همون طور که نیک می دونید، دیشب شب لیله الرغائب یا شب آرزوها بود. گویی این روزها، نسیم رحمتِ جان فزا و وزر زدای رجب در عالم آیین مسلمانی، وزیدن گرفته است تا بر دشتِ گندمزار وجود آدمیانش بوزد؛ بارقه های فطرت و امیدش را شعله ور سازد و خارهای گناهش را بزداید و سرریز کند. تا سبک بال و پاکدامن از رهگذر آغوش شعبان، به مهمانی اش در رمضان بروند.

دیروز غروب، کوله بار آرزوها و گناهان را برداشتم و بعد قدمی در راهروهای سرسبز و بی انتهای جنگل اطراف کوی خوابگاه، بر روی تخته سنگی رو به دریا و غروبش نشستم. موسیقی بی کلام و پرمعنای "باران عشق"ناصر چشم آذر در گوشم ملایم نجوا می شد. غروبِ امیدبخش شبِ جمعه، ساحل دریا، شب آرزوها و رحمتِ بی پایانش، تنهایی دور از وطن، دست به دست هم داده بودند تا طبق طبق والاترین آرزوها را برایتان، بر عرش کشتی های رهسپار کوی خدا، رها کرده و سبک شوم. خیلی تلاش کردم که یادِ سبز یکی یکی شان از خاطرم بگذرد: چه انسان هایی- خواه رفته و خواه می روند- که دسترنج شان، جامه ای شد بر زشتی هایم؛ خشتی شد بر پناهم در سرما و گرما؛ آب و نانی شد بر نیازها؛ بذر اخلاق و اندیشه ای شد در کویر خس آلود وجود؛ سلام و کلامی شد در عالم سرسبز رفاقت ها؛ مرکبی شد بر رفتن ها؛ پاسابانی شد بر دمی آساییدن؛ هم زیستی ساده و ایمانی شان رهگذری شد بر مهاجرتی از قلمروی نیستی به ساحت هستی؛ قطره اشکی شد در بدرقه ها و ...

وقتی که محو تماشای رقصِ بی قرار فراز و فرود امواج سطح دریا بودم، بیاد "نهاد ناآرام جهانِ" صدرای شیرازی افتاد. بیادآورم پوییدن های دم به دم بندگانِ بیدارش را همنوا با دم و بازدم های هستی. دعا کردم که نابهنگام، ابر رحمتش بر آن پوییدن های هاجرسان ببارد و زمزم ای در گوشه ی هستی آنها برویاند تا سیرابشان کند و ریشه ی خارهای کوچکش را بزداید. صلابت و شکوه،  بضاعت اخروی، بی کرانی و ژرفای اندیشه، دهش دستان، آرامش وجود، زلالی شخصیتی دریامنش را برایتان از خدا طلبیدم.

در انتها، موقع برخاستن همه آرزویم این بود که یواشکی، بدور از چشم فرشتگانش، دفترسیاه مشق گناه را در دریای رحمتش می شستم و کودک می شدم. ندا آمد که سبد سبد آروزهایشان را بردیم به کوی خدا زان رو که مال دگران بودند و سزاوار. تو بمان و سنگ و سنگینیت تا شاید مرغ آمینت بگذرد روزی دگر.