فراقش آنقدر برایمان سخت می نمود و دیر می گذشت که امید به وصالش در زمستان داغ کویر؛ به رویا می ماند. در باورمان نمی گنجید که درست در نیمه شبی، درویش­ وار، آهنگ دیار تشنه مان را بکند. خرامان خرامان از دیار خدا، آن سوی ابرها، در کویر هبوط کرد تا نردبان صعود باشد برای هستی مندهای تشنه و خفته. آرام آرام، خاک های بلورین و پرآبش را کریمانه تن پوش همه چیز و همه جا کرد. چه با وقار و پرعدالت. سهم هر بوته و درخت را در کنار بقچه هستی اش، به سان او، شبانه نهاد تا به وقت بیداری، با حلاوت و آرامش، نوش کند. سخاوت و عدالتش به و بیش از، خواهرش، باران بود که در توزیع سهم پستی ها و بلندی و فراز و فرودها، تفاوت قائل بشود. سفیدپوشی اش همه را به یک رنگی و بی رنگی دعوت کرد. به پاکی، به زلالی، به عیب پوشی،  همان گوهرهای نادر دنیای مدرن انسانی.

پیشانی در بارگاه پرجلال و جبروتش بر خاک می ساییم که در این فصل زمستان نما، دیارمان را زمستانی و زنده کرد و از او می خواهیم که با برکات آسمانی اش، هستی مان را به رنگ خودش بگراید. چه، گفته بود... صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً ۖ. ..نیکو ترین رنگ ها، رنگ خداست.