در فراق باران
باران برای من یکی از دوست داشتنی ترین و خاطره انگیزترین پدیده های خدایی عالم طبیعت بوده و هست. نمی دانم چرا. شاید ناز و عشوه باران همیشه برای کویرنشینان، سنگین بوده است؛ وصالش، دیریاب و بوسه لعل لبش، کیمیا. روزها باید بگذرند تا عِطر سرریز گیسوانِ نمناک عروس باران، قدم در ساحلِ شن زار کویر نهد. چه شب های فراقی که باید به عشق سپیده دم باران قربانی بشوند. به راستی شاید نتوان در جغرافیای زمین، شیداتر از کویر، مجنونی برای لیلای باران یافت.
ذره ذره خاک کویر، داغدار همیشگی فراق باران است. نمی دانم چه رمز و رازی خداوند در این جدایی گذاشته است. شاید می خواهد با محرومیت کویر، شُکوه و زایندگی باران را به رُخ کویرنشینان و اهالی جنگل بکشد. چه، دشتها پر علف و جنگلهای انبوه، طفیلی لیلای بارانند و تَرک و زحم های جبین و چهره کویر، نُماد جفای او.
یا شاید کویر نُماد برکه زادگاه آدمی است. قدم زدن و پای ورزی پیاده بر ساحل شن زار کویر، انسان را به یاد سرشتش، خاک، می اندازد. در این سرای شنی، هیچ نفس گیاهی و حیوانی یافت می نشود الا شن، شن، شن و ریزخاک ها.
با فرو رفتن پای عریان در شن و خاک، احساس یگانگی و پیوستگی شگفت انگیزی در نای پایت می دود. آوایِ بی کلامِ آشنایی در تار و پود رگ ها و مویرگ های جسم و جان، به جریان می افتد. در سکوت سرای کویر، همه وجود آدمی، گوش و هوش می شود. چه لذتی دارد اسارت زبان و آزادی گوش. ندایی در دالان هستی آدمی، آوا سر می دهد: ... ما شما را از خاک آفریدم و دوباره به دامن خاک باز می گردانیم و آنگاه پرسیده خواهید شد چرا آغاز و انجام زندگی تان را فراموش کردید؟ چیست حاصل زیستن تان؟ کو ثمره باران هستی تان؟
آری، اگرچه سرنوشت خاکِ مادرزاد ما، با داغ باران گره خورده است، اما این روزها، دلم بسیار برایش تنگ شده است. بارها و بارها دیدگانم را در جستجوی نشانه هایش، به آسمان دوخته ام؛ کاسه تهی چشمانم را در گذرگاهش، منتظر رها کرده ام تا سنّاری باران در آن بیاندازد؛ پنجره خانه دلم را به کوچه راهش باز کرده ام تا نسیم و عطر وجودش، بیاید و آبادیش را آباد کند. با خود عهد کرده ام اگر بیاید، خاک راهش را طوطیای و سرمه دیدگانم کنم. در این روزهای تشنه و بی فروغش، می توانم صدای نیاش نماز باران جمادها، گیاهان و حیوان های غیرناطق کویر را بشنوم که چه مشتاقانه، خدای باران را می خوانند.
اینک شب از نیمه اش گذشته است. سپیده دم صبح، زاد روز میلاد رسول رحمت (ص) اوست. پیامبری که هستی اش، باران همیشگی خدا بر شوره زار سرزمین و فرهنگ عربستان و جهان بوده است و می باشد. بارانی که لکه های کفر وجود آدمیان را چه پرسخاوت می شست و جامه ایمان به تن و جان شان، می پوشاند. هستی بارانی که تاب کینه و انتقام هیچ کس را نمی توانست بربتابد. وجود بارانی که هستی خس آلود بسیاری را به بوستان و گلستان مبدل ساخت.
خدایا در این شب رحمت و بخشایش، به حُرمت زادروز این پیامبر رحمت (ص)، بارانی عیدی و روزی سرزمین ما کن. مولایا، به قول علی علیه السلام در دعای کمیلش، ببخش گناهانی که مانع اجابت دعا می شوند. ای کریم کبریا، از کشکول و رزومه پرگناه خود، بسی شرمساریم که نکند این هستی گناه آلوده، مانع اجابت نماز باران جمادها و گیاهان زیست گاهمان می شود؟!. ما برای اجابت دعای این تشنگان و بی گناهان عالم، می باریم تا شاید باران رحمت تو بیاید و دفتر هستی ما را آب کَشد....
