جشن جلسه اولیاء و مربیان مدرسه هوگین نورتالیا، عصر آن روز از ساعت سه تا پنج به همت کارهای هنری دانش آموزان پایه چهارم تا هفتم-آخرین پایه- مدرسه انجام شد. دانش آموزان، در روزهای قبل، به کمک راهنمایی فکری معلمانشان، در گوشه ای از حیاط مدرسه، سکویی برای اجرای تئاترها، سرودها، دکلمه گویی ها، اجرای قطعات موسیقی تدارک دیده بودند. تدوین نمایشنامه ها، دکلمه ها، انتخاب و تنظیم آهنگ ها، طراحی و دوخت لباس سکانس های مختلف، تهیه و تدوین وسایل چوبی یا مقوایی قطعه ها، همگی در لوای برنامه درسی شان در یک ماه گذشته، صورت گرفته بود.

والدین این دانش آموزان نیز نرم نرمک از راه رسیدند و ضمن خوش و بشی کوتاه با خانم مدیر مدرسه، ایستاده منتظر، کارهای هنری و فعالیت های جمعی فرزندانشان شدند. همه کاره برنامه دانش آموزان بودند. بچه ها با نظم و ترتیب مناسبی، بعد توضیح کوتاه مجری هر قطعه، کارهنری خود را با شکوه به روی صحنه می بردند و با لبخند و تشویق والدین و دیگر دانش آموزان مدرسه، صحنه را ترک می گفتند.

یکی از تئاترهای رنگ و بوی دینی داشت: سمبلیک شهادت پیامبرشان مسیح(ع) را به تصویر کشیدند و برپای صلیبش، نمادین گریستند.

خانم معلم دانش آموزان پایه ششم، هم در یکی از تئاترهایشان، با کلاه و پالتوی بلند و مشکلی، حضوری پررنگ و افتخاری داشت. مرد میان سال و خندانی، در یکی دیگر از تئاترهایشان به همراه پسرک سنگین و تپل مدرسه، گیتار می زدند بسیار شبیه می نمودند. به گمانم پدر وپسر بودند.

آموزنده این که دانش آموزان پایه های مختلف، در تئاتر های مشترک حضور داشتند. سکانس حرکات موزون رقص باله شان- با کت و شلوار و لباس های رنگی عروس- همه حضار را سروجد آورد. انگار بر خاطره هاشون، ترنمی پاشیده شد. منم یاد کوچه نپیموده زندگی افتادم.

در آخرین سکانس، مجری نام یکان یکان دانش آموزان این پایه ها را می خواند و به ترتیب روی سکوی نمایش می آمدند و بعد پیوستن منظم همه دانش آموزان، عکس یادگاری انداختند و هورا کشیدند. انگار برسکوی فتح جام جهانی فوتبال ایستاده باشند.

در پایان مراسم، همه دانش آموزان، والدین و معلمان مدرسه، دست در دست هم دادند و قطعاتی از فولکور فرهنگشان را در حیاط مدرسه اجرا کردند. خیلی جالب بود. به عنوان مثال در یکی از رسم ها، این جمعیت قابل توجه، در دو صف رو به روی هم ایستادند و آن گاه هر زوج مقابل، دست هایشان را در آسمان، در هم آمیختند. سپس از ابتدای صف، هر زوج به ترتیب و پشت سرهم می بایست، خمیده، طول این تونل صمیمت و شادی را طی کند و در پایان حلقه جدیدی شکل دهد. یا در جلوه ای دیگر، همه ی  این جمعیت کودک، نوجوان، جوان، میان سال و پیر در حالی که زنجیره ی انسانی را تشکیل داده بودند؛ به شکل مارپیچی طول حیاط مدرسه را طی کردند و جلوه دیگر به تصویر کشیدند.

مراسم زیبا و آموزنده این چنینی، بی همه حاشیه ها و تشریفات برگزار شد: بدون پذیرایی های آنچنانی، پارچه های خوشامدگویی، پاداش ها و تشویق های فاصله انداز و انگیزه زدا و ...

موقع خداحافظی و سپاس وافر از مدیر مدرسه شان، با لبخندگفت: درب مدرسه ما، همیشه به روی تجربه های زیسته و تأمل های تربیتی تان باز خواهد بود و ما منتظر بخوانیم که از منظر تو و استادت، در مدرسه ما چه می گذرد. یاد آوری کرد که امروز غروب در شهر ما، جمعه بازار است. قدمی درمرکز شهرشان زدم.

سربرخی از چهارراه ها، نوجوان- اغلب دانش آموزان- به کمک شهرداری، کنسرت موسیقی کلاسیک برپا کرده بودند و مردم ضمن خرید، برای مدتی هنرنمایی رایگان نوجوان شهرشان را نظاره می کردند.

یکی دوجا، نمایندگان بچه های مدرسه میمر- تجربه های مدرسه شون که یادتون هست- شیرینی و شکلات های دست پخت خودشان را در جمعه بازار عرضه کرده بودند. به میز فروش شان، مشخصات کلاس و مدرسه خود را با کاغذی نصب کرده بودند. کمی فکر کنیم به پیامدهای تربیتی و اجتماعی اش! یادش بخیر، یادم افتاد سال های نوجوانی ما و آب سالی آبادی. تابستون ها، باغ زرد آلودی ما، پرثمر بود. بعد تاراجش توسط اقوام، فامیل دور و نزدیک و رانندگان، همچنان به قول پدر، پربرکت می ماند. او از من می خواست که مقداری شان را با افتخار در کنار باغ، به مسافران جاده بفروشم و برای مدرسه  توشه ای بیاندوزم. اغلب به بهانه ای، پر غرور طفره می رفتم: دانش آموزِ مدرسهِ نمونهِ دولتیِ شهر کنار باغ ده زردآلو بفرشد؟! کسر شان دارد، بابا بگذر! و او بزرگمنش گذشت تا گذر من به جمعه بازاری در اروپا بیافتد که آری، کار عار نبود و نیست.

در یکی از کوچه های شهرشان، کتابخانه سیار اتوبوسی، لنگر انداخته بود که به اندازه بازار پر رونق بود. کتابدارش، محترمانه چگونگی کارشان را با حوصله توضیح داد: وابسته به کتابخانه مرکزی شهر است، هر روز طبق برنامه زمانی که مردم از آن مطلع اند، در یکی از محله های شهر و روستاهای حومه آن، مستقر می شویم، آنها می توانند کتابهای مورد علاقه شان را امانت بگیرند و بعد به ما یا به کتابخانه مرکزی شهر تحویل دهند.

ببخشید که عکس دانش آموزان را بنا به قولم بدون اجازه والدین نمی تونم در وبلاگ بگذارم. روزهاتون پرکت باد.