در سایه ابر رحمت خدا، روزهای تابستان امسال هم گذشتند. تجربه یک سال زندگی با سروش، من و مادر عزیزش را دوباره به کودکی و صفای آن دوره برگرداند و دعوت کرد. خدایا چه عالمی دارند کودکان. به قول روسو، کاش چتر کودکی، روزهای سخت و سرد دوران بزرگسالی و کهن سالی زندگی آدمی را هم در بر می داشت.

این روزها، سروش در دوران طلایی پیشافرهنگی قرار دارد. من و مادرش، حرکات ریز و درشت کودکانه او را با هیچ معیار فرهنگی، وزن نمی کنیم و به قربانگاه قضاوت نمی کشیم و نمی کُشیم. فریادهای گاه و بی گاه، ذوق زدگی های بی مورد، پوییدن ها و جهیدن ها، کنجکاوی­های بی پروا، تاخت و تازش با وسایل خانه، همه و همه  پذیرفتنی اند و شیرین!

 اینک هیچ خط قرمز فرهنگی و تربیتی، شادی و کنجکاوی کودکانه او را نمی دزد و نمی کُشد. اکنون او درست در دل زمان «حال» زندگی می کند. فقدان حافظه بلند مدت، باد سرد حسرت «گذشته» بر دشت پرطراوت کودکانه اش، روانه نمی کند و ترس از «آینده»، محافظه کارش نمی سازد.

اینک در دوران پیش از زبان، همه چیز او را فیلسوفانه شگفت زده می کند. دنیای پررمز و راز جهانش از ستم «واژگان» و «نام ها» در امان است. تک برگ، خرده نان یا موریانه ای او را ساعت ها به خود مشغول و عاشق می کند. طروات «آب»، شیدا و سرمتش می کند. حیوانات را «زندگانِ اهلی دوست» می پندارد. گل ها را زنده تصور می کند و با آنها سخن می گوید. در این دنیای «بی زبانی»، گویی با جهان احساس یگانگی و دوستی می کند.

چشمه دیدگانش چه پرآب است و زلال. با اراده ای کوچک، سیل اشکی از گردنه گونه هایش، سرازیر می شود. بی کلام، احساساتش بر پرده صورت، هویدا می شوند و او آنها را سانسور نمی کند.

کاش این دوران پیشافرهنگی و زبانی زندگی آدمی، قدری عمق و عمر می یافت و ما آن را پاس می داشتیم. اما نیک می دانیم که رگبار ریز و درشت معیارهای فرهنگی و تربیتی در انتظار قدکشیدن نهال کودکی کودکان هست تا این دوران را پر از منطقه های ممنوعه و سیم های خاردار کند. خانه، خانواده، مهدکودک، دبستان، دبیرستان، دانشگاه، اداره ، اجتماع  و ...؛ مکان های فرهنگی هستند که به نام «فرهنگ»، «فرهنگ کودکی» را می کشند. این مکان های «فرهنگی» حق انسانی و طبیعی «کودکی» کودکان را از آنها و بزرگسالان می ستانند و به اجبار، به جسم و جانشان، جامه فرهنگی دیگری، می پوشانند.

هیچ بزرگسالی حق ندارد در زمان «حال» زندگی کند. او باید نگران «گذشته» و دلواپس «آینده» باشد. هیچ «مردی» نباید بگرید  و «گریستن» در بزرگسالی، صفتی «زنانه» است. هیچ بزرگسالی نباید از چیزی ذوق زده شود و بلند شادی کند. هیچ بزرگسالی نباید «قوانین» «بزرگسالان» را بشکند و تلخ تر این که، او نباید خودش باشد. باید آن باشد که دیگران و اجتماع می خواهند.

این روزها که غروب، خسته از کار روزانه دانشگاه به خانه باز می گردم، آوای شادی و ذوق زدگی سروش از آمدن پدر، نسیمی جانبخش در کالبد خسته بزرگسالی ام،  می دمد و ما را به پاسداشت کودکی و فرهنگ آن، دعوت می کند. کنار برکه دیدگانش می نشینم و به سروستان مژگانش تکیه می زنم. آنگاه در بانگ اذان مغرب ها، با زنده یاد «حسین پناهی» همذات پنداری کرده و اشک ریزان از سرمای دنیای بزرگسالی و بزرگسالان، نجوا می کنم:

«من می خوام برگردم به کودکی!

من می خوام برگردم به کودکی!»