یکی از سنت های بسیار ارزشمند میان دانشجویان دکتری و اساتید دپارتمان اینجا( Department of Education in Arts and Professions) برگزاری جلسه های پژوهشی تقربیا" ماهانه بنام ( research group discussing) است. در این سنت پژوهشی رسم بر این است که با برنامه از پیش تعیین شده،(این هفته برای ترم پائیز سال آینده!) دانشجویان دکتری یا اساتید مقاله ای که در دست تألیف دارند در چنین جمع دوستانه ای در ترازوی داوری دیگران قرار می دهد تا با کمکشان، پالایش کنند آن را. چند روزی مانده به زمان ارائه، نسخه ای از کارش را به اعضائ گروه ایمیل می کند و آنها خود را موظف می دانند که در پیرایش و باروری اندیشه اش، یاریگرش باشند. در روز نشست هم، سعی می کنند که همه قواعد یک ارائه رسمی در کنفرانسی را تمرین کنند: رعایت زمان؛ ارائه و بحث به زبان بین المللی انگلیسی، بیان مهمترین یافته ها و ...

معمولا در هر ترم دانشگاهی، چهار نشست باهم دارند. اگر کسی، برایش کاری پیش بیاید که نتواند حضور بیابد، خود را موظف می داند که دغدغه رشد و باروری اندیشه دیگری را با ارسال نظرهایش، از راه دور با خود داشته باشد. همون رابطه انسانی "من" و "تو" نه رابطه ماشین وار "من" و "آن".

طی این مدت، تجربه یکی از این فضای های پژوهشی حمایتگر را داشتم و عصر سه شنبه این هفته نوبت من بود که داشته خویش را بیازمایم. استاد راهنمایم، در پشت صحنه، بسیاری از کاستی هایش را طی روزهای گذشته، زدوده بود.

عنوان اولیه این کاری که مشغول آنم و چهارچوب اولیه اش ارائه شد، چنین است: "سقراط در کلاس درس؛ ارزشیابی رویکرد سمینار سقراطی به تدریس براساس الگوی خبرگی و نقادی تربیتی آیزنر؛ مطالعه موردی مدرسه هوگین شهر نورتالیای سوئد"

قبل ارائه، تجربه دلواپسی های جلسه دفاع ارشد و طرح رساله دکتری، برایم زنده شد با غلظتی بیشتر. اکنون با بضاعت کم رنگ علمی و بی رنگ زبان آموزی، می بایست بیازمایم خویش را. خدایش بیامرزاد آن کو، که پاورپونت حامی را اختراع کرد. قبل ارائه ام، کوتاه با یادآوری روز معلم در ایران، روزشان را تبریک گفتم. خوشحال شدند و استاد راهنمایم که امروز صبح با دیدن شاخه گل روز معلم هنگام ورود به اتاقش، خرسند شده بود، یادآوری کرد کاش ما سوئد ها هم چنین رسم نیکی داشته باشیم.

نزدیک نیم ساعتی، کارم را ارائه دادم و گفتم اکنون سراپا آماده ام تا بشنوم کاستی هایش را از منظر نقادی تان. آنا لنای دکتر (Anna-Lena)، بانویِ مهربان، نحیف و مسنی که به قول خودش با پژوهش، ازدواجی "دگر" کرده است و یدی طولا در بکارگیری روش قوم نگاری(Ethnography) در تربیت دارد، مرا از  مشکلات مسیر در پیش رو آگاه ساخت، سؤال ها و توصیه های روش شناسانه اش، بسیار مفید بود. هر روز عصر، آخرین نفری که قبل من؛ دانشکده را رها می کند اوست.

هاکن(Håkan)، استادِ تربیت بدنی و آشنا با حوزه تربیت، با دقت خاصش، پرسش های روشنگر زیادی به من هدیه داد. جالب این که  اشاره کرد برای دانش آموزان سوئدی، حقیقت (truth) مفهومی شناور و سازه گرایانه دارد که از پس همکاری دیریاب دانش آموزان بنایش، بنامی شود. گفت به گمانم بنا به تجربه ام در کار با دانشجو معلمان چینی؛ برای دانش آموزان شرقی، مسیر رسیدن به "یگانه" حقیقت همیشه عریان و استوار، فردی و زودیاب باشد. پرسید در ایران این گونه نیست؟ گفتم برای دانش آموزان کم سو و دیریاب! کشورت متأسفم که یگانه حقیقت دماوند سان  هستی و ما را چه دشوار می بینند.

اِوا (Eva) و آنلی (Anneli)  دانشجویان دکتری هم با سؤال هایشان، کمک شایانی به باروری اندیشه کردند. آن (Ann)  هم پرسش های جدیدی پرسید و بعلاوه، با بزرگواری، همه نکته های اعضای گروه را یادداشت کرد که چیزی را از دست ندهم.

نکته پندآموز دیگرش این بود که طی روزهای گذشته به او گفته بودم دوست دارم بخاطر دانش و تجربه وافرت در زمینه سمینار سقراطی، این مقاله را هم مشترک کار کنیم. یادآوری کرد که همه زحمت این پژوهش را تو بر دوش داری، من وظیفه ام این است که در همه حال کمکت کنم لذا برای خودت بهتر است که یک کار تکی داشته باشی. من که نمی خواستم شرمنده بیشتر لطف هایش باشم؛ قبول نکرده بودم. امروز توصیه ای چنین حرص آمیز، را در جمع مطرح کرد. اغلب گفتند شاید بهتر این باشد که فلانی؛ خود گلیم خویش را اداره کند و اندوخته ای تنهایی بیاندوزد.

فارغ از فواید فردی بسیاری که برای من داشت، به گمانم رسم پژوهشی ارزشمندی دارند؛ کاش ماهم دغدغه کمک به باروری اندیشه دیگری را داشته باشیم و  امید که مسیر کوهپیمایی صعود به دامنه های پر فراز و نشیب حقیقت را جمعی بپیماییم و ایمان بیاوریم که رابطه "من و تو"یی چشم انداز انسانی تری برای نگریستن به هستی و آدمیان است.