا ما ایوب صفت سختی های زمستان زندگی را گذارنده ایم و می گذرانیم که همچون گل بوته ها، بی قرارش باشیم؟ آیا ما حاضریم ابراهیم سان و عیسی فام، مهمترین داشته ی عاطفی و هستی خویش را با بال و پری از شوق، قربانی خواست او کنیم؟ آیا ما می پذیریم هاجر گونه، در برهوت ناامیدی، به امیدی بپوییم؟ آیا ما یوسف منش، داشته هایمان را برای برداشتی، تدبیر کرده ایم؟

 امید که نسیم بهاری و شکوفایی گل هایش، ترنمی باشد بر پیله هایمان و بخواندمان به رستاخیزان پیش از آن که بگوییم "چه زود، دیر شد".

 پس نوشت

یکی از دل انگیزترین و پرشکوه ترین جلوه های اینجا برایم، نگریستن به درختان عریان و نیمه پوش آنهاست.  هرگز از نگاهشان سیر نمی شوم. پیکره عریان زمستانی شان مرا بیاد رسالتِ ژرفکاوی معرفت فلسفی و رشته مون فلسفه تعلیم و تربیت می اندازد که می خواهد با ژرفکاوی اش، پیکره درختان سان پنهان هر قلمرویی از هستی را از پس جلوه های آشکارش عیان سازد. این تمثیل را از کتاب علم چیست ؟فلسفه چیست؟ وام گرفته ام. گفته بود برای مدت مدیدی فیلسوف شاهان چنین داعیه ای داشتند که گویا سلطان منش به قلمروی "نمود" راضی نبودند و می خواست به فتح "بود" نیز نایل شوند. هرچند بعدها تواضع شناختی کانت، در اعتراف به دست کوتاهی آدمی برای صید آن قلمرو، این داعیه را به ریشند فلسفی گرفت، اما هنوز این منظره مرا بیاد رشته ام می اندازد و به تفکر درباره لایه های پنهان هستی فرا می خواند.

در روز سیزده بدر سوئدیها که گذشت ومدتی قبل دو از پیکره پرشکوهشان گرفتم. امیدوارم موفق به دیدنشان شوید. نگران مشکل شرعی، بک گرادنشان نباشید!

"وسیع باش و تنها و سربزیر و سخت"