چکیده مقاله؛ ره آوردی پژوهشی از دوره فرصت

Paper for 15th International Conference on Thinking 2011, Belfast.

The relation between human existence and dialogue:

Implications when teaching children to think

Presenters:

Ann S Pihlgren, PhD in Pedagogy, is vice principal of Department of Education in Arts and Professions, Stockholm University. Her research interest is thinking and interplay, and school democracy. Her doctorial dissertation ”Socrates in the Classroom. Rationales and effects of philosophizing with children” was rewarded best dissertation 2008 in Sweden. ann.s.pihlgren@utep.su.se

Morad Yari Dehnavi is doctorial student of philosophy of education at Tehran University, Iran. His research interest is dialogue from an existential view inspired by Martin Buber, Karl Jaspers and Gabriel Marcel. His dissertation aims at developing a conceptual framework for ontological understanding of dialogue based on existential philosophy. He is guest researcher at Stockholm University, Sweden. myaridehnavi@gmail.com

Abstract:

The purpose of this paper is, firstly, to study and compare how two philosophers, Socrates (399-469 BC) and Martin Buber (1965- 1878), describe the relation between human existence (cf. Heidegger Dazein)/self concept and dialogue. Dialogue is an important (pedagogical) tool for these two philosophers, but there are differences in their way of conceiving dialogue. In the result presentation, it proved essential to separate the ideas of Plato and Socrates, to fully analyze the meaning of dialogue. Plato uses an epistemological conception of dialogue, where dialogue is a means to remember knowledge, an individual task. In the early texts of Plato, Socrates displays a differing idea. To this early Socrates, the search in itself is the center of existence, and the dialogue a means to engage in the life long search for wisdom, an individual as well as a societal mission. Buber’s ontological conception leads him to consider being engaged in a dialogical relation with others as the authentic existence and as the essence of being. The paper also explores how these ways of conceptualizing the relation between human existence and dialogue might affect the didactics when teaching children to think in particular in their attitude and orientation to dialogue. The method of the study is conceptual analysis.

Keywords: human existence, dialogue, teaching children to think, Socrates, Plato, Buber

.............................................................................................................................................

شاید لذت بخش ترین قسمت مقاله، بخش پایانی یعنی بحث(discussion) آن باشد. جایی که "گفتگو" رهگذری شد تا در پرتو چند آوایی و تکثرگرایی فرهنگ های ایرانی، اسلامی، سوئدی، مسیحی، یهودی و یونانی؛ افق هایی از هستی آدمی ترسیم شود. ترجمه قسمتی از آن را به پاس همراهی خوانندگان غیر فلسفه تعلیم و تربیت، می گذارم:

...آن لحظه های که برای تأمل و تدوین این مقاله گذشت؛ گفتگوهای ما پیرامون "سقراط"، "افلاطون"، "بوبر" و "گفتگو"، با پیشینه شرقی(Eastern) و غربی(Western)مان، بسیار زایا بود. من (Dehnavi) به سادگی می توانستم با سقراط و بوبر همدلی کنم؛ چه از یک سو، سقراط و مفهومش از ماهیت آدمی- انسان بودن یعنی پرسشگری و جستجوی مادام العمر حقیقت- مرا بیاد یکی از الهامبخش ترین و رساترین ایده های تربیتی در فرهنگ ایران و اسلام می انداخت؛ آنجا که محمد(ص)(632- 571/570) گفته بود " زگهواره تا گور دانش بجو". از سوی دیگر؛ بوبر و تعریفش از هستی آدمی- انسان بودن یعنی مشارکت در یک رابطه گفتگویی با دیگران و دوستی به معنای مسئولیت در قِبال دیگران- مرا فرا می خواند به شعرِ کوتاه و پرمعنای سعدی (1283/1291- 1184) شاعر پارسی زبان:

بنی آدم اعضای یک پیکرند       که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی      نشاید که نامت نهند آدمی.

من(Pihlgren) نیز می توانستم چنین همدلی هایی با سقراط و بوبر داشته باشم. ایده های سقراط سازگار با سنت "تربیتِ خویشتن"(self-education) در فرهنگ کشورهای اسکاندیناوی و آلمانی است که منجر به تمایل مردم برای فرهیختگی شان از پس گفتگو با دیگران می شود (Bildung). چنان که هانس لارسن(Hans Harsson)، فیلسوف سوئدی می گوید: پرسش(پرسشگری)، نه فقط تربیتی است؛ نه فقط هنری و نه سیاسی؛ بلکه انسان بودن است. از سوی دیگر، مفهوم بوبری از هستی آدمی، به سادگی با مفهوم عشق و دوستی در آیین مسیحی من هم آواست؛ آنجا که میسح(ع) می گوید: "شنیده اید که گفته اند به همسایه ات مهر بورز و به دشمنت کین. اما من می گویم؛ به دشمنت مهر بورز و به  او که جفایت کرد؛ دعایش کن".

...اگرچه ما از دو سنت متفاوت شرق و غرب بودیم؛ اما در پرتو "گفتگو" پیرامون "گفتگو"؛ ما به ریشه های چشمگیر مشترک در فرهنگمان پی بردیم. البته تفاوت غیرقابل زدون هم دارند؛ چنان که اندیشه نخبه گرا و فردگرایانه افلاطون، ممکن است، بیشتر غربی بنماید. در حالی اندیشه بوبر با تأکیدش بر دیگری و بین الاذهانی بود، بیشتر به سنت فکری شرق نزدیک تر باشد.

 ..لذا گویی"گفتگو" پل تربیتی بود که ما را به هم نزدیک تر کرد و ایمان مان را به "گفتگو" به منزله سبک زندگی آدمی و ابزارتنومند تربیتی و هستی بخش آن، بیشتر و بیشتر کرد.

 

پانزدهمین کنفرانس بین المللی درباره تفکر(15th International Conference on Thinking)

امسال "پانزدهمین کنفرانس بین المللی درباره تفکر" هفته آینده از 20 تا 24ژوئن (30 خرداد تا 3 تیرماه) در دانشگاه ملکه در شهر بلفاست ایرلند شمالی برگزار می شود(Queen's University Belfast, Northern Ireland). برنامه اصلی آن شامل سخنران های کلیدی(keynote speakers)، سخنرانی افراد برجسته و مدئو، سمپوزیوم، ارائه مقاله، ارائه پوستر و کارگاه هایی متناسب با محورهای همایش می باشد. پیش کنفرانس هم متضمن برنامه هایی چون بازدید از مدارس ایرلند شمالی و چهار کارگاره توسط برخی از سخنران های کلیدی خواهد بود.

عنوان همایش امسال"توسعه فرهنگِ خوب فکرکردن"(Developing a Culture of Good Thinking) ومحورهای اصلی آن عبارتند از:

- تربیت برای تفکر: تفکر برای نظام مدرسه و آموزش عالی، تفکر انتقادی، تفکر خلاق و فهم عمیق. 

- تفکر برای دموکراسی: تفکر جمعی، تفکر گفتگویی، تفکر اخلاقی، تفکر فرا تعارض، منش های ذهن.

- تفکر در ورزش: ابعاد ذهنی و انگیزشی ورزش، اِعمال تغییرها توسط تفکر.

-  تفکر در سلامت زندگی: قصدها و عمل ها، اِعمال تغییرها به کمک تفکر.

- تفکر در تجارت: خلاقیت و نوآوری، تفکر کارآفرین، خطر کردن.

- تفکر در هنرها: خلاقیت و طراحی، ترکیب، تفکر و عملکرد.

سخنران های اصلی این کنفراس افراد سرشناسی چون ادوارد دِبنو(Edward de Bono)،  نویسنده 72 کتاب در زمینه تفکر که به 41 زبان ترجمه شده اند؛ هالپرن(Diane F. Halpern)، پژوهشگر پرکار و رئیس سابق انجمن روان شناسی امریکا؛ رابرت سوارتز(Robert Swartz) پژوهشگر و رئیس مرکز ملی آموزش تفکر امریکا؛ دیوید پرکینز(David Perkins) از امریکا؛ کارین موریس(Karin Morrison) از استرالیا؛ فیلیپ ادی(Philip Adey) از انگلستان؛ کلارک(Lane Clark) از کانادا و ... می باشند که برخی از کتابهایشان به فارسی هم برگران شده است.

طبق برنامه همایش قرار است هر روز همایش با سخنرانی یکی از سخنران های اصلی(یک ساعت) شروع شود؛ بعد آن سمپوزیوم ها(یک ساعت و نیم)، کارگاه ها(یک ساعت و نیم) و مقاله ها(نیم ساعت) در حدود 14 بخش مجزا همزمان ارائه شوند و در پایان و غروب هر روز بحث یک سخنران مدئو(یک ساعت) مطرح گردد.

هزینه کامل (پنج روز) ثبت نام شرکت یا ارائه مقاله دانشجویی  410 - غیر دانشجویی 610- پوند انگلیس بود. این هزینه فقط برای شرکت یا ارائه مقاله است. به دانشجویان توصیه شده است مواد و وسایلی چون تعدادی تخم مرغ (رفیقِ شفیق دانشجو)، گوجه و یک متر کارتون به همراه داشته باشند!

نسخه اولیه برنامه کامل همایش را یک ماه پیش به همه پژوهشگران ارسال کردند. با آن که گفته بودند فرصت ثبت نام تا آخر مارس(سه ماه پیش) است، ولی هنوز که هنوزه، می گن ثبت نام کنید و بیایید. اگه دوست دارید برا اطلاعات بیشتر می تونید سری به وب سایت کامل کنفرانس بزنید(www.qub.ac.uk/sites/ICOT2011).

اگر خدا بخواهد من و استاد راهنمایم برای ارائه مقاله مشترکمان(رابطه میان هستی آدمی و گفتگو: دلالت هایی برای آموزش تفکر به کودکان) عازم آنجا هستیم. ایشان عضو یک سمپوزیوم هم می باشند. در سایه لطف خدا و پرتو نگاه "من و تو" ایشان، کار مشترک ما آماده شد و حتی با گرنت پژوهشی اش هزینه ثبت نام مرا پرداخت کرد. در پست بعدی وبلاگ، چکیده و بحث مقاله مان را به زبان اصلی برای تان می گذارم.

در ضمن، خوشبختانه دوست و همسفرم علی نوری- دانشجوی دکتری برنامه درسی دانشگاه تربیت مدرس- هم مقاله ای در این همایش دارد که آخر هفته از دانشگاه لوند در جنوب سوئد به اینجا خواهد آمد و اگر خواست خدا باشد ما باهم به ایرلند شمالی خواهیم رفت.

دو سال پیش این کنفرانس در کشور مسلمان نشین و آسیایی مالزی برگزار شده است. امید به روزی که چنین همایش هایی در وطن عزیزمان، ایران، برگزار گردد.

شبِ آرزوها(The Night of Wishes)

همون طور که نیک می دونید، دیشب شب لیله الرغائب یا شب آرزوها بود. گویی این روزها، نسیم رحمتِ جان فزا و وزر زدای رجب در عالم آیین مسلمانی، وزیدن گرفته است تا بر دشتِ گندمزار وجود آدمیانش بوزد؛ بارقه های فطرت و امیدش را شعله ور سازد و خارهای گناهش را بزداید و سرریز کند. تا سبک بال و پاکدامن از رهگذر آغوش شعبان، به مهمانی اش در رمضان بروند.

دیروز غروب، کوله بار آرزوها و گناهان را برداشتم و بعد قدمی در راهروهای سرسبز و بی انتهای جنگل اطراف کوی خوابگاه، بر روی تخته سنگی رو به دریا و غروبش نشستم. موسیقی بی کلام و پرمعنای "باران عشق"ناصر چشم آذر در گوشم ملایم نجوا می شد. غروبِ امیدبخش شبِ جمعه، ساحل دریا، شب آرزوها و رحمتِ بی پایانش، تنهایی دور از وطن، دست به دست هم داده بودند تا طبق طبق والاترین آرزوها را برایتان، بر عرش کشتی های رهسپار کوی خدا، رها کرده و سبک شوم. خیلی تلاش کردم که یادِ سبز یکی یکی شان از خاطرم بگذرد: چه انسان هایی- خواه رفته و خواه می روند- که دسترنج شان، جامه ای شد بر زشتی هایم؛ خشتی شد بر پناهم در سرما و گرما؛ آب و نانی شد بر نیازها؛ بذر اخلاق و اندیشه ای شد در کویر خس آلود وجود؛ سلام و کلامی شد در عالم سرسبز رفاقت ها؛ مرکبی شد بر رفتن ها؛ پاسابانی شد بر دمی آساییدن؛ هم زیستی ساده و ایمانی شان رهگذری شد بر مهاجرتی از قلمروی نیستی به ساحت هستی؛ قطره اشکی شد در بدرقه ها و ...

وقتی که محو تماشای رقصِ بی قرار فراز و فرود امواج سطح دریا بودم، بیاد "نهاد ناآرام جهانِ" صدرای شیرازی افتاد. بیادآورم پوییدن های دم به دم بندگانِ بیدارش را همنوا با دم و بازدم های هستی. دعا کردم که نابهنگام، ابر رحمتش بر آن پوییدن های هاجرسان ببارد و زمزم ای در گوشه ی هستی آنها برویاند تا سیرابشان کند و ریشه ی خارهای کوچکش را بزداید. صلابت و شکوه،  بضاعت اخروی، بی کرانی و ژرفای اندیشه، دهش دستان، آرامش وجود، زلالی شخصیتی دریامنش را برایتان از خدا طلبیدم.

در انتها، موقع برخاستن همه آرزویم این بود که یواشکی، بدور از چشم فرشتگانش، دفترسیاه مشق گناه را در دریای رحمتش می شستم و کودک می شدم. ندا آمد که سبد سبد آروزهایشان را بردیم به کوی خدا زان رو که مال دگران بودند و سزاوار. تو بمان و سنگ و سنگینیت تا شاید مرغ آمینت بگذرد روزی دگر.

بخش دوم جلسه(جشن) اولیاء و مربیان مدرسه هوگینِ نورتالیا

جشن جلسه اولیاء و مربیان مدرسه هوگین نورتالیا، عصر آن روز از ساعت سه تا پنج به همت کارهای هنری دانش آموزان پایه چهارم تا هفتم-آخرین پایه- مدرسه انجام شد. دانش آموزان، در روزهای قبل، به کمک راهنمایی فکری معلمانشان، در گوشه ای از حیاط مدرسه، سکویی برای اجرای تئاترها، سرودها، دکلمه گویی ها، اجرای قطعات موسیقی تدارک دیده بودند. تدوین نمایشنامه ها، دکلمه ها، انتخاب و تنظیم آهنگ ها، طراحی و دوخت لباس سکانس های مختلف، تهیه و تدوین وسایل چوبی یا مقوایی قطعه ها، همگی در لوای برنامه درسی شان در یک ماه گذشته، صورت گرفته بود.

والدین این دانش آموزان نیز نرم نرمک از راه رسیدند و ضمن خوش و بشی کوتاه با خانم مدیر مدرسه، ایستاده منتظر، کارهای هنری و فعالیت های جمعی فرزندانشان شدند. همه کاره برنامه دانش آموزان بودند. بچه ها با نظم و ترتیب مناسبی، بعد توضیح کوتاه مجری هر قطعه، کارهنری خود را با شکوه به روی صحنه می بردند و با لبخند و تشویق والدین و دیگر دانش آموزان مدرسه، صحنه را ترک می گفتند.

یکی از تئاترهای رنگ و بوی دینی داشت: سمبلیک شهادت پیامبرشان مسیح(ع) را به تصویر کشیدند و برپای صلیبش، نمادین گریستند.

خانم معلم دانش آموزان پایه ششم، هم در یکی از تئاترهایشان، با کلاه و پالتوی بلند و مشکلی، حضوری پررنگ و افتخاری داشت. مرد میان سال و خندانی، در یکی دیگر از تئاترهایشان به همراه پسرک سنگین و تپل مدرسه، گیتار می زدند بسیار شبیه می نمودند. به گمانم پدر وپسر بودند.

آموزنده این که دانش آموزان پایه های مختلف، در تئاتر های مشترک حضور داشتند. سکانس حرکات موزون رقص باله شان- با کت و شلوار و لباس های رنگی عروس- همه حضار را سروجد آورد. انگار بر خاطره هاشون، ترنمی پاشیده شد. منم یاد کوچه نپیموده زندگی افتادم.

در آخرین سکانس، مجری نام یکان یکان دانش آموزان این پایه ها را می خواند و به ترتیب روی سکوی نمایش می آمدند و بعد پیوستن منظم همه دانش آموزان، عکس یادگاری انداختند و هورا کشیدند. انگار برسکوی فتح جام جهانی فوتبال ایستاده باشند.

در پایان مراسم، همه دانش آموزان، والدین و معلمان مدرسه، دست در دست هم دادند و قطعاتی از فولکور فرهنگشان را در حیاط مدرسه اجرا کردند. خیلی جالب بود. به عنوان مثال در یکی از رسم ها، این جمعیت قابل توجه، در دو صف رو به روی هم ایستادند و آن گاه هر زوج مقابل، دست هایشان را در آسمان، در هم آمیختند. سپس از ابتدای صف، هر زوج به ترتیب و پشت سرهم می بایست، خمیده، طول این تونل صمیمت و شادی را طی کند و در پایان حلقه جدیدی شکل دهد. یا در جلوه ای دیگر، همه ی  این جمعیت کودک، نوجوان، جوان، میان سال و پیر در حالی که زنجیره ی انسانی را تشکیل داده بودند؛ به شکل مارپیچی طول حیاط مدرسه را طی کردند و جلوه دیگر به تصویر کشیدند.

مراسم زیبا و آموزنده این چنینی، بی همه حاشیه ها و تشریفات برگزار شد: بدون پذیرایی های آنچنانی، پارچه های خوشامدگویی، پاداش ها و تشویق های فاصله انداز و انگیزه زدا و ...

موقع خداحافظی و سپاس وافر از مدیر مدرسه شان، با لبخندگفت: درب مدرسه ما، همیشه به روی تجربه های زیسته و تأمل های تربیتی تان باز خواهد بود و ما منتظر بخوانیم که از منظر تو و استادت، در مدرسه ما چه می گذرد. یاد آوری کرد که امروز غروب در شهر ما، جمعه بازار است. قدمی درمرکز شهرشان زدم.

سربرخی از چهارراه ها، نوجوان- اغلب دانش آموزان- به کمک شهرداری، کنسرت موسیقی کلاسیک برپا کرده بودند و مردم ضمن خرید، برای مدتی هنرنمایی رایگان نوجوان شهرشان را نظاره می کردند.

یکی دوجا، نمایندگان بچه های مدرسه میمر- تجربه های مدرسه شون که یادتون هست- شیرینی و شکلات های دست پخت خودشان را در جمعه بازار عرضه کرده بودند. به میز فروش شان، مشخصات کلاس و مدرسه خود را با کاغذی نصب کرده بودند. کمی فکر کنیم به پیامدهای تربیتی و اجتماعی اش! یادش بخیر، یادم افتاد سال های نوجوانی ما و آب سالی آبادی. تابستون ها، باغ زرد آلودی ما، پرثمر بود. بعد تاراجش توسط اقوام، فامیل دور و نزدیک و رانندگان، همچنان به قول پدر، پربرکت می ماند. او از من می خواست که مقداری شان را با افتخار در کنار باغ، به مسافران جاده بفروشم و برای مدرسه  توشه ای بیاندوزم. اغلب به بهانه ای، پر غرور طفره می رفتم: دانش آموزِ مدرسهِ نمونهِ دولتیِ شهر کنار باغ ده زردآلو بفرشد؟! کسر شان دارد، بابا بگذر! و او بزرگمنش گذشت تا گذر من به جمعه بازاری در اروپا بیافتد که آری، کار عار نبود و نیست.

در یکی از کوچه های شهرشان، کتابخانه سیار اتوبوسی، لنگر انداخته بود که به اندازه بازار پر رونق بود. کتابدارش، محترمانه چگونگی کارشان را با حوصله توضیح داد: وابسته به کتابخانه مرکزی شهر است، هر روز طبق برنامه زمانی که مردم از آن مطلع اند، در یکی از محله های شهر و روستاهای حومه آن، مستقر می شویم، آنها می توانند کتابهای مورد علاقه شان را امانت بگیرند و بعد به ما یا به کتابخانه مرکزی شهر تحویل دهند.

ببخشید که عکس دانش آموزان را بنا به قولم بدون اجازه والدین نمی تونم در وبلاگ بگذارم. روزهاتون پرکت باد.

یادِ آبادی(The remember of my village)

گاهی وقت ها، سخت دلتنگشون می شوی. هیچ چیز نمی تواند سنگینی دلتنگی شون را برایت سبک کند. اِلا آلبوم ثبت لحظه های شیرین آن روزها: بهارپارسال، آش نذری سلامتی فرزند زهرا(س)، کوه بردن کوچلوها، و ... امروز غروب، بعد شنیدن صدای گرمشون، همه اش را به ضمیمه آهنگ بی کلام و پرمعنای "بوی پیراهن یوسف" مجید انتظامی، ورق زده و بغض گلو را گشودم. لحظه هایی می آید که در رویاها، حال و هوایشان را به تصور می نشینی: اینک احتمالا" قد و بالای رو به رشد کوچلوها، تغییر یافته باشد؛ تابوی ساده و پرمعنای چهره پرچین و شکن مادر و پدر، پیچیده تر شده باشد؛ مشهدی رضا، همسایه، درد پاهایش کمتر شده باشد؟؛ مشهدی شکرالله، شبان و دامدار بزرگ آبادی، سال دامی بهتری داشته باشد؛ دکه کوهستان مسعود پیله ور و دامپرور، پررونق باشد؛ کوکب خانم، روزگارش در سایه سرزدن های بیشتر و بیشتر بچه های شهرنشین، بهاری باشد؛ گل صنم، مامای خونگرم و خوش صحبت آبادی، به مسافرت تابستانی- خونه بچه ها در شهر- رفته باشد؛ خدایش بیامرزد، ملای علی همسرش، ملای مکتبی دهِ ما بود. بنابر اعتقاده ساده و پاک مردمان روستا، گاهی وقت ها، در تنگاهای زندگی، برایشان "سرِکتاب" باز می کرد. مرد باایمان و بلند طبعی بود. سالهای آخر که درگوشه خانه اش، با بیماری دست و پنجه نرم می کند، همه ذکرش این بود "خدایا سرشب درد، آخر شب مرگ". قصه تلخ رفتش به همین کوتاهی بود. یک ماه بعدش، از زبون رعنا کوچلو در تلفنی در رفت که "عموو لفته بودیم ملاثِم مولا علی".

 روی این تپه کوچک، نه از آسمان خراش ها بلند خبری است نه از بلوندهای بلند. اما به قول بهمنی" ...همون چهار تا دیوار با بوی خوب گاگلِش، ...همون چن تا خونه با مردم ساده دلش"، ما را به شکوه و بلندی آسمان پرستاره شبش فرا می خواند. لذت غرق شدن در عظمت و زیبایی "شاهراه علی(ع) مردمان کاه کِش کویر" یا همون "کهکشان شیری مردمان شهر" دل آدمی را رهسپار کوی کعبه می کرد. در این شب های کوتاه- چهارساعته - استکهلم، دلم برای دیدن همه شان لک می زند. از خدا می خواهم که ابر رحمتش، سایبان لحظه هایشان و روزهایتان باشد.

جلسه اولیاء و مربیان مدرسه هوگینِ نورتالیا( Parent-Teacher Meeting at  Hugin School)

دیروز غروب در جلسه اولیاء و مربیان مدرسه هوگین نورتالیا شرکت کردم. جلسه و جشنی بسیار آموزنده و الهام بخش. طی یک ماه گذشته که دوباره برای جمع آوری اطلاعات بیشتر بخاطر نوشتن مقاله مان، روزهایی را در گوشه سفره برنامه درسی دانش آموزانشان، مهمان بودم، در جریان فعالیت پشت صحنه آن قرار گرفتم. مجموعه فعالیت های شورانگیز دانش آموزان پایه اول تا هفتم مدرسه طی حدود یک و نیم ماه گذشته، چنان مهم و مرتبط جلوه می کرد که گویا در جامعه ی مدرسه شان، انقلابی مخملی در راه باشد. زیر و بم برنامه درسی  به سمت این مراسم، سمت و سو یافته بود. دانش آموزان در برنامه درسی تلفیقی شان(Integrated Curriculum) همه فعالیت های این روز را طراحی، تولید، اجرا واینک در بوته اطلاع و ارزشیابی والدین می گذاشتند.

در یکی از کلاس های دبستان، مجموعه کلیپ ها و ویدئوهای کوتاه از فعالیت های آموزشی دانش آموزان-پیش دبستانی تا پایه سوم- برای والدین نمایش داده می شد. فعالیت هایی همچون تئاتر ها، نقاشی ها(هر کودکی در جلو دوربین، نقاشی اش را تفسیر می کرد)، صنایع دستی و پروژه های مشترک با پشت صحنه هایشان. هر از چندگاهی، یکی از مربیان، توضیحاتی برای والدین بیان می کرد.

به نظاره نشستن کوشش های آموزشی و تربیتی بچه ها از دریچه ی چشمان پرمهر مادر و پدر، اینک چقدر لذتبخش می نمود. والدین فرزندان خویش را روی زانوان یا در کنارشان نشانده بودند؛ نگاه شان به فعالیت های گذشته او بود و دستان پرمهرشان برشانه هایش. هر از چندگاهی، با بوسه ای، ستایشش می کردند. و او ضمن آنکه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، دزدکی می پایید که رفتار و عکس العمل والدینش و دیگر والدین در قبال کارهایش چیست. چیزی به جز تشویق و ستایش نبود. شاید اینجاست که بذرهای عزت نفس(self-esteem) وعلاقه به آموختن و آموختن(lifelong Learning)، در پوسته و عمق سرزمین بکر ذهن و قلبش، بنشیند و ریشه بدواند.

در کلاس دیگری، صنایع دستی، تابلوهای نقاشی و کارنامه توصیفی دانش آموزان بر روی میزهایی - مانند نمایشگاه-  به نمایش گذاشته شده بود. بچه ها، دست پدر و مادر خویش را می گرفتند و به این کلاس می آورند و کودکانه، اثر خویش را نشانش می دادند و چیستی اش را با غرور تبیین. پدر و مادر، عکس از او به ضمیه اثرش می انداختند. آن روز اغلب والدین دوربین عکاسی یا فیلم برداری به همراه داشتند.

اکثر آثار دانش آموزان پایه های اول تا سوم این کلاس با اقباس از یک کتاب ادبیات کودک(Children’s Literature) ساخته شده بودند؛ داستانی پیرامون خانواده ای که حدود صد سال پیش در یکی از جزیره های سوئد- به گمانم نزدیک نورتالیا- زندگی می کردند: قلعه ها، ماکت جزیره و حیوانات آن، نقاشی و داستان درباره آن خانواده. برای مثال یادم می آید که حدود یک ماه پیش، بچه های این کلاس، می بایست طی گروه هایی- سه یا چهار نفره - نمایش نامه هایی با اقتباس از این کتاب به تدریج می نوشتند؛ تقسیم نقش می کردند، تئاتر را تمرین می کردند و درنهایت اجرای و ضبط. حاصل این فرایند ها می شد همانی که امروز والدینشان دیدند.

درس آموز این که امروز لوتا(Lotta)، بانوی میان سال نویسنده کتاب، از استکهلم برای دیدن فعالیت های مرتبط با کتابش به نورتالیا آمده بود. کنجکاوانه با بچه ها پیرامون آثار مرتبط با کتابش گفتگو می کرد. با یکی از دختربچه ها و مربی اش، برای مدت طولانی در سالن غذاخوری مدرسه به گفتگو نشست و چیزهایی یاداشت کرد. گویی خودش داوطلبانه، کفش و کلاه کرده باشد که با بیلِ بازخورد ها و تأمل هایش، رخنه میان نظر و عمل  در تربیت (Theory and Practice) را پرکند. کاش ما هم که از قماش فیلسوفان برج عاج نشینیم، قدمی بر ساحل ناهموار کوخ ها می زدیم و از نزدیک پای صحبت دانش آموزان، مربیان و معلمان فرضی مان می نشستیم: تربیت از منظر زیندین زیدان، تربیت دینی! در افق سارتر، هایدگر در لای درب کلاس، تشویق در تربیت از منظرحجاج بن یوسف ثقفی و ...

در طبقه همکف مدرسه دو دکه پرشور و نشاط کودکانه برپا شده بود. در یکی از آنها، دانش آموزان پف فیل هایی که روزهای گذشته در مدرسه درست کرده بودند، در بسته بندی کاغذی قیف سان، به دیگر دانش آموزان و والدین می فروختند. بوی ترد و خوشش طبقه را متحول کرده بود. بچه ها و والدین ضمن تماشای فیلم ها آنها را می خوردند. پدر و مادرها موقع خرید، یادداشتی در دفترچه دکه نیز می نوشتند. آیساک و ماریا، شادمانه نمایندگی فروش را بر عهده داشتند و خزانه دکشان، پر از سکه و اسکناس بود.

دکه دیگر، محل فروش شکلات های متداول سوئدی بود اما با ابتکاری جالب. والدین و  بچه های در پشت یکی از درب های چوبی مدرسه – ضمن پرداخت وجه- در صف خرید می ایستادند؛ وقتی که نوبت شان می شد می بایست با قلاب ماهی گیری، بسته شکلات را از پشت مقوای بلند مقابل شان تحویل می گرفتند. بر روی کنده درختی که در کنار دکه شان قرار داشت، تعدادی صدف رنگارنگ نصب کرده بودند و راهروی بعد دکه شان را با تورماهی گیری و صنایع دستی شان که مربوط به زندگی اکوسیستم دریا باشد، آراسته بودند.

می توان با تأمل های بیشترو بیشتر، پیامدهای تربیت هنری، اجتماعی، اقتصادی، زیست محیطی، روان شناختی و ... این قسمت جلسه اولیا و مربیان مدرسه هوگین را کاوید و ارزشیابی کرد و به قول آیزنر(Eisner) برای محیط های تربیتی دیگر، الهام گرفت. امیدوارم ما متولیان تربیت، تنها به تجربه کردن و خواندن اکتفا نکنیم.

تجربه نگاری وقایع آموزشی ادامه مراسم شان بماند برای هم صحبتی دیگری ان شالله.

 

تجربه ی برون مرزی موسیقی سنتی بومی( Concert of Persian Music in Stockholm)

حدود دوهفته ای بود که لحظه شماری می کردیم تا در دامن فرهنگ سوئد، در پرتوی غنای فرهنگ بومی " ریه را از ابدیت، پر و خالی کنیم"؛ دلمان می خواست، متفاوت از میگساری مدام سوئدی ها، ما هم براساس کیش و آیین خویش، "جرعه ای از جام تهی" نوش کنیم. غروب شنبه، یک خرداد ماه، به اتفاق بسیاری از دانشجویان، ایرانیان و فرهنگ دوستان ایران، در کنسرت دو یار دیرین و شهره قلمروی موسیقی سنتی ایران، شهرام ناظری و حسین علیزاده؛ شرکت کردیم. محل برگزاری کنسرت، سالن مجهز و شکیل(با ظرفیت حدود 1800نفر) یکی از جزیره های مرکزی شهر استکهلم بود(Cirkus in Stockholm). در مسیر رفت و برگشتمان، گویی مسافر قطاری در کوی ایران باشیم؛ اغلب کله سیاه. جمعیت بسیار زیادی- تنها قسمت کمی از حاشیه های سالن خالی بود- از ایرانیان و فرهنگ دوستان ایرانِ مقیم اینجا، برای نوشیدن این جرعه ی جان فزا، گردآمده بودند؛ عامه از طیف سنی جوان، میان سال و کهن سال. کسانی بودند که سراپا شوق و نیاز، با پای ویلچری، به پای این جام آمده بودند.

طبق سنت همه مراسم های ایرانی، مراسم با تأخیر نیم ساعته ای، حدود ساعت هشت و نیم شروع شد. گویی برخی از خصلت هایمان- خوب و بد- جغرافیا ندارد! شور و شوق منتظران، با زدن دست هایی، بر طبل آغازییدن مراسم کوبید تا بیاغازد.

بی مسما، بانوی خوش پوش سوئدی، چیستی مراسم را به زبان سوئدی برای فارسی زبانان توضیح داد! درکنارش جوان ایرانی کله-کلاه- به سر، ترجمه گمراه کننده اش را بیان کرد. به گمانم یا تجربه اولش برای حضور در مقابل چنین جمعیتی بود یا انگار قرار باشد داش مشتی،  چیزی را به دوستانش بگوید. جوانک، این گونه ترجمه کرد که مراسم دوقسمت است؛ بعد آواز شهرام در دستگاه اصفهان، به استقبال آواز فردگمانی در دستگاه های راست پنچگاه، چهار مضراب، افشاری  و ... خواهیم رفت.

همه جمعیت، شادی کنان، حضور شهرام ناظری، حسین علیزاده(تار و ستار) و پژمان حدادی(تنبک و دایره) را بر روی سِن، خوشامد گفتند. ناظری، که تبحری کم نظیر در تلفیق معناهای وزین مولانا با آوای و نوای موسیقی سنتی ایران را دارد، این بار روح پراحساس اخوان ثالث و شاملو را در چنبره پر پیچ و خم ساز و آواز ایرانی، به دام انداخت بود تا پرنده خیال مشتاقان فرهنگ ایران را دانه دهد و سیراب کند:

"همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه، گریزگاهی گردد، آی عشق چهره آبیت پیدا نیست..."شاملو

"یک شب درون قایق دلتنگ، خواندند آنچنان، که من هنوز هیبت دریا را درخواب می بینم..."اخوان ثالث

این سکانس برنامه؛ حدود نیم ساعتی به طول انجامید. آنها در زیرباران تشویق مشتاقان، سِن را ترک گفتند و چقدر مبهم و دیر برگشتند! ترجمه گمراه کننده جوانک، همه را در فضای مه آلود ابهام، سرگردان کرده بود، کنسرت همین بود؟ یعنی چی؟مااین همه پول داده ایم و وقت گذاشته ای؟ این توهین به شعور مخاطب است! چه قضاوت های تلخی! هیچ مجری و متولی پاسخ گویی درکارنبود. این حلافی و خودخوری حضار، حدود نیم ساعتی به طول انجامید. به گمانم گناه قضاوت های ناصوابمان، برشانه جوانک و متولیان برنامه باشد. او در شروع برنامه، اسم شهرام ناظری و حسین علیزاده را برای قسمت دوم کنسرت، قورت داده بود.

بهرحال انتظار مبهم سرآمد، ناظری با تکمیل گروهش برگشت: جهانگیری(نی)، جهان آبادی(کمانچه)، سامانی(تنبک، دف و عود) و فیروزی(بربط).

لذت و شعف این قسمت برنامه، بعد اون انتظار ناامیدانه، بردامن جسم و جانمان حسابی نشست. در فضای سرشار از سکوت و تاریک سالن، همه نگاه ها به سِن نورانی، مخملی و خوش رنگ دوخته شده بود و سراپاگوش. ترکیب معناهای وزین مولانا، حافظ، خیام و بایزید بسطامی با ساز و آواز سنتی ایران، ما را تامرزهای مدهوشی و بی هوشی می برد وسیراب می کرد و تشنه رها می ساخت. نمی دانم بر ضمیر هم نشینان چه گذشت و کامی گرفتند یا نه؟ اما وزش نسیمی از نیستان مولانا، در پرتو ساز و آواز ایرانی، مرزهای تنگ هستی و خرمن پوشالین معنیِ مرا را به سخره گرفت و به فکر واداشت:

                     ساقیان سرمست در کارآمدند      مستیان در کوی خمار آمدند

                                          حلقه حلقه عاشقان و بی دلان     بر امید بوی دلدار آمدند

                                          بلبلان مست و مستان الست     بر امید گل به گلزار آمدند

                     از خوشی بوی او درکوی او      بی خود، بی کفش و دستار آمدند

                عارفان از خویش بی خویش آمدند    زاهدان در کار هشیار آمدند

         ساقیا تو جمله را یک رنگ کن     باده ده، گریار و اغیار آمدند.

باران معنایی واژه های وزین ساقیان سرمست- مستان الست- بوی دلدار- عارفان بی خویش- یار و اغیار – غفلت های ما می شست و سبک می کرد.

    صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم    وانگه همه بت ها را در پیش تو بگذارم

صدنقش برانگیزم با روح درآمیزم    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

      هرخون که زمن روید با خاک تو می گوید   بامهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

حنجره ناظری به همت سازهای ایرانی، نقش نی مولانا را داشت که در درنیستان وجود آدمی، آهنگ بازگشت به خویشتن خویش را می نواخت و آدمی را به شگفتی وا می داشت که کجایی و به کجایی؟

نوای خیام و شگفت زدگی اش از لایه های تو در تویِ هستی، آنگاه که از محمل ساز و آواز ایرانی شنیده می شد، آدمیان را به تواضع شناختی و کرنش در برابر عظمت هستی، وا می داشت؛ از جنس همان تواضع های فلسفی که بوعلی و سقراط، با افتخار بدان گردن نهادند و جان دادند:

هرگز دل من زعلم محروم نشد

کم ماند زاسرار که معلوم نشد

     هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد.

شور و شیدایی حافظ، رسم عاشقی و صابری را درس مان می داد و نیز این که مسیر کوی او را تنها نمی توان با گام های استوار عقل پیمود، بلکه باید نازش را با بال و پری از نیاز خرید:

                                  عاقلان نقطه پرگار وجودند      عشق داند که درین دایره سرگردانند

             لاف عشق و گله ازیار زهی لاف دروغ    عشقبازان چنین مستحق هجرانند..

و بایزید چه دلنشین، ما را به دیدن خاموشیِ روشن، سکوتِ گویا، کثرتِ یگانه، زوالِ جاوید، و تشنگیِ سیراب گر، فرامی خواند:

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، به از بی سخنی نشنیدم.
ساکن سرای سکوت شدم،
و صدره صابری در پوشیدم.
مرغی گشتم، چشم او، از یگانگی،
پر او، همیشگی،
در هوای بی چگونگی، می پریدم.
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد،
از تشنگی او سیراب نشدم.

در اواسط برنامه بعد شگفتی زدگی پرمعنای خیام، برای مدتی تنها نوای پرمعنای نی جهانگیری، در سرای تاریک و سکوت جمعیت، قصه "غربت آدمی" را، رومی فام فریاد می زد. برایم تداعی شد که درشبی سخت و تاریک در برهوتی، همه هستی ات، گریان و لرزان، سرشار هیبتش شده باشد و چشمان منتظرت تنها با آسمانش دوخته که بی قرار، کوکب هدایتش را طلب کنی. با امید و ناامیدی، هی در وجودت نجوا شود، لایق آنی که جلوه کند؟!

در پایان مراسم، ناظری به درخواست هم میهنان وافر کردستانی مان، آهنگ شاد کردی نواخت و جمعیت را شوری دگر بخشید و رفتند.

نمی دانم چرا باید هنری، که از یک سو، معناهای وزین شاهکارهای ادب و فرهنگ مان را در جان آدمی رسوخ می دهد و سیراب می کند و از سوی دیگر،  عامل همبستگی مردمان میهن مان از همه رنگ ها می شود، در نظام تعلیم و تربیت ما هیچ جایگاهی نداشته باشد؟؟ و ما ثمره نبودش را درسمت و سو یافتن نیازفطری دانش آموزانمان، چه با غرور به نظاره نشسته ایم!  شرمسار از پیشینه سواد هنری که اینک با ورودم به دهه سوم زندگی، نه نام سازها و نه شکل شان را می شناسم - باورکنید. شرمنده دزدکی، تجربه ام را به کمک بروشور کنسرت نوشتم- و قراره که معلم! هنر و فرهنگ خویش باشم.

ببخشید از آنجا که به دلیل مشغله های فصل درو، همسفره گی هامون هفتگی شده است، سخن به بلندی کشید.