بازمانده یک دیدار
این روزها دهه اول ماه قمری ذالحجه را پیشرو داشیم. روزهایی که یادآور شور و تکاپوی مسافران بنای ساده ابراهیمی بود. بنایی که باوجود همه سادگی اش، جذبه ای ژرف در خشت خشت آن نهفته است. جذبه ای که هستی آدمی را به لرزه می اندازد و دار و ندار معنوی اش را در دالان هستی او، فریاد می زند. فریادی بی صدا از تو می پرسد: چیست حاصل زندگی ات؟!
همه دار و ندار مادی زندگی ات، در زادگاهت، برای بازماندگان رها شده اند. از همه تزئیین و تظاهرهای دنیایی منع شده ای تا هر انچه هستی، بنمایی. بنا بوده است که همه دغدغه های زندگی دنیایی ات را پیش از این سفر، جاگذاشته باشی. تو باشی و خودِ خودت. پوست کنده در قبایی سفید.
خرامان خرامان به سوی کویش قدم بر می داری. شور و تپشی هستی شناختی، در وجودت به راه افتاده است. سایه شکوه و برزگی اش بر شانه هایت بسی سنگینی می کند. کشولِ اندوخته معنوی همه سال های عمرت، تهی تر از هر تهی است. با حسرت به مسیر گذشته ات، نگاهی می اندازی. ردپای نفس گنه کارت، بر دفتر و کتاب هستی ات، چه ماندگار است.
دیدگانت می خواهند به فریادت برسند. سیل اشکت می کوشد تا این ردپاهای چرکین را از جانت بشوید که پاک تر به سوی حریمش قدم برداری. زنگارهای گناه محکم تر از نرمی و تری اشک دیدگانت هستند و در زیر و بم جانت، ریشه دوانده اند.
تیغ پرتوی های حضورش، خرقه پشمین گناهت را می درد تا بیش از پیش از پیله خویش بدر آیی و به خود بنگری.
کاروان راهی کوی او، دوان دوان با مرکب عمل صالح خود می پوید که به طواف کعبه اش برسد. با آن که بسیاری از آنان تو را می شناسند، بی تفاوت از کنارت می گذرند. درمی یابی که به راستی، در روز جزا، همه نیازمندند و از هم غریبه.
لنگ لنگان به حریم خانه اش نزدیک می شوی. نیکوکاران، پرشتاب به سرایش وارد می شوند و سرمست از شوق طواف می گردند. در دل شوری داری که آیا رخصت شیرین حضور خواهی یافت یا نه؟ فریادی بی صدا، فقرت را به رخت می کشد ....« برون در چه کردی که درون خانه آیی؟!»
شکلسته دل و خسته پای، تنها به شمیم خوش پرتوهای حضورش از روزنه ای، دلخوش می شوی.
