درس ها و تأمل های آیین نکوداشت بهار و روشنایی در سوئد
آن شب در سایه جلوه گری شراره های آتش در دامن تاریکی، شادی مردم تا پاسی از شب ادامه داشت. هر از چندگاهی، گروه موزیک، سروده هایی از جنس " ای ایران ای مرز پرگهر" می خواند که با زمزمه آرام جمعیت، همراهی می شد. این را از تکرار مواج حماسی واژه های "سوئد و استکهلم" می توانستم حدس بزنم. طیف سنی اغلبِ جمعیت، دوره میان سالی و کهن سالی بود. زوج هایی که تا این دوره ها، فراز و فرود زندگی را باهم خرامیده بودند؛ چه تنگاتنگ هم- دست های حلقه کرده یا آویزان از شانه ها- ایستاده بودند؛ گویی طول ماه عسل شان، به بلندای قصه پرغصه شان گراییده باشد. اندیشیدم این جشن، بیشتر برای این طیف سنی، جذابیت دارد و جوانان سوئدی، به سان جوانان بومی مان، شادی های مدرن را خواهانند. زهی خیال باطل. روز بعد، از پس گفتگو با بچه های خوابگاه دانستم که جشن بزرگ جامعه جوان و دانشگاهی سوئد، در دانشگاه آپسالا (University of Uppsala)، شهری واقع در نزدیکی استکهلم برگزار شده است. انگار این جشن و حواشی اش، مانند یک فستیوال بزرگ فرهنگی و اجتماعی همه ساله در آن دانشگاه، با شکوه هرچه تمام تر برگزار می شود و شرکت کنندگان، همه ی این روز و شب را به بیداری می گذارند با مسابقه ها و برنامه های مختلف. لذا پی بردم که شکاف(gap) میان ارزشهای نسل سنتی و مدرن سوئد کم رنگ است و شاید اصل "استمرارِ پویا" نگذارد که شکافی رخ دهد و ریشه بدواند.
رعایت حفظ فاصله فیزیکی با دیگری، عدم تمایل برای زیارت و دستی بوسی آتش به قیمت لهیدن آنان که به حریم خرمن نور نزدیک ترند، برایم درس آموز بود. همچنین: وقتی که جمعیت، روانه کاشانه شان شدند، گویی مراسمی چنین باشکوه و با این جمعیت عظیم در چنین مکانی برگزار نشده باشد؛ آشغال و زباله ای در کار نبود جز خاکستر و زغال های نیمه جان، که بر روی مقداری شن و ماسه، هنوز زنده بودند و افراد مسئول، با سطل های پر آب به انتظار نشسته بودند تا در پایانِ پایان مراسم، آنها را خاموش کنند و بردارند.
تجربه این جشن سنتی و ملی، مرا بیشتر به فکر واداشت و گریاند. ما با ریشه ها و پاره های فرهنگ خویش چه کردیم و چه می کنیم!؟ مگر نه این است که زادگاه مدرنیته سنت شکن و سنت زدا، اینجا و سرزمین های همجوار است؟ آیا مدرنیته(modernity) "پروژه" ای(project) بود تا ریشه کلان و خرد، فرهنگِ شرق و دور دست را بزند و بذرهای فرهنگ غرب را بجایش برویاند؟ یا "پروسه" ای(process) بود که ما نتوانسیم- یا نخواستیم - خود را با خم و چم های آن هماهنگ کنیم و بذرهای فرهنگ خویش را در دامنش بارورتر کنیم؟؟
به عنوان یک جوان ایرانی، شرمسارم که هیچ خاطره شیرینی از سنت چهارشنبه سوری فرهنگ خویش ندارم جز به رخ کشیده شدن جراحت های جسم و جان هم میهن مانم از جعبه جادویی! سنتی که می توانست مثل اینجا به یک فستیوال بزرگ ملی و فرهنگی تبدیل شود، اینک به سمت یک معضل "جسم و جان" سوز لاینحل فرهنگی و اجتماعی می رود و شنیده ها گفتند، سالی که گذشت، زنگ و رنگ سیاسی هم گرفت.
یادش بخیر سال های زندگی در آبادی مان. آن شب، خاطره خوش "جشن سده سوزی" آن سالهای ده رستگار برایم زنده شد. آن روزگاران، در شب دهم بهمن ماه، روشن ضمیران کهن سال با کمک بازوی جوانان روستا، خرمنی بزرگ از هیزم در میانه آبادی برمی افراشتند. شبان آبادی، بچه های قد و نیم قد شادمان را به دنبال خود وا می داشت و با خواندن نواهایی، از همه ی خانه های ده، مقداری آرد می گرفت یعنی امشب نان و نمکی ساده و دست جمعی، در کنار آتش خواهیم خورد. او آردها را خمیر می کرد و پیرو جوان، به قرارگاه می آمدند. آن گاه خرمن هیزم را به پاس گذشت "چله ی بزرگ" سرما و تاریکی زمستان، آتش می زدند و درآوا و نوای کهن سالان، به نظاره شراره های نور و آتش در سکوت پرمعنای شب و آسمان آبادی می نشستندو یزدان را ستایش می کردند. جانفشانی هیزم ها، آتشی برای پختن خمیرِ نان و نمک دسته جمعی شان، فراهم می ساخت. در انتها، شبان صادق و زحمتکش، نان را میان جمعیت تقسیم می کرد. چه نون و نمک ساده و داغی. هنوز که هنوزه، از پس سالها شهرنشینی، طعم اون نون و نمکش در هستی ما ساری و جاری است.
آن سالها نه از ادیسون در آبادی ما خبری بود نه از مدرنیته و فرزندان خلف و ناخلفش. با این حال، همه ساله، جشن سده در روستاهای همجوار و دوردست برگزار می شد. نرم نرمک، ما شهرنشینِ بالانشین شدیم- حتی فرزندان شهرنشین شبان، پدر را به شهر بردند و تغییر شغلش دادند- و پیران، یکان یکان راهی کویش شدند و می شوند و با کوچ شان، گویی حلقه حلقه ی پیوند ما به ریشه ی زنده سنت آبا و اجدادمان می گسلد. تنها خوشحالم که به یمن تلاش وهمت هم میهنان زرتشتی مان، آتشکده این سنت نیکو، هنوز در جاهایی گرم است و شاید روزی ما قدرش را دانستیم و نگذاشتیم که فرزندان ایرانِ سال های بعد، تنها در کتاب تاریخ ردپایش را بیابند و نفرینی نثار روح مان کنند.
به سادگی می توانیم در پسِ ستون تفسیر مدرنیته به "پروژه"ی استکبار، شانه از بار مسئولیت خالی کنیم و تبرئه شویم! حتی اگر چنین است، ما چرا آب در آسیابش می دوانیم عامدانه؟؟ لحظه ای به عملکرد فردی و جمعی مان در قبال بذرها و پاره های فرهنگ مان بیاندیشیم؟
بیاییم ما به سهم خودمان به منزله یک معلم، یک مدرس، یک مادر، یک پدر، یک خواهر، یک برادرِ فرهنگ ایران با همه ی رنگ هایش، در پاسداشت و پالایش جوهرهای آن سهیم باشیم و در کاشت و داشت بذرهایش در سرزمین بکر ذهن و قلب فرزندان آینده ایران زمین، بکویشم پیش از آن که بذرِخار فرهنگ های دیگر، در آن میوه دهد.



