مثل همه روزا با کوله پشتی لب تاپ و ناهار سبکش، صبح هنگام به محل کار رسیدم. خواستم با کارت الکترونیکی درب بازکنم و مشغول. نتونستم. مدیر دانشکده که شاهد حیرانی ام از شیشه شفاف اتاقش بود درب را برویم گشود و گفت بنا بر رسم معمول اداری، با آغاز تعطیلات تابستونی، مدت اعتبار این کارت ها هم به اتمام می رسد و ...

وقتی وارد فضای بزرگ و پر از خالی محل کارشان شدم دلم حسابی گرفت. انگار درجایِ جای نشستن ها، اتاقک های شیشه ای و دفتر استادم، قاب های خالی بود که با زبان بی زبانی می گفت "خداحافظ رفیق". موقع جمع کردن وسایل، بغضِ سنگینی در گلوی، گل انداخته بود از جنس همون روز خداحافظی آمدن با اساتید در دانشکده پلِ گیشا.

همچنان که مشغول جمع و جور وسایل بودم؛ به ایام گذشته برگشتم: چه لحظه ها و روزهای خاطره انگیزی که در گوشه ی سفره دوستی شان مهمان بودم؛ کلاس های درس آموزشان، سمینار ها و کارگاه های مفید و پر از شادی کودکانه شون، سه شنبه دورهم جمع شدن همیشگی شان با صرف شیرینی و قهوه، ناهار و گپ زدن هاشون، سلام و بدرود روزانه شان، نشستن بر سجاده در اتاقش که همیشه برویم باز بود و او نبود و ...

 انگارهویت پویای آدمی همیشه به دنبال پاره های خودش و حقیقت در دامن جسم و جان دیگران هست و آنگاه که می یابدشان، ناخودآگاه سخت مجذوب شان می شود. میل و کششی که در گوهر های انسان دوستی، صداقت، صمیمیت، مهربانی، وجدان کاری، احترام به عقاید دیگری، حقیقت جویی وحتی یک لبخند ساده وجود دارد؛ مرزهای جغرافیایی میان زادگاه آدمیان و فرهنگ شان را در می نوردد و آنها را در رودِ راهی حقیقت جاوید رها می سازد.

یاد باد جانِ پر احساس و بیقرار سهراب دوره گرد و حقیقت جو که پایبند و دلبند هیچ جغرافیایی نشد و در گوش آدمیِ پایبند فریاد زد "زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد".

آن غروب در نبودشان، به پاس همه خوبی هاشون، برسجاده مسلمانی، والاترین آرزوها را از خداوند متعال برایشان طلبیدم و گفتم خدایا گرچه ما "سبیل" های متفاوتی برای رسیدن به کوی تو انتخاب کرده ایم، اما چنان کن که بیابان ها و بیراهه ها برویمان بسته شوند و در نهایت به حریم کویت نزدیک شویم بقدر دایره وسع و عمل مان و باران رحمتت که تفاوت ها را برنمی تابد.