هفته نخست تیرماه به پایان می رسد. شور و هیجان مسابقات تیم ملی کشورمان در جام جهانی فوتبال، فروکش می کند. یادش بخیر. چه لحظات شور انگیزی بود تماشای جست و خیز یوزهای های ایرانی در جنگل سبز فوتبال. بازی های شجاعانه و درخشان شان، عِرق ملی و میهن پرسی را در کالبد خسته این روزهای میهن مان، تزریق کرد. آنها با جام خداحافظی کردند، اما ردپای اشک های شوق و حسرت من و هم میهن نانم هنوز پابرجاست تا جامی دیگر.
درست در میانه این هفته، صبح هنگامی که مسیر بردسیر تا کرمان را می پیومدم تا به جلسه امتحان دانشجویانم برسم، دریچه سد چشمانم را گشودم تا جاری شوند. این روزها من هم مانند بسیاری از شماها، سخت، دل نگران سرنوشت وطن مان هستم. کیست  این روزها که از بیماری های بی شمار زیرپوست شهر و ایران شهرمان، بی خبر باشد.  نفت که به سر سفره های مردم مان نیامد، هیچ، آبش هم خکشید. نانش هم سوخت. برقش هم سهمیه بندی شد. هوایش هم ریزگردآلود شد. مرغش هم پرید. گوساله و گوسفندش هم فرار کردند. اما نمکدانش، پر باقی ماند. نمی دانم رنگ و لعاب این سفره های پر از خالی با سکه سه میلیونی و دلار ده هزاری چه خواهد شد. خدا خدا می کنم حباب ها، بترکند و مسؤلین از خواب بیدار شوند.
در چنین آشفته بازار تموز ناامیدی، لختی آساییدن در سایه تک درختان امید، حیاتی دوباره در کالبد خسته آدمی، می دمد. هستند هنوز ایران دوستان نستوهی که تسلیم تند باد ناامیدی نشده اند. مهین پرستانی که به قول زنده یاد دکتر قانعی راد، چمدان هایشان را برای مهاجرت نبسته اند، بلکه مردانه ایستانده اند تا با ناملایمات بجنگند و دِین خود را به ایران زمین، ادعاکنند.
حدود دو سال است که همای سعادت بر بام شهر کوچک ما، بردسیر نشسته است و یکی از این میهن پرستان فرهنگ دوست، پا در میدان فرهنگ آن نهاده است. او و همسر همراهش، از فرزندان این شهر هستند. بخاطر تحصیلاتش در رشته پزشکی و تخصص جراحی، سال­های زیادی از این شهر دور بوده است. اینک نزدیک به گذرگاه چهلم زندگانی اش رسیده است. بخاطر عشق به میهن و ادای دِین خود به آن، فرهنگ خانه ای در گوشه دوست داشتنی شهر به راه انداخته اند. درست در محل جاری و ساری شدن آب یکی از قنات های قدیمی محله بهجرد.
پدربزرگ شان از انسان های خیر و نیکوکار این شهر بوده است و اینک نوه هایش، به پاس جاری شدن نام و منش او، اسم کلبه فرهنگی شان را گذاشته اند: گالری پدربزرگ. این پدربرزگشان، مرداد امسال، دوساله می شود. طی این مدت، فعالیت های خانه فرهنگ شان، اهالی فرهنگ را بر گِرد روشنایی فانوس خانه شانه شان، جمع کرده است.
درست در فصل زمستان و مرگ کتاب ها و کتابخانه ها، این زوج فرهنگ دوست و دغدغه مند، همت شان را بر احیا و ترویج فرهنگ کتابخوانی میان اقشار جامعه قرار داده اند. از کودکی و کودکان غافل نشده اند. چهارشنبه ها، نمایش عروسکی و قصه خوانی برای کودکان دارند. پنج شنبه یا جمعه ها، خوانش و بحث کتاب بزرگسالان است. از میان علاقه مندان و مشارکت کنندگان نشست ها، یکی داوطلب می شود کتابی را می خواند، قسمت های مهم آن را انتخاب می کند و همراه با معنای کلی کتاب، در جلسه خوانش ارایه می دهد و دیگران در این خوانش و بحث، مشارکت می کنند. در تابستان امسال،  عصر یک شنبه ها، شاهنامه خوانی برای بزرگسالان برپاست. عصر سه شنبه ها، قرار است من برای کودکان پیش دبستانی و دبستان، آموزش تفکر و گفت و گو را داشته باشم. راستی دوشنبه ها هم یک کتاب را بصورت مشترک، پاورچین پاورچین می خوانند و لذت می برند.
دیروز چهارشنبه ششم تیرماه، در اقدامی پرمعنا، کودکان آروزهایشان را روی کاغذی نوشتند، آن را به قلب یک بادبادک چسباندند و آن گاه، بادبادک هایشان را به آسمان رها کردند که به دست خدا برسد. صحنه پرواز بادبادک هایشان، بسیار شورانگیز بود. به پرواز دست جمعی، پرندگان مهاجر می ماند. تا چشم کار می کرد، رفتند و ناپدید شدند. عارفان می گویند هیچ چیز در هستی گم نمی شود. ایمان دارم که دیشب به دست خدا رسیدند.
امروز پنج شنبه عصر هفتم تیرماه، به دعوت این زوج فرهنگ دوست، مهمان برنامه کتابخوانی شان در یک روستا بودیم. با هماهنگی­های لازم، قرارگذاشته بودند که امروز عصر در مهدیه صاحب الزمان روستای جغدری بخش لاله زار بردسیر، برای بچه های روستا، خوانش کتاب و اهدای آن را داشته باشند. ما هم خانوادگی به جمع شان پیوستیم. آقای دکتر، در وسط نشسته بود و  حدود بیست و چند نفر از بچه های پرشور و نشاط روستا، به دورش، حلقه وار، نشسته بودند. داستان کوتاهی از کتاب تنور هوشنگ مرادی کرمانی را برای بچه ها خواند و آن گاه شروع به پرسش و پاسخ با کودکان درباره  محتوای آن کرد.
هیچ کدام از مسؤلین نبودند. محافظان و عکاسان شان هم نبود. خودِ خود بچه های روستا بودند با ظاهر و  هویت اصلی شان. شور و شوق آنها برای نظر دادن، انرژی و هیجان حیات بخشی به فضا می تاباند. صبر و صمیمیت دکتر جراح در کار با این کودکان پرانرژی، برایم بسیار آموزنده بود. شاید کالبدشکافی و درمان جسم بیماران رنجورش، به او درس صبر داده بود و درد و داغ فرهنگ.
پس از قصه خوانی، کودکان از آرزوهایشان گفتند. فاطمه آرزو داشت پرواز کند. امیررضا آرزو داشت خواننده شود. موعود می خواست یک ماشین داشته باشد و هی گازش بدهد. نازنین فاطمه آرزو داشت معلم بشود.  هدیه می خواست سایه سلامتی پدر و مادرش برای او مستدام باشد. فاطمه آرزو داشت خدا به او یک داداش بدهد. نازنین زهرا دوست داشت خدا به آنها یک خواهر بدهد. امیرطاها می خواست زنبور دار بشود. امیرمحمد آرزو داشت خلبان بشود. فاطمه زهرا می خواست برادرش دکتر بشود. امیرصالح آرزو داشت عکاس بشود. اما دانیال و آرش هیچ آرزویی نداشتند.
من هم یک داستانی از داستان های فلسفه برای کودکان، برایشان اجرا کردم. زهرا داستان را خواند. داستان چند پسر بچه بود که در کنار برکه ای بازی می کردند. باسنگ به جان قورباغه های برکه افتادند. یکی از قورباغه ها با التماس فریاد زد، های پسرها، تفریح شما، مرگ ماست. از بچه ها خواستم تا در بحث و گفت و گو شرکت کنند. چند پرسش فلسفی پرسیدم. بچه چرا پسرها قورباغه ها را می زدند؟ آیا کارشان درست بود؟چرا؟ آیا ما مجاز هستیم که حیوانات را اذیت کنیم؟ بکشیم؟چرا؟
با این که این داستان را در چندجای دیگر، اجرا کرده بودم، اما جواب های کودکان روستا، بسیار بکر و بومی بود. از حیواناتی که کشته بودند گفتند: کک، ملخ، موش، بچه گربه، زنبور، عقرب، کفتر، گوسفند. دلایل شان هم جالب بود. آقا چون نیش می زنند! گوسفند با پدربزرگم کشتیم تا نذری به همسایه ها بدهیم که برای اموات مان، فاتحه بخوانند. ما نباید هیچ حیوانی را بی دلیل بکشیم. از کارمان پشیمان هستیم. بچه هایی که در ابتدای بحث، ساکت بودند، در پایان بسیار مشتاق و فعال بودند که نظر بدهند. اگر من نوبت را رعایت نمی کردم، آنها بسیار مقید بودند.
در پایان جلسه، بچه ها به ترتیب سن و پایه تحصیلی شان به صف شدند. دکتر فرهنگ دوست از طرف گالری پدربزرگش، به هر کدام از بچه ها یک کتاب داستان هدیه داد و قول گرفت که بچه ها، پس از خواندن کتاب های خود، کتاب شان را با دوست شان عوض کنند و همه کتاب ها را بخوانند. سفید برفی در آغوش فاطمه نشست.  وقتی که مژی گم شد، در دستان هدیه پیدا شد. قصه های پدربزرگ به امیرمحمد رسید. عطسه پرماجرا، قسمت ماجراجویی دانیال شد. آن سوی پرچین خیال، به خیال زهرا راه خواهد یافت. ساندویچی برای حیدر نعمت زاده، ساندویچ فکر بسیاری شد. ذهن تعدادی از آنها، در تنور  و خمره قصه های هوشنگ همشهری شان خواهد پخت. سرزمین وردهای جادویی، آنها را به سرزمین افسانه ها و جادوها خواهد فرستاد.
پس از عکس یادگاری و پذیرایی ساده ای، کودکان روستا، با غنچه های لبخند و نهال های امید به خانه هایشان باز می گردند. می توان تجسم کرد که امشب برای پدر و مادر زحمت کش روستایی شان، قصه دارند که تعریف کنند. قصه سِکوامضاکن هوشنگ مرادی را، قصه پسربچه ها و قورباغه ها را.  قصه کتاب را و قصه امروز را.
کسی چه می داند شاید این کتاب ها، قصه زندگی شان را تغییر دهند. شاید فردا امیرمحمد خلبان بشود. امیرصالح عکاس بشود. نازنین فاطمه معلم بشود و فاطمه پرواز کند.
با دکتر فرهنگ دوست و خانواده و دوستانش، خداحافظی می کنیم. در مسیر بازگشت، با همسر و همسفر زندگی ام، در مورد اهمیت والای کارشان، گفت و گو می کنیم. می تواند به سان بسیاری از  پزشکان و متخصصان، سرمایه اش را در برج سازی بیاندازد. در خرید و انبار خودرو  و سکه بیاندازد. در بانک های سویس، پس اندازکند. به فکر تورنتوی کانادا باشد. تا نیمه های شب، ویزیت کند و پس انداز کند. اما او لابد نمی تواند به درد دیگران بی تفاوت باشد. شاید این سخن سعدی، آذین بند مطب و قلب او باشد: توکز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی. شاید این گونه با خدا عهد بسته است که قسمتی از درآمدش که حاصل درمان درد جسمی بیمارانش می باشد، برای پیشگیری و  درمان دردهای فکری و  فرهنگی دیگران هزینه کند.
آه از نهاد آدمی برمی خیزد زمانی که پای دردل او  می نشینیم. به راستی کیست که در این جامعه خواست ثواب کند، کباب نشد؟ به قول حلاج بر سر دار، آه و فغان از آن که می داند که نباید سنگ بیاندازند، اما می اندازند!
با وجود چنین انسان هایی هنوز می توان به  آینده میهن امید داشت. می توان از سایه سار درخت امید هستی و زندگانی شان، بهره جست. می توان به تیغ جراحی جسمی و روحی شان، امید داشت. می توان از منش انسانی و مسؤلیت مندشان الهام گرفت و به وسع خود، اقدام نمود. می توان وجود و همت شان را به ستاره ای دانست که پرده ظخیم تاریک شب را دریده اند و به قدر خود روشنی می افشانند. به راستی، شکوه و منزلت آسمان پرستاره شب، حاصل بیداری، پایداری و هم نشینی تک تک ستاره های کوچک و بزرگ آن است. شاید این روزها که حال مهتاب آرامش بخش مهین مان، خوب نیست، زمان رسالت تاریخی و ملی ستاره بودن و نوربخشی هر یک از ما فرا رسیده باشد. راستی نظر شما چیست؟ آیا با وجود بازار مکاره بیگانه گان، نباید از خویشتن شروع کرد؟ مگر نه این است که خداوند در کتاب راهنمایش فرموده است: إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم ۗخداوند هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آن که خودشان به تغییر نفس و روزگارشان اقدام کنند!؟