تجربه ی برون مرزی موسیقی سنتی بومی( Concert of Persian Music in Stockholm)
حدود دوهفته ای بود که لحظه شماری می کردیم تا در دامن فرهنگ سوئد، در پرتوی غنای فرهنگ بومی " ریه را از ابدیت، پر و خالی کنیم"؛ دلمان می خواست، متفاوت از میگساری مدام سوئدی ها، ما هم براساس کیش و آیین خویش، "جرعه ای از جام تهی" نوش کنیم. غروب شنبه، یک خرداد ماه، به اتفاق بسیاری از دانشجویان، ایرانیان و فرهنگ دوستان ایران، در کنسرت دو یار دیرین و شهره قلمروی موسیقی سنتی ایران، شهرام ناظری و حسین علیزاده؛ شرکت کردیم. محل برگزاری کنسرت، سالن مجهز و شکیل(با ظرفیت حدود 1800نفر) یکی از جزیره های مرکزی شهر استکهلم بود(Cirkus in Stockholm). در مسیر رفت و برگشتمان، گویی مسافر قطاری در کوی ایران باشیم؛ اغلب کله سیاه. جمعیت بسیار زیادی- تنها قسمت کمی از حاشیه های سالن خالی بود- از ایرانیان و فرهنگ دوستان ایرانِ مقیم اینجا، برای نوشیدن این جرعه ی جان فزا، گردآمده بودند؛ عامه از طیف سنی جوان، میان سال و کهن سال. کسانی بودند که سراپا شوق و نیاز، با پای ویلچری، به پای این جام آمده بودند.
طبق سنت همه مراسم های ایرانی، مراسم با تأخیر نیم ساعته ای، حدود ساعت هشت و نیم شروع شد. گویی برخی از خصلت هایمان- خوب و بد- جغرافیا ندارد! شور و شوق منتظران، با زدن دست هایی، بر طبل آغازییدن مراسم کوبید تا بیاغازد.
بی مسما، بانوی خوش پوش سوئدی، چیستی مراسم را به زبان سوئدی برای فارسی زبانان توضیح داد! درکنارش جوان ایرانی کله-کلاه- به سر، ترجمه گمراه کننده اش را بیان کرد. به گمانم یا تجربه اولش برای حضور در مقابل چنین جمعیتی بود یا انگار قرار باشد داش مشتی، چیزی را به دوستانش بگوید. جوانک، این گونه ترجمه کرد که مراسم دوقسمت است؛ بعد آواز شهرام در دستگاه اصفهان، به استقبال آواز فردگمانی در دستگاه های راست پنچگاه، چهار مضراب، افشاری و ... خواهیم رفت.
همه جمعیت، شادی کنان، حضور شهرام ناظری، حسین علیزاده(تار و ستار) و پژمان حدادی(تنبک و دایره) را بر روی سِن، خوشامد گفتند. ناظری، که تبحری کم نظیر در تلفیق معناهای وزین مولانا با آوای و نوای موسیقی سنتی ایران را دارد، این بار روح پراحساس اخوان ثالث و شاملو را در چنبره پر پیچ و خم ساز و آواز ایرانی، به دام انداخت بود تا پرنده خیال مشتاقان فرهنگ ایران را دانه دهد و سیراب کند:
"همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه، گریزگاهی گردد، آی عشق چهره آبیت پیدا نیست..."شاملو
"یک شب درون قایق دلتنگ، خواندند آنچنان، که من هنوز هیبت دریا را درخواب می بینم..."اخوان ثالث
این سکانس برنامه؛ حدود نیم ساعتی به طول انجامید. آنها در زیرباران تشویق مشتاقان، سِن را ترک گفتند و چقدر مبهم و دیر برگشتند! ترجمه گمراه کننده جوانک، همه را در فضای مه آلود ابهام، سرگردان کرده بود، کنسرت همین بود؟ یعنی چی؟مااین همه پول داده ایم و وقت گذاشته ای؟ این توهین به شعور مخاطب است! چه قضاوت های تلخی! هیچ مجری و متولی پاسخ گویی درکارنبود. این حلافی و خودخوری حضار، حدود نیم ساعتی به طول انجامید. به گمانم گناه قضاوت های ناصوابمان، برشانه جوانک و متولیان برنامه باشد. او در شروع برنامه، اسم شهرام ناظری و حسین علیزاده را برای قسمت دوم کنسرت، قورت داده بود.
بهرحال انتظار مبهم سرآمد، ناظری با تکمیل گروهش برگشت: جهانگیری(نی)، جهان آبادی(کمانچه)، سامانی(تنبک، دف و عود) و فیروزی(بربط).
لذت و شعف این قسمت برنامه، بعد اون انتظار ناامیدانه، بردامن جسم و جانمان حسابی نشست. در فضای سرشار از سکوت و تاریک سالن، همه نگاه ها به سِن نورانی، مخملی و خوش رنگ دوخته شده بود و سراپاگوش. ترکیب معناهای وزین مولانا، حافظ، خیام و بایزید بسطامی با ساز و آواز سنتی ایران، ما را تامرزهای مدهوشی و بی هوشی می برد وسیراب می کرد و تشنه رها می ساخت. نمی دانم بر ضمیر هم نشینان چه گذشت و کامی گرفتند یا نه؟ اما وزش نسیمی از نیستان مولانا، در پرتو ساز و آواز ایرانی، مرزهای تنگ هستی و خرمن پوشالین معنیِ مرا را به سخره گرفت و به فکر واداشت:
ساقیان سرمست در کارآمدند مستیان در کوی خمار آمدند
حلقه حلقه عاشقان و بی دلان بر امید بوی دلدار آمدند
بلبلان مست و مستان الست بر امید گل به گلزار آمدند
از خوشی بوی او درکوی او بی خود، بی کفش و دستار آمدند
عارفان از خویش بی خویش آمدند زاهدان در کار هشیار آمدند
ساقیا تو جمله را یک رنگ کن باده ده، گریار و اغیار آمدند.
باران معنایی واژه های وزین ساقیان سرمست- مستان الست- بوی دلدار- عارفان بی خویش- یار و اغیار – غفلت های ما می شست و سبک می کرد.
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگذارم
صدنقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
هرخون که زمن روید با خاک تو می گوید بامهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
حنجره ناظری به همت سازهای ایرانی، نقش نی مولانا را داشت که در درنیستان وجود آدمی، آهنگ بازگشت به خویشتن خویش را می نواخت و آدمی را به شگفتی وا می داشت که کجایی و به کجایی؟
نوای خیام و شگفت زدگی اش از لایه های تو در تویِ هستی، آنگاه که از محمل ساز و آواز ایرانی شنیده می شد، آدمیان را به تواضع شناختی و کرنش در برابر عظمت هستی، وا می داشت؛ از جنس همان تواضع های فلسفی که بوعلی و سقراط، با افتخار بدان گردن نهادند و جان دادند:
هرگز دل من زعلم محروم نشد
کم ماند زاسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد.
شور و شیدایی حافظ، رسم عاشقی و صابری را درس مان می داد و نیز این که مسیر کوی او را تنها نمی توان با گام های استوار عقل پیمود، بلکه باید نازش را با بال و پری از نیاز خرید:
عاقلان نقطه پرگار وجودند عشق داند که درین دایره سرگردانند
لاف عشق و گله ازیار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند..
و بایزید چه دلنشین، ما را به دیدن خاموشیِ روشن، سکوتِ گویا، کثرتِ یگانه، زوالِ جاوید، و تشنگیِ سیراب گر، فرامی خواند:
روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، به از بی سخنی نشنیدم.
ساکن سرای سکوت شدم،
و صدره صابری در پوشیدم.
مرغی گشتم، چشم او، از یگانگی،
پر او، همیشگی،
در هوای بی چگونگی، می پریدم.
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد،
از تشنگی او سیراب نشدم.
در اواسط برنامه بعد شگفتی زدگی پرمعنای خیام، برای مدتی تنها نوای پرمعنای نی جهانگیری، در سرای تاریک و سکوت جمعیت، قصه "غربت آدمی" را، رومی فام فریاد می زد. برایم تداعی شد که درشبی سخت و تاریک در برهوتی، همه هستی ات، گریان و لرزان، سرشار هیبتش شده باشد و چشمان منتظرت تنها با آسمانش دوخته که بی قرار، کوکب هدایتش را طلب کنی. با امید و ناامیدی، هی در وجودت نجوا شود، لایق آنی که جلوه کند؟!
در پایان مراسم، ناظری به درخواست هم میهنان وافر کردستانی مان، آهنگ شاد کردی نواخت و جمعیت را شوری دگر بخشید و رفتند.
نمی دانم چرا باید هنری، که از یک سو، معناهای وزین شاهکارهای ادب و فرهنگ مان را در جان آدمی رسوخ می دهد و سیراب می کند و از سوی دیگر، عامل همبستگی مردمان میهن مان از همه رنگ ها می شود، در نظام تعلیم و تربیت ما هیچ جایگاهی نداشته باشد؟؟ و ما ثمره نبودش را درسمت و سو یافتن نیازفطری دانش آموزانمان، چه با غرور به نظاره نشسته ایم! شرمسار از پیشینه سواد هنری که اینک با ورودم به دهه سوم زندگی، نه نام سازها و نه شکل شان را می شناسم - باورکنید. شرمنده دزدکی، تجربه ام را به کمک بروشور کنسرت نوشتم- و قراره که معلم! هنر و فرهنگ خویش باشم.
ببخشید از آنجا که به دلیل مشغله های فصل درو، همسفره گی هامون هفتگی شده است، سخن به بلندی کشید.