شبی در آبادی

  اوایل دهه سوم تیرماه است. تازه، ترم طولانی دانشگاه تمام شده است. همسفرم، نسیبه به آغوش مادر در زادگاهش اصفهان بازگشته است. امروز قبل از آمدن به آبادی، گندم ها را به آسیاب می برم. اندکی در گذشته بانوی کهن سال آسیابون، سَرک می کشم. سی و اندی سال است که برای نان سفره مردم، می کوشد. به راستی گیسوانش را در آسیاب سفید کرده است. ردپای زحمت نان سفره ما، از جسم و جانش هویداست. اما، لبخند رضایت از خدمت به خلق، قاب ساده چهره اش را می آراید.

از زمانی که کارم را در دانشگاه کرمان شروع کرده ام، بیشتر به زادگاهم سر می زنم. مادرم همیشه- حتی اگر یک روز در میان به آبادی بازگردم- بی درنگ با دیدن کودکش، او را می بوسد. نَم بوسه هایش به مرطوبی و جان بخشی باران می ماند بر شوره زار هستی ام. زیارت و بوسیدن تابلوی پرمعنای چهره اش را غنیمت می شمارم.

دو روزی از آغاز ماه رمضان می گذرد. با ساخته شدن مسجد آبادی، ماه رمضان، هوا و صفای دیگری دارد روستا. اغلب زنان سالخورده، دختران و کودکان، مشتری همیشگی اش می شوند. آقای حسینی، روحانی است که برای سومین رمضان، مهمان آنجاست. جوان باسواد و متواضعی است. اهالی روستا به کلام و منش او، اُخت کرده اند. امسال با اهل و عیالش، آمده است. کَک های آبادی، شکل های عجیب و غریبی بر پوست بدن کودکش، محمدطاها، خالکوبی کرده اند! اما او سرمست از همزیستی با کودکان روستا و بازی های خلاقانه شان است. همسرش درس اخلاق و آیین همسرداری می گوید به زنان آبادی.

نرم نرمک شب آبادی فرا می رسد. صدای دلنشین زنگوله گوسفندان، ناقوس وار در خانه های گِلین روستا می پیچد. گوسفندان یاد دارند که چگونه از یکدیگر سوا شوند و به خانه های مالکانشان بروند. بعد از اندکی پذیرایی و خوردن علفی، طبق عادت سنتی، زنان با قابلمه هایی به استقبال آنها می روند و بار شیرشان را بر زمین می گذارند.آن گاه بره ها و بزغاله ها به دامان مادرانشان رها می شوند. سر و صدا و جست و خیزشان برای یافتن مادر و مکین شیر، به جنب و جوش تعطیلی دبستان ها می ماند!

سفره ­ی خانه های آبادی بسیار ساده است. فست فود، سُس، کالباس، سوسیس، پیتزا، شنیسل، شیشلیک، دِلستر، و ... ندارد که در کوره اشتها و شهوت خوردن آدمی بدمد. نان محلی، دوغ، ماست، تخم مرغ و ...، عناصر اصلی آنند.

 امروز پدرم آبیار مزرعه بود. شب زانوانش درد دارد. مقداری پماد ویکس، به آنها می مالد. مادر هم. پاهایش همیشه دردمند است. بوی ویکس، همه خانه را می گیرد. کسی اعتراضی ندارد. محمدصالح، برادرزاده ام، کلاس سوم دبستان را در مدرسه آبادی همجوار گذرانده است. روخوانی اش، ضعیف است. کلمه ها را به دنبال خودش می کشد تا آنها را بفهمد. به کنارش می خزم. کتاب «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی، به دستم است. از او می خواهم تا صفحه ای بخواند. «ررووززهای آخخر پپاییز است. آغ بابا میی خخواهد به ششههر برود خخونه عمواسدلله ....» ناگهان سعید کوچلو، برادر کوچکترش می پرسد: بی بی(مادربزرگ)، عمو تا کی آبادیست!؟ سختی زندگی و کار مزرعه، روستاییان را بسیار زود به رختخواب می فرستد؛ بی شنیدن قیل و قال سیاست و تحولات مصر، افت و خیز بازار ارز و بورس.

اغلب تابستان ها، خواهر بزرگترم، کبری با کودکان عزیزش، از شهر به آبادی می آید. آنقدر خودش را آغشته کارهای خانه و مزرعه پدرم می کند که گویی هنوز همان دخترک جوان سال های قبل ازدواجش باشد. غبطه سادگی و فداکاریش را برای پدر و مادر، قورت می دهم. به قول نسیبه، چقد بی توقع است و زحمت کش.
طیبه، کوچک ترین خواهر و عضو خانواده، حصیری را روی سکوی حیاط خانمان می اندازد و جایی برای خوابم فراهم می سازد. اندکی با او و هانیه، خواهرزاده ام، اختلاط می کنیم. خواب  آنها  را می برد و من در امتداد شب آبادی به راه می افتم.

خودم را از چشم شب بین پرتوهای چراغ وسط آبادی، قایم می کنم. جایی زمین گیر می شوم و نگاهم را  به آسمان، سقف بی انتهای بالای سرم، می دوزم. زُل زدن به آسمان شب آبادی را بسیار دوست داشته و دارم. در دریای شگفت انگیز و رویایی اش، غرق می شوم. ...«شاه راه علی (ع) مردمان کاه کش کویر، یا همان کهکشان راه شیری مردمان شهر»، آسمان آبادی را همچون رنگین کمانی به دو نیمه تقسیم می کند. مات و مبهوت آن می گردم. دلم می خواهد همه بلندی و زیبایش را بریزم در کاسه تهی دیدگانم. کشش و جاذبه معنوی شگفت انگیزی دارد این تابلوی نقاش زبردست هستی! کِلک خیال انگیزش چه نیکو آراسته است این ایوان بی ستون را. دشت پرنگینش بی کرانه است و بی داروغه. به تابلوی های میناتوری می ماند؛ در گوشه و کنار، تراکم ستاره های چشمک زنش متفاوت است و گونه گون. از آن نور می بارد در دل تاریک شب زمینیان. بی شماری روزنه های نور و امیدش؛ عدد انتزاعی بی نهایت را در کاسه تهی چشمانت فرو می ریزد. و ...

به جای خوابم باز می گردم. پشت به زمین و رو به آسمان. نسیم خنکی بر گونه ها و دشت بی علف سرم، می وزد. سمفونی نیایش وار جیرجیرک ها، در سکوت پرمعنای شب آبادی طنین می اندازد. شب از نیمه عمرش گذشته است. صدای کامیون های جاده وسط آبادی، رشته ی افکار کودکانه ام را پاره می کند. دوست دارم نفرینشان کنم. یادم می آید که برای رفاه زندگی من و دیگران، شب زنده دارند. مغفرت می طلبم و دعایشان می کنم. گوسفندان، نشخوار می کنند و قطره قطره شیر در معدن شان، دوباره ذخیره می شود. گاهی صدای سرفه و ناله درد جسمی پدر و مادرم را می شنونم. عذاب وجدان وجودم را فرا می گیرد. ترجیح می دهم نشنوم و کَر باشم!

سرم را بر بالین می گذارم و دوباره به تماشای دشت پرتلألو باز می گردم. نمی دانم کی خوابم برد. نزدیک های سحر است. بانگِ تسبیح خروسان سحرخیز آبادی، کم کم، بلند می شود. خواهرم طیبه صدایم می زند....



خوان فلسفه تربیت در فرهنگ کهن و کویرِ شگفت انگیز کرمان، گشوده می شود.

  انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران، نهاد دانشگاهی به نسبت نوپایی است که هر سال، همایشی با مشارکت اغلب فیلسوفان و اساتید پیشکسوت و جوان فلسفه تربیت و دانشجویان تحصیلات تکمیلی این رشته، در یکی از دانشگاه­های ایران زمین، برگزار می­کند.

عمر کوتاه این انجمن، با چهار همایش ملی همراه بوده است که کیفت و غنی آنها، به لطف خدا و همت اعضای آن، روندی صعودی داشته است. موضوع و خانه برگزاری یکان یکان این رویدادهای علمی عبارت است از: فلسفه تعلیم و تربیت در ایران: چالش ها و فرصت ها (دانشگاه تربیت مدرس، بهار 89)، تعلیم و تربیت در ایران و نسبت آن با فلسفه های جدید تعلیم و تربیت (دانشگاه خوارزمی، بهار 90) روش شناسی و روش های پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت (دانشگاه اصفهان، بهار 91)، مبانی فلسفی تحول در نظام آموزش و پرورش ایران (دانشگاه فردوسی مشهد، بهار 92).

به امید خدا، اینک همزمان با به بار نشستن درخت انجمن ملی فلسفه تربیت در خاک زرخیز دانشگاهی ایران زمین، فرهنگ کهن و کویرِ شگفت انگیز کرمان، میزبان پنجمین همایش آن با موضوع «فلسفه تربیت دینی و اخلاقی» (دانشگاه شهید باهنر کرمان، بهار93) خواهد بود.

کرمان، در نگاه نخست، فاقد جاذبه های گردشگری پرجاذبه می نماید. در آن نه از آبشارها، رودخانه ها و بناهای سنتی خبریست و نه از آسمان خراش ها و برج های بلند مدرن. اما، فارغ از نگاه خودبرتربینی و ناسیونالیستی ام و براساس تجربه زیسته سالها دوری از فرهنگ خودی و همزیستی با دانشجویان و مردم دیگر فرهنگ ها، «من» چنین برداشت می کنم که فرهنگ کرمان واجد زیبایی ها و جاذبه های پرکشش معنوی است که در نگاه نخست، دیده نمی شوند؛ همچون زیبایی های ژرف کویرِ عریان. به نظرم، سرآمد همه این جاذبه ها، خلق و خوی کویری مردم آن می باشد. اغلب مردم عادی و تحصیل کرده کرمان، به انسان آرمانی «طبیعی و بی تکلف» روسو، نزدیکند. آدمیانی که در نگاه نخست، نه برق و جلای جامه و چهره شان تو را خواهد گرفت و نه لفاظی و پرطمطراقی کلامشان.

اما به قول هم اتاقی تاریخدان و خراسانی ام، اگر رخنه ای به دنیای درون اغلب کرمانی ها، بیابی، به جاذبه های معنوی آن غبطه خواهی خورد و دوست داری، ندیم همیشگی شان باشی. عمل پیرمرد الاغچی و بارکش کرمانی، نمونه ای از رخنه هایی بود که از چشمان تیزبین و مکان جوی زنده یاد مهندس علیرضا افضلی پور، تاجر و خیرتهرانی، دور نماند و باعث شد او کلنگ احداث دانشگاه را در کویر شوره زار کرمان به زمین بزند و همه ثروت مادی و معنوی خود را به پای درخت دانشگاهش بریزد.

افضلی پور، پس از شش ماه مطالعه و بررسی مناطق محروم، در بزنگاه تصمیم نهایی، سحرگاهی پس از نماز صبح، در ایوان مسافرخانه بهار، چشم به کوچه تهی از آدمی دوخته بود و در دل، امید به آذرخش رحمت خدا داشت تا مکان کاشت نهال دانشگاهش را به او نشان دهد. ناگهان پیرمرد الاغچی و بارکش، به کوچه وارد شد تا از آن گذر کند و بارش را به میدان کامیون داران برساند. در میانه کوچه، الاغ بار بر او، خاک کوچه را آلوده کرد. پیرمرد روشن ضمیر، حیوانش را نگه داشت؛ از گوشه خورجین آن، کیسه ای برداشت و با آرامش، فضله های حیوان را در آن ریخت و در گوشه خورجین نهاد و به راهش ادامه داد.

مسافر غریب مسافرخانه بهار، جستی جامه ای به دوش انداخت و دوان دوان خود را به پیرمرد دهاتی رساند. گفتش این چه سبب بود که دور از چشم داروغه، در این کوچه خاکی و خلوت که آلودگی از همه جای آن پیداست، چنان پاکیزه نمودی؟ گفتا، خوش نداشتم که روح و روان رهگذران صبحگاهی، با آلودگی های حیوان من، آزرده خاطر شود! گفتا نیک!، اما چرا در کیسه و حمل آن؟ گفتا، به روزهای سخت و سرد زمستون می اندیشم و آنها را هیمه آتش خانه خود خواهم کرد. مسافر، اشکی در چشمانش حلقه زد و گفتش بدرود. بعدها نقل کرده بود که با خود گفتم، دیاری که پیران روستایی آن، چنین اندیشه بلندی دارند، باید بذر هستی کودکان و جوانان کویری اش، بسیار قابل شد. گویی عمل آن پیرمرد بارکش، بار غصه و تردید افضلی پور را از شانه هایش به زمین کرمان گذاشته بود.

در دوره زمانی که دوری و فاصله بین ظاهر گُل فام و باطن خس آلود آدمی ، یکی از بیماری های احتمالی انسان مدرن شده است، شاید نگریستن به این جنبه از فرهنگ کرمانی و مداقه فیلسوفانه آن، موجب گشودن راه های درمان تجویزی فیلسوفان تربیت برای متربیان آینده باشد. به نظر می رسد، در کنار همه پیامدهای مثبت نشستن بر خوان همایش آینده انجمن فلسفه تربیت در کرمان، دیدن معنوی چنین جاذبه هایی در لابه لای کوچه باغ فرهنگ کرمان، فرصت و تجربه تربیتی کم نظیری باشد. من و همکارانم در دانشگاه شهیدباهنر کرمان و همه دانشجویان ساده زیست گروه فلسفه تربیت، همه توش و توان خود را در طبق اخلاص خواهیم نهاد تا نماینده شایسته ای برای سجایای فرهنگ والای کویری و مهمان نوازی کرمانی ها باشیم. از همینک همه شما بزرگوارن را به دیار کرمان، کویر ژرف معنای آن، آسمان پرستاره شب آبادی های آن و سیاحت دنیای زیبای مردمان طبیعی اش، دعوت می کنیم و چشم به راه قدم و قلمتان خواهیم بود.

و در آن روی سکه، دست یاری به سوی همه همشهریان، دانشجویان و اساتید کرمانی بویژه دانشجویان تحصیلات تکمیلی علوم تربیتی، دراز می کنم و امیدوارم که با همکاری و مساعدت های بی دریغ شان، ما را برای برگزاری هرچه باشکوه تر این رویداد علمی، یاری رسانند.