نسبت دردمندی و نوشتن
دلم برای نوشتن بسی تنگ شده است. نمی توانم! می پرسید چرا؟. سر راست می گویم: مشغله های بی شمار معلمی در دانشگاه و مسئولیت های آن از یک سو و مسائل زندگی از سویی دیگر، فرصت سکوت و نگارش اصیل را دیریاب کرده اند. اما صادقانه بگویم و عمیق تر: در زندگی مدرن عصر سرعت و صنعت، گویی برکه دردمند دیدگان آدمی، به خشکی گراییده است و خامه اش، تهی از جوهر و رنگ. روزمرگی ها، شده اند روزی مان.
شگفتا که در دهکده جهانی پرهیاهوی امروز، هیچ چیز ما را نمی آزارد. به درد نمی آورد. نمی رنجاند. نمی باراند. نمی شکند. نمی ترساند. خم نمی کند. به فکر فرو نمی برد. به فریاد و نوشتن وا نمی دارد! مسائل بغرنج بومی و جهانی برای ما مسئله نیستند! نه برگ ریزان مرگ هم نوعانمان در گوشه و کنار این آبادی ما را می آزاراند و نه شیون و ناله نداری کودکان همسایه. عجیب تر، چشمان و گوش های ما به چنین صحنه هایی چنان خوگرفته است که از آنها بازیچه ساخته ایم در فضای مجازی زندگی مان. آری ما ماشین و رُبات شدهایم. بی درد. بی احساس. بی عطوفت. بی محنت. بی رسالت. بی تفاوت. بی رنگ. بی جوهر!
اینک انگار سنگ وارگی و بی تفاوتی نسبت به محنت دیگران (طبیعت، انسان ها و جهان) در عمق بنای فیزیک و متافیزیک زندگی مدرن ما رسوخ کرده است. در چنین زیست جهانی است که من و ما نه دردمند هستیم و نه دغدغه نوشتن و فریاد اصیل داریم.
من می نویسم. اما نه براساس دردمندی و رسالت انسانی ام. من می نویسم برای امتیاز. برای ارتقا. برای ارتفاع. تا از آن ارتقا و ارتفاع دیگران را کوچک تر ببینم. فاصله خودم را از آنها بیشتر کنم. این نوع نگارش من، ریشه در معیارهای ارزشیابی پیرامونم هم دارد. عملکرد سالیانه و همه عمر معلمی من، با ترازوی اعداد سنجیده می شود و خواهد شد. چند مقاله علمی- پژوهشی؟چند مقاله ای اس ای؟ چند مقاله همایشی؟ چند....؟ استمرار معلمی من در دانشگاه در گرو وزن این اعداد می باشد!
در سایه چنین بی دردی و رویکرودی به سنچش عملکرد معلمی، کویر دوستی ما می شود کویرتر. تهی تر. اما امشب که در نیمه پایانی شب، در این ماه برکت و رحمتش، سری به این سرای بی امتیاز زدم، دلم گرفت. مثل صداقت کویر، ناداری ام را فریاد زد. همه مقاله های علمی و پژوهش ام را به سخُره گرفت. به همه کتاب هایم ریشخند شناختی زد. در هستی ام طوفان شن باد به راه انداخت. همه برگ ها و کارنامه دانشگاهی ام را به باد سپرد و حباب شان را ترکاند. من ماندم و هیچ. من ماندم و شن زارهای روان. شاید مرا با خود ببرند. شاید مرا به خود بیاورند. شاید.