Attention: this is only and only a personal experience

غروب روز آدینه نیک (Good Friday) گذری به دو تا از کلیساهای شهر داشتیم. دلم می خواست تجربه دینی متفاوتی از آن روزهای مذهبی سوئد داشته باشم. در مراسم دوتا از کلیساهای شهر شرکت کردم. یکی به قول معروف سنتی و دیگری مدرن و جوان پسند از نظر نوع مراسم. از آنجایی که می دونم همه تون، جوان پسندش دوست دارید، به خواست تون احترام می گذارم. تنها اشاره می کنم که گویا فارغ از رنگ هر فرهنگی، دردهای جسمی مشترک، همه آدمیان را به درمان معنوی مشترک رهسپار می شود. بانوی جوانی که به کمک یار و مددکارش به کلیسای سنتی آمده بود، بعد مراسم هرگز دوست نداشت دیگر با ویلچر به خونه برگردد؛ متواضعانه و نیازمند در مقابل نماد صلیب مسیح (ع) کرنش وار، سرش را به زمین نزدیک کرده بود و در دل می گفت چیزهایی. به قولش، انگار غم ها و دردها ما را بیشتر بیادش می اندازند.

در قسمت مرکزی شهر، نزدیک های غروب خورشید بود که از دور دیدم جمعیتِ زیادی برای ورود به کلیسا در صف ایستاده بودند و خرامان خرامان به داخلش می خزیدند. مسیرهای ورودی به صومعه را با شمع هایی آذین بسته بودند و قدیسه هایی در ورودهای آن، به میهمان خدا و پیروان مسیح (ع) خوشامد می گفتند. با دیدن جعمعیت زیاد و جوانان لبریز از شوق، مردد بودم که مجلس از نوعی دگر باشد. از جوان مهربانی فلسفه مراسم را جویاشدم. از دامن فرهنگ عراق بود که بنظرم از خدمتگزاران صومعه می بود. پارتی مون شد و بدون صف ما را به مجلس دعوت کرد و درنهایت در ردیف های جلویی کلیسا، در کنار سایر ایرانیان هم وطن رها کرد و گفت خوش باشید. شوکه شده بودم که چگونه لطف همیشگی اش مرا در مجلس متفاوت یادش انداخت.

نرم نرمک جمعیت انبوه دوستان و پیروان عیسی (ع) به هم پیوستند. از همه طیف های سنی؛ از آنیکا و ماریای یک ساله و دوساله گرفته تا مادربزرگ و پدربزرگ روزهای عازم. بعد پرشدن نیمکت های این بنای مذهبی، آنهایی که دیرتر آمده بودند؛ ایستاده به نیایش برخاستند.

در قسمت جلویی کلیسا، ابزارها و وسایل یک گروه موسیقی آماده بود تا طنین بیندازند در نجوای نیایشگر شادمانه جسم و جان پیروان عیسی (ع).

هم وطن کناری ام که ردپای های مسیح(ع) را برای رسیدن به کوی خدا انتخاب کرده بود، گفت این یک مجلس یادبود روزهای شهادت و رستاخیز عسیی (ع) است و ما همه ساله در چنین شبی در این مکان جمع می شویم تا با اشک ها و لبخندها، خدا و او  را سپاس گوییم که نشانه های گناه اولیه را از دامن جسم و جان ما زدود و ما را آزاد کرد.

در فضای معنوی و کم نور شمع ها، مراسم شروع شد؛ گروه موسیقی سرودهای مذهبی را نجوا می کردند که تکرار موج وار و آرام جمعیت گویای این بود که گویا ترانه لالایی هایشان بوده باشد. خوشبخانه متن سرودها ابتدا به زبان انگلسیی و بعد به زبان سوئدی، در روی بیگ بوردی، نمایش داده می شد که من هم می توانستم در نیایش شان، سهیم باشم. متن قسمت هایی از این سرودها را شکسته بسته برایتان می گذارم:

……

God, you hold the world, you hold every one, and all I need is you.

God calls me friend; I am a friend of God, we are free.

………. 

What can wash away my sin?

What can make me whole again? No other found I know.

That makes me white as snow.

Lead me to you; lead me to your heart.

Tack tack Jesus, I will fall at your feet and I will worship you.

...............................................................

حس و حال عجیبی داشتند هنگامی که در فضای روحانی معبد همنوا باهم او را صدا می زدند. آنقدر صوفیانه غرق در نیایش او بودند که گویی جهان پیرامون را فراموش کرده باشند. همه با تمام وجود و لبریز ازشوق و نیاز، آرام، فریادش می زدند. اغلب ایستاده و با دیدگان خاموش،  یکی یا هر دو دست را به آسمان بلند داشتند و گاهی با حرکات نرم، بر روی نوک پاهایشان می ایستادند. آسمان دیدگان بانوی هم وطن نزدیکم، سخت بارانی بود، به گمانم سرچشمه چشمان پرآبش، آبشخوری بومی داشته باشد. در سمت راستم، در ردیف اول نیایشگران، حرکات مادر جوانی مرا سخت مجذوب خود می کرد؛ دختر بچه ای در آغوش داشت و دخترک دیگرش، روی نیکمت چسبیده به دامان پرمهر مادر بود. وقتی که با همه هستی اش، از روی اخلاص، با دستی به آسمان او را فریاد می زد، برایم تداعی می شد، سکانسِ مادری با کودک معصومی به دامن، از کاروان رهسپار کوی او جامانده باشد و با فریادش، قافله سار را بخواند که مابازمانده ایم، دریابمان یا تنها طفلم را ببر.

بعد سرودهای گروه موسیقی، جوانی حدود بیست ساله، برای مدتی چیزهایی دکلمه کرد که گویا برای همه آشنا بود و من فقط حرکات و آواهای تصدیق گرشان را می توانستم معنی بیابم.

در پایان مراسم، نیایشگران، شادمان و منظم در دوصف از انتهای صومعه، به تدریج به جلو می آمدند برای صرف عشای ربانی سمبلیک. دو کشیش خوش پوش با ظرف هایی کوچک در قسمت جلویی کلیسا ایستاده بودند، جمعیت با آرامش و نظم می آمدند و از دست یکی از آنها تکه نانی سکه مانند می گرفتند و آنگاه در ماده مربا مانند ظرف کشیش دیگر می زدند و بعد می خوردند. سبدی هم در قسمت جلویی مراسم بود که افراد مبلغی را برای کمک به تهی دستان در آن می انداختند.

علی، هم وطن دیگرمون گفت امروز ظهر، جوانان مذهبی این محل به همراه کشیش، صلیب، سکوی پرواز مسیح (ع)، را با احترام تا محله قدیمی شهر – نزدیک کلیسا- حمل نموده و درجایی گرد هم جمع آمده اند و بعد دیدن فیلم زندگی نامه عسیی (ع)ناهاری هم خیرات کرده اند. بی خبری ام، تجربه زیسته اش را نصیبم نکرد.

در طول مراسم، جلوه های مذهبی بومی زیادی برایم تداعی شد. در نوشتن، همه شان را قورت دادم و با رباعی دلنشین منسوب به ابوسعید ابوالخیر، تجربه شام آخر، را به آخر می رسانم و امیدوارم که همگی ما چه از شاهراه علی (ع)، چه از "صراط" محمد(ص) و چه از "سبیل" موسی و عیسی(ع)، گذرکنیم، در نهایت به حریم کویش برسیم:

راه تـو به هــر روش که پوینـد خوش است

وصل تو به هر جهت که جویند خوش است

روی تو به هـر دیــده که بیننـد نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است.