بیاد دارم آن سال های دور زندگی در آبادی، گذرگاه مسافران (جاده) درست از وسط ده ما می گذشت. نزدیک ترین خانه به کرانه ی راه مسافران، خانه ی کوچک پدری مان بود. بسیار در خاطرم هست که چه رهگذران بیشماری گذرشان به حریم خانه ها می افتاد: کمبود توشه راهی، سرمای سخت زمستانی، گرمای سوزان تابستانی، کسالت کودکی، خراب شدن مرکبی و ... بهانه هایی بود که آنان را به سوی درب همیشه باز خانه های کاهگلی روستا سوق می داد. وقتی گره از کارشان گشوده می شد، می توانستی نقشِ آذرخش رحمت و  لبخند خدا را در دلِ شبِ آسمان کویر ببینی. چقدر آسمان و زمین به هم نزدیک بودند. اعتقاد قدسی و عمل شان این بود که مهمون و مسافر، حبیب و رفیق خداست. گاهی، تنها لیوان آب مشکی یا تکه نان گرم تنوری، چنان پیوند دوستی میان شان برقرار می ساخت که گرمی اش تا سال ها بعد، دوام داشت و تفاوت های فرهنگی شهری و روستایی شان را در می نوردید. گویی آن بده و بستون ساده و با اخلاص سنتی، از جنس دیگری بود. خدا رحمت و برکتی در نگاه و عمل شان می گذاشت که زندگی در کویر و بیابان را با همه سختی هایش، غنای دیگری می بخشید.

  چند صباحی است که این باب رحمت بسته شد. نیمه ی جاده اتوبان شد و به بیرون روستا رفت. پیران، ریشه های سترگ سنت آبادی، یکان یکان کوچ کردند به کوی خدا و جوانان به دیار شهر. درب خانه های تیر و آهنی، آیفن نصب شد. رستوران و کافی شاپِ مسعود پیله ور، کعبه آمال مسافران و توریست ها گشت و زباله هایش، بوته و درختان باغِ خدابیامرز، مشهدی حسین را ویران کردند. دوغ و ماست محلی! اش، طعم کارخانه می دهد. نان گِران شد و آب بی یارانه. تنور سرد گشت و مشک خشک و بی کلاس. حسنک از شبانی دست کشید و در شهر بازاریاب تن آرا شد. غلامِ دهقان، تراکتورش را فروخت و اسکانیا خرید. دختران ده همه دانشجو شدند و دارهای قالی رها. ریمل های رنگی و مدرن جای سرمه ساده و سنتی را گرفت. سختی زایش و شکوه تولد در زیر تیغِ سزارین و سونوگرافی جان باخت. تکنولوژی باروری ابرها، جای نماز باران را گرفت. گوساله های گاو همسایه، حاصل لقاح مصنوعی اند. بچه های مهاجر، بی بی جیران را اشک ریزان به خانه ی سالمندان در شهر بردند و بر سر میراث پدر، باهم جنگیدند.  لی و لی لی پوت، پوشاک و تغذیه محبوب کودکان گشتند و گندم شیر فراموش شد. پسرِ دبستانی عموقنبر، دوست دختری چتی دارد. ارباب حلقه ها و هری پاتر، حکایت های شیرین و حکمت آموز سعدی را به فراموشی سپرد. دخترِ دانش آموخته ی دانشگاهی کرامت، نام خانوادگی روستازاده اش را عوض کرد. ده یار، جای کدخدا عوارض گذر می گیرد. حاج کریم دریا دل سنتی، به سود نقد سپرده های بانک بیشتر می اندیشد تا ثوابِ نسیه اخروی. رمضان سختکوش مقنی، کلنگ و دهل اش را کنار قناتِ آبادی جا گذاشت و در شهر بساز و بفروش شد. دیش ماهواره، قاب پرخاطره رادیو را پوشاند. موبایل، جای پرتوهایِ گرم قاصدک حضور و ملاقات را گرفت. تقدس آب و آتش و نان در هیاهوی اندیشه ی مدرنیته رنگ باخت. هدیه ی یاد اموات در شب جمعه، گِران و خرافه گشت و...

 انگار رحمت الله هم بی خبر از گذرگاه آبادی ما گذر کرد و رفت.