روز اول و افتتاحیه کنفرانس را از دست دادیم و بیدار شدیم که اگر "خواست خدا" نباشد؛ حتی قوس یک قدم آدمی نیمه رها می ماند.کوش و کلاه کرده بودیم من و علی؛ لباس رسمی، کوله پشتی لب تاپ، ناهار توی راه. تو اتوبوس رسیدن به فرودگاه؛ مقاله هامون را به زبان انگلیسی برای هم ارائه دادیم، مغرور و مطمئن بودیم دو ساعت بعد مقصدیم. بلیط مان برای فرودگاه دابلینِ ایرلند جنوبی بود. از آنجا تا بلفستِ ایرلند شمالی- محل کنفرانس- یک ساعت راه با اتوبوس بیش نبود. در آخرین مرحله سوار شدن، خواست خدا، سقف آرزوهایمان را شکافت؛ ما نمی توانستیم با ویزای انگلستان به دابلین ایرلند جنوبی سفر کنیم. چنان بی قرار بودیم که گویی زلزله ای در درون مان رخ داده باشد. جاهل وار نمی خواستیم به خواست او گردن نهیم. توی اون روز بارونی همه آژانس های این فرودگاه جنوبی و فرودگاه دیگرشمالی استکهلم را با چه سختی و دویدن ها، زیر و رو کردیم. فایده نداشت. آری خواست او، "بنیان" همه تصمیم های یک لحظه "آینده" ماست.

ظهر روز بعد از مسیر لندن به ایرلند شمالی رفتیم. در فاصله هفت ساعته میان دو پروازمان، قدمی در گوشه و کنار شهر لندن زدیم. جاهای دیدنی اش، دیدنی بود. شب هنگام به مقصد رسیدم.

از روزدوم به جمع مهمان های کنفرانس در دانشگاه زیبای ملکه شهر بلفست پیوستیم . طبق برنامه زمانی دقیق، همایش پیش می رفت. نزدیک چهارصدنفر در آن شرکت کرده بودند. اغلب شرکت کنندگان از پادشاهای کذایی بریتانیا بودند؛ استرالیا، نیوزیلند، ایرلند شمالی و جنوبی، انگلستان. از آسیا، حضور هم کیشان مالزی مان پررنگ تر بود.

سخنران های کلیدی چون دبونو، پرکینز و ...؛ گزیده ای از مباحث کتاب هایشان را گفتند. انگار آمدن شان بیشتر برای اعتبار بخشی به کنفرانس بود و فرصتی برای ملاقاتشان از نزدیک.

دبونو سالخورده و پرآوازه، شتاب آلود سخنرانی اش را گفت و بعد عکس انداختنی با مشتاقانش به محفلی دیگر رفت. "انگار" سرزمین کاشت حرف هایش بیشتر قلمروی مدیریت، کارآفرینی، تجارت و .. است تا کلاس درس: خلاقت مستلزم شکستن ساختارهای ساری و جاری و درانداختن طرح های جدید است، تحلیل رو به سوی گذشته دارد، طراحی راهی برای فرداهاست، شش کلاه تفکر(Thinking Hats) راهی برا نگریستن و اندیشیدن از زایای مختلف به پدیده ها و بویژه یک "تصمیم" اند:

کلاه سفید نگریستن خالی از پیش داوری، دیدن واقعیت و تمرکز بر اطلاعات موجود است. البته اگر گادامراجازه دهد؛ همه بضاعت دانشی من درباره اش این است و بس.

 کلاه قرمز نگریستن از پرتو احساسات و عواطف به یک پدیده یا مسئله است؛ در دلم افتاده که نمیشه؛ اما نمی دونم چرا؟ ازش متفرم!.

کلاه سیاه، نظاره کردن به یک تصمیم یا عمل از دریچه نقادی و دیدن کاستی هاست همون ساده ترین کار: بیچاره مون می کنی ها! این جاش با او جاش جور در نمی آد. شتر سواری و دلا دلا کردن؟!

کلاه سبز، جستجوی راه حل های بدیع برای مسائل است همون خلاقیت دگراندیش. راستی این جوری هم میشه مسئله را دید. ها چه جالب! به ذهن تنگ مون نرسیده بود.

کلاه زرد، با الهام از زردی آفتابِ حیات بخش، دریچه نگریستن از ویژگی های مثبت به یک اقدام است. دیدن کورسوهای امیدبخش در برهوت ناامیدی. همون مثال بومی خودمون: لنگه کفشی در بیابان نعمت است.

در نهایت کلاه آبی، با الهام از گنبد مینای آبی، افق نگریستن چترسان و کل گرایانه به پیامدهای خوب و بد یک اقدام و عمل و تدوین راهبردها و محدودیت هاست.

دیوید پرکیز خوش اندام در کل همایش حضور ساده و بی تکلفی داشت. در یکی از سخنرانی هایش با عنوان "دوباره تفکر: شناخت سریع، شناخت آهسته، و چالش تفکر انتقادی" بحث جالبی مطرح کرد. شناخت سریع، مستلزم بازشناسی سریع الگوها و تبلور سازی شناختی، مونتاژ شهودی و سریع تفسیرها و طرح هاست در حالی که شناخت آهسته به دنبال استدلالِ تأملی نقادانه و خلاق، سنجیدن چیزها به منظور خلق تفسیرها و طرح هاست.  

از آنجا که بخش های مختلف سمپوزیوم، کارگاهها و مقاله ها بطور همزمان ارائه می شدند، ناچار می بایست دست به انتخاب زد که افراد معمولا براساس کتابچه چکیده مقاله ها و برنامه همایش چنین می کرد. در دو کارگاه شرکت کردم یکی فلسفه برای کودکان با اجرای مدرسی از انگلستان  و دیگری سیمنار سقراطی با اجرای مدرسانی از امریکا. در مقایسه با مقاله هایی که شرکت داشتم به مراتب پربارتر بودند. این برداشت دوستم علی از کارگاههای خودش هم بود.

موضوع بیشتر مقاله ها کم و بیش مرتبط با بحث نورساینس و عصب شناختی و ارتباط شان با تفکر بود. مقاله ها زیادی تلاش کرده بودند با ترسیم "جغرافیای مغز"، نوک قلم معلم را در مرکز تفکر دانش آموزان فرود آورند. دلم برای مفهوم معرفت شناختی ذهن(Mind)  رشته ام سوخت که چقدر مظلوم واقع شده بود و در زیر میکروسکوپ ام ار ای یا در جغرافیای مغز(Brain) حتی یک ابسیلون جایی هم نداشت.

کیفیت مقاله به لحاظ غنی و انسجام بحث ها، کاویدن ریشه های  معرفت شناسی و انسان شناسی متناسب با تفکر شاید در حد متوسط بود. این برداشت استادم، دوستم علی و برخی افراد که باهاشون هم صحبت شدیم بود. مثل اغلب سایت ها و مقاله های معمول، تفکر بیشتر از جنبه روان شناختی و تربیتی دنبال شده بود. من با پیشینه مطالعات فلسفه تعلیم و تربیت، خیلی دلم می خواست که جنبه های فلسفی و نظری تفکر را در این همایش بین المللی دنبال شده می دیدم که متاسفانه در حسرتش ماندم. نمی دانم موضوعی چنین مهم چرا برای فیلسوفان تربیت مهم جلوه نکرده بود که با مقاله ای وزین در آن شرکت کنند.

سازماندن دهی، تنظیم امور، مدیریت زمان، کیفیت امکانات ارائه بحث ها واقعا" در خور همایش بود. پذیرایی ناهار هم خیلی ساده یعنی ساندویچ های سرد گوشتی یا گیاهی همراه با آب میوه بود.  

از استادم و هم کیشان مالزی مان شنیدم که کیفیت مقاله، میزان استقبال(هزارنفر) و پذیرایی همایش دوسال پیش در کشورشان بهتر از امسال بوده است.

مقاله ما هم به لطف خدا و یاد محمد(ص) که ضمیمه اش بود، مورد استقبال و استفاده شرکت کنندگان قرار گرفت. بحث مان را با سؤال و تأملی این گونه شروع کردیم: اگر قادر به "گفتگو" با دیگری نباشید چه می شود؟! شرکت کننده ای بوبر منش کوتاه گفت: "می میرم". بحث ما با جمله های کوتاه و نغز متقابل من و استادم از کیش و فرهنگ مان، ختم شد و حضار را سر وجد آورد. چنان که بانوی مسن و پژوهشگری که سخنران مدئو همایش بود، خیلی سرذوق آمده بود و کلی هندونه نیوزیلندی زیر بغلمان گذاشت!

در اختتامیه همایش، کلیپی کوتاهی از نیوزیلند محل کنفرانس بعدی یعنی سال 2013 پخش شد که انگیزشی بود برای ذخیره پول و تدوین مقاله. جهت اطلاعات بیشتر و دیدن محورهای همایش می تونید به سایت این همایش آینده سربزنید:( http://icot2013.core-ed.org)

در مجموع تجربه بسیار آموزنده ای برای من بود. بیشتر از همه احساس نیاز کردم که باید برای تقویت زبان شنیداری و گفتاری تلاش کنم. به این می اندیشم که ای کاش حداقل "والدین" در ایران برای زبان آموزی کودکانشان توجهی بیشتر کنند حتی به قیمت فروختن خونه شون- اگر داشته باشند- و مستأجر شدن.

ببخشید سایت پرشین گیگ برای دانلود عکس ها مشکل پیدا کرده است و نتوانستم عکسی برایتان بگذارم.

پوییدن های تابستانی تون پرثمر باد.