پایانِ افسانه کوی و زندگی خوابگاهی من!

"اطلاعیه: تمام ساختمان ­های کوی دانشگاه بخاطر بازسازی اساسی، در تابستان امسال تعطیل خواهند بود. تاریخ تحویل وسایل به انبار... روز پلمپ شدن درب خوابگاه­ها...."

درست در اواسط روزهای ­های پراسترس امتحان دوستان و در بزنگاه داستان پرماجرای رساله دکتری، این اطلاعیه، برق آسا و زلزله وار دنیای تحصیل و پژوهش را برسرمان آوار کرد و قیمت گونی و کارتن در بازارچه خوابگاه، گوی سبقت را از دلار ربود.

حس غریب دربه دری و بی­ خانه مانی، این روزها در فضای دانشجویی کوی موج می­ زند و غم سنگینی در چهره خاموش دانشجویان گُل انداخته است. دردنیای آشفته درون هر یک جنگی با خویشتن بپاست: می خواستم پروپوزال دوره ارشد یا دکتری­ را بنویسم؛ تصمیم داشتم فصل چندم پژوهش را تمام کنم؛ برنامه ­ام این بود که نیمه دوم تیرماه پیش ­دفاع داشته باشم؛ می ­خواستم موضوع و مسئله پژهشم را به جایی برسانم و ...؛ خدایا با این همه کتاب و جزوه پراکنده، آواره کجا شوم؟ خوابگاه سطح شهر؟خونه دوستان مجرد؟ خوابگاه دانشگاه­های دیگر؟ شهرستان؟ روستا؟ بیابان؟ گورستان؟...

درکنار این بحران! این ایام، آخرین روزهای زندگی پرفراز و نشیب خوابگاهی و دانشگاهی من رقم می ­خورند. درست یادم هست که در حدود بیست و یک سال پیش، مهرماه هزارو سیصدو هفتاد، روزی پدر شادمانه دست مرا گرفت و برای ثبت نام در مدرسه­ شبانه روزی، به شهر آورد. خاطره اولین روزها، همیشه در ذهن آدمی، حک می ­شود. پدرخوشحال بود که فرزند کوچکش در آزمون مدرسه نمونه دولتی قبول شده است و سرپناهی برای تحصیل خواهد داشت. اما کودک دلواپس محیط جدید و دل­ نگران آینده و دوری مهر مادر بود. پدر کودک را به خدا سپرد و به کشاورزی ­اش بازگشت و دوران دشوار دلواپسی و انتظار او و مادر شروع شد.

هفت سال زندگی خوابگاهیِ دانش آموزی دوره راهنمایی و دبیرستان در شهر رفسنجان، چهارسال زندگی دانشجویی در کوی دلنواز دانشگاه شیراز، نه سال زندگی پرخاطره دانشجویی دوره ارشد و دکتری در کوی دلنشین دانشگاه تهران و شش ماه زندگی دانشجویی در کوی متفاوت لپیس دانشگاه استکهلم سوئد. این­ها، برگ ­ها و فرازهای متنوع داستان زندگی خوابگاهی ­اند که در تجربه­ها و خاطرات تلخ و شیرین ­شان، زندگی من جریان داشته است.

تجربه ­های متنوع هر دوره­اش، بنای شخصیت و منش آدمی را تغییر می­ داد و می ­ساخت و به پیش می ­برد. تأثیرهای تربیتی و اساسی برخی انسان­ ها و فعالیت ­های گذشته، چنان در وجود ما ماندگار شد که من هنوز وجود سرشار از خضوع و خشوع سرپرست خوابگاه دبیرستانمون در نماز و نجوای دلنشین سبحان الله های سجودش، را نمی­ توانم فراموش کنم. وقتی که درس­ های نظری مربیان بزرگ تربیتی را خواندیم، پی به اهمیت اقدام­ های تربیتی ­شان بردیم.

همچون بسیاری از دانشجویان، زندگی در کوی زیبای دانشگاه تهران برای من هم بسیار متفاوت از همه جا بود. این روزها که صدای تیک تیک زمان کوچ ­مان از این خطه پرخاطره، تندتر می­زند، معنی دلتنگی مسافران پیشکسوت این زیستگاه دانشجویی را بهتر درک می­کنیم.

سال ­های زیستن در جمع نخبه ­گان فرهنگ ­های مختلف فارس، کرد، لر، ترک، عرب، بلوچ  و ...؛گوشه و کنار ایران ­زمین، چه تجربه ­هایی بر وجود و شخصیت انسان، بار می­کند. همسفره شدن با بچه ­هایی از بجنورد و سبزوار، شمال شرق، تا ماکو و مهربان در شمال غرب، از کردستان تا سیستان، از اهواز تا اردبیل، از بوشهر تا نوشهر، از زنجان تا سیرجان، از ابرکوه تا کوه­دشت، از آزادشهر تا شهررضا و ...، چقدر دایره هویت و نگاه فرهنگی آدمی را وسیع ­تر می­کرد و غنا می ­بخشید.

حال و هوای پرشور و شعور حسینی دهه اول محرم؛ شب­ های قدر و قدریافتن رمضان فضای کوی دانشگاه در دوارن آیت الله امجد، پیرِ عارف مسلک بچه­ها، هنوز در جسم و جانمان زنده است و گرمی ­بخش لحظه ­های دوری ­مان از خدا. با بودنش، کوی رونق معنوی و اجتماعی دیگری داشت. اجتماع مریدان دانشجویی و مردمی ­اش، فضای یکنواخت و تک قشری کوی را تلطیف می ­ساخت و انسان­ساز. کلام ساده و دلنشینش، در زیر پوست درس ­های دانشگاهی، می ­دمید و در کویر بکر هستی دانشجویان، بذر معنویت و تقوا می ­افشاند. در روزهای سخت و سرد زمستان، قوت قلب و حامی دانشجویان پاپتی بود. با مهاجرتش، گویی برکت هم از خانه ما دور شد. هر کجا هست، اندیشه و منش عارف مسلکش جاودانه باد.

بیشتر و بیشتر از همه چیز، دلم برای سفره­ معنوی دعای کمیل شب ­های جمعه ­اش تنگ خواهد شد. نجوای دلنشین مولایمان، علی (ع)، گرد و غبار هفتگی دوری از یاد خدا را از دفتر و کتاب وجودمان می ­زدود. باران اشک دانشجویان دور از خانه که همه دارایی مادی­شان، یکی، دو تا کارتن جزوه و کتاب بیش نبود، چه طعم هستی ­بخش و گناه ­زدایی داشت. بچه ­هایی که هنوز دل و قلبشان آغشته و آلوده به مال و مقام دنیایی نشده بود، چقد تند و تند، می ­باریدند. بضاعت ناچیز و خشک­ سالی کویر هستی انسان، آدمی را شرمنده می­ساخت. با همه تهی ­دستی، دلم برای پهن شدن هفتگی سفره ­اش لَک می­زد. نمی دانم بوران زندگی و مسائل ­اش دیگر دمی برای آساییدن و طلب فیض در چنین محیط ­هایی را فراهم خواهد ساخت یا نه؟

به صفا و پندهای گاه و بی­گاه و تکراری دکترعابدی، پیرِساده­ پوش و درویش­ صفت همه مراسم­ ها و ایام کوی دلخوش بودیم. شخصیت عجیب و رازواری دارد. زمانی با زنده یاد قیصر امین پور، در همین کوی دانشگاه هم اتاق بوده است و نزدیک به سی و پنج سال، ساکن افتخاری کوی است. بسیاری از بچه­ها واقعا" مریدش بودند. "حس دعا و کار نیک ندارید، گناه کم کنید. شب زود بخوابید و سحر بیدار باشید. گوشت کم بخورید و دانه های روغنی بیشتر. رنگ قرمز و رکابی نپوشید. چایی و اتو  کم استفاده کنید و ..."   

یادش بخیر باد روزهای تعطیل و دوره ارزونی. از ترکیب سیب ­زمینی، گوجه و تخم مرغ، چه غذاهای متنوع و رنگانگی درست می ­شد. آنگاه رقابت بر سر سفره رنگارنگ! دانشجویی، چه حس و حالی داشت. دعا می­ کردی کسی به تو زنگ نزند! به یقین غبطه مهمونی ­های ساده و بی­ تکلفش را خواهیم خورد. دور از چشم نگهبانی درب ورودی، گاهی می ­شد، پنج الی شش نفر، درویش ­وار بر موکتی عریان در کف اتاقکی، شب را بخسبند.

پس از سال­ ها نزاع داخلی، صلح و همزیستی با سوسک ­ها هم تجربه جالبی بود. تفاهم کرده بودیم ما استقلال و حق زندگی آنها را به رسمیت بشناسیم و آنها هم پذیرفته بود شب ­ها بیدار باشند و روزها بخوابند و صبحگاهان لابلای کتاب­ ها و لباس ­های ما را ترک کنند.

داستان­ شیرین عشق ­های ناکام! دوستان هم گاهی نقل محفل­هایمان می­شد. متأسفانه مذاکرات اغلب فقط بیست و پنج درصد پیشرفت داشت. اتحادیه طرف(she)، خانواده­اش و خانواده­ات موانع جدی راه بودند و همیشه فرصت سوزی می­کردند.

بی ­شک خاطره و تجربه دوران زندگی دانشجویی، از بیادماندنی ­ترین روزهای زندگی هر یک از ماها خواهد بود. اینک که افسانه زیستن در کوی و زندگی دانشجویی به پایانش نزدیک می­شود؛ از خود و شماها می ­پرسم: اگر به اولین روز زندگی دانشجویی­ات، در هر مرحله­ باز می گشتی، چه می کردی و آن دوران را چگونه می گذراندی؟؟

 

مسافری از سوئد

ضمن پوزش از دوستان عزیزی که بارها به گوشه این کویر خس­ آلود سرزدند و «برگ سبزی» نیافتند[بدین جهت که سخت گرفتار! به پایان رساندن داستانِ پژوهشی رساله­ام هستم]؛ یادآور می­شوم که به لطف خدا، مقدمات سفرعلمی سرکار خانم دکتر آن پیلگرن، غریبه آشنای ما، به کشور عزیرمان فراهم شده است. اگر خدا بخواهد، ایشان در صبح روز شنبه 10 تیرماه در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، کارگاهی درباره چیستی و چگونگی اجرای سمینار سقراطی برای دانش­آموزان برگزار خواهند کرد و بعد آن در نشست تخصصی بنام «کاربرد فلسفه برای پرورش تفکر کودکان با تأکید بر گفتگوی سقراطی» سخنرانی خواهند داشت. جمعی از متخصصان و اساتید دانشگاه­های کشور هم در این میزگرد علمی سخنرانی خواهند داشت.

بعلاوه ایشان یکی از سخنران­های مدعو سومین همایش انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران نیز خواهند بود. سومین همایش انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران با عنوان «روش­شناسی و روش پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت» در روزهای 12 تا 14 تیرماه در دانشگاه اصفهان برگزار خواهد شد. دکتر پیلگرن، یک کارگاه و یک سخنرانی در روزهای اول و دوم این همایش خواهند داشت.

علاقمندان و پژوهشگران حوزه آموزش تفکر به کودکان؛ گفتگو و دموکراسی در تعلیم و تربیت؛ تربیت مربیان؛ می­توانند از دانش و تجربه ایشان استفاده کرده و با ملاقات او، زمینه همکاری در موضوع­ها و دغدغه­های پژوهشی مشترک خود را در آینده فراهم سازند.

دکتر پیلگرن و همسرشان- دبیر بازنشسته- از دوستداران جدی فرهنگ ایران هستند. امیدوارم ضمن بهرمندی متولیان تعلیم و تربیت کشورمان از دانش و تجربه ایشان، سفرشان همراه با برداشت­های نو از فرهنگ ایرانِ اسلامی در بازگشت به کشورش، سوئد باشد.

بهار؛ آوای رستاخیزِ طبیعت

فصل بهار یکی از فصل های بسیار زیبا و تأمل زای خداست که در آن آوای رستاخیز طبیعت از حنجره نسیم بهاری، در گوش زمان می پیچد. گاه بیداری فرا می رسد؛  طبیعت جامه ی زمستانی از تن بدر می کند و بهار پوش و خوش پوش می شود. اینک در هر کوی و برزن، آثار پرشکوه جلوه حیات ورزی خالق هستی از رخسار طبیعت پیدا و هویداست. چه شگفت انگیز است خیزش و رویش طبیعتِ سرد و خاموشِ زمستان در بهاران.

گویی نبض نهاد "نهاد ناآرام جهان" در بهاران بی قرار تر می شود. چه، در پوسته ی طبیعت قیامتی به پا شده است؛ ریز و درشت، پیر و جوان، دار و ندارِ بذرهای خفته و خاموش آن، به پیامی یکسان فراخوانده شده اند: "برخیزید و بپویید" و بهار تحول آفرین می آغازد و هرچیز به قدرِ بضاعتِ اندوخته اش، زیستنی نو در پیش می گیرد. بضاعتی، پرِ پرواز می شود و بضاعتی دگر، باری بردوش و وبال گردن.

خیزش این جوش و خروش طبیعت سرد و مرده ی زمستانی، برای ما آدمیان چه پیامی می تواند داشته باشد؟ روییدن شکوفه های سرخ و سفید و  نرم و نازک از دلِ پوسته ی  سخت درختان، چگونه ممکن می شود و  نماد چیست؟ تفاوت نگاه عریان از متافیزیک دینی با نگاه قدسی به این جهانِ پویای بهار در چیست؟ رستاخیز بزرگ و پرمهیبِ انسانی، با رستاخیز طبیعت چه شباهتی دارد؟ زنده یاد بوعلیِ حکیم گفته بود "طبیعت، معجزه مأنوس خداست و معجزه، طبیعت نامأنوس اوست" . ما چه تفسیری از طبیعت و تحول های آن داریم؟

 

جسم و جانتان بهرمند باد از ریزش بیم ها، ناامیدی ها، دل زدگی ها، دل مردگی ها و خستگی های زمستانی؛ و سرشار باد از رویش امیدها، سرزنده گی ها، پویایی ها، شناخت ها و اراده ورزی های نو و تحول آفرین پرتویِ فیض بهاری خدا.

تقابل ریشه ها با خواسته ها در بزنگاه زندگی!

زادگاهت جایی است دور دست ها. ناکجاآباد و خاکی. دوران کودکی با نانی بزرگ شده ای که نان آورش اینک دهقانی است با چهره ی پرچین و شکن و دستان پینه بسته. شبانی است موسی فام با چوبی بدست و توبره ای بر دوش. پیله وری است دوره گرد و خرده فروش. مقنی است کلنگ و دهل بدست که مامایی خاکِ آب زاد، هنر اوست. آهنگری است کاوه گون، سرخ روی و چکش پیشه. کارگری است پای در گیوه. عشایری است کوچ زیست. رنگ رزی است رنگ آلود. قالیبافی است سربه زیر و شانه بدست. زغال سوزی است سیه صورت و سپید سیرت. نجاری است آمیخته با میخ و تخته. شالی کاری است همواره در رکوع. صیادی است منتظرو دریا زیست. بنایی است شاقول بدست و گِل آلود. سبک زندگی و ادبیات آنها تا دانشگاه بسیار دور است. ریشه های تو از این بافت ها روییده اند. ردیابی تو ناگزیر دیگران را به خاک، گِل، بیابان، کوهستان، کاریز، شالیزار، مزرعه، دشت، دریا، خواهد برد به اکراه.

در سایه ابر رحمت خدا، حُرمت و برکت نان آن سفره ها و تلاش فردیت، تو اینک در پله های فرا دست نردبان تحصیلات دانشگاهی قرار داری. اما تقابل میان فرهنگ ریشه های دیروزت با خواسته های امروزی پیرامونت، چه بسا جنگی سخت میان جزیره های هویت و هستی ات، بپاکند. فراورده های آن نان آوران ساده و سخت کوش، ساز زندگی را در این سوی زادگاهت، کوک می کند؛ اما فرهنگ آنها، به ثمن بخسی مشتری ندارد!

هیاهوی فرهنگ غالب و ارزش زدایی اش از فرهنگ ریشه های تو، گاهی چنان می شود که تو را علیه خود، می شوراند. شاید مجبور شوی که تو هم نقاب بپوشی که بیگانه ننمایی و با خود بیگانه شوی. یکی از گردنه ها و بزنگاه های چالش زا، فصل انتخاب شدن یا انتخاب کردن همسفر زندگی است. انتخاب نمی شوی چون پوستت کمتر می درخشد؛ همشیره ات، بهورز خانه ی بهداشت است؛ مادرت، لفظ قلم ندارد و به مسافرت اروپا نرفته است؛ بابایت، بوی علف و کشتزار می دهد؛ برادرت، آمیخته با روغن تراکتوراست؛ عمویت شبان است؛ دایی ات، مامای کاریز است و همیشه نمناک. حیاط خانه تون دامپروری است نه گلخانه اقاقی ها. و انتخاب نمی توانی کنی چون بازهم ریشه ها با تو هستند.

بسیار وقت ها، آثار غم پنهان و پیدای این جنگ درونی را در چهره و بر زبان دوستان هم خوابگاهی می بینم. "من چرا باید به جرم زادگاه و ریشه هایم از او(she) جواب رد بشنوم؛ دوست دارم با کسی هم سطح تحصیلات خود زندگی کنم اما زنجیرمحرومیت ها، پای پسران و دختران زادگاه مرا دربند کرده بود؛ نمی دانم به ریشه ها ببالم یا از آنها بنالم".

این مسئله مشکل عام اغلب دانشجویان روستازاده جامعه دانشگاهی ما می باشد. آنها دو راه را در پیش رو دارند. یکی آن که هستی خویش را همچون نقش خوش نگار قالی بدانند که روییده از بطن و متن خویش باشد. گسستن از ریشه ها، را همان نیستیِ هستی خود بدانند. بر ریشه ها استوار بمانند و به آنها ببالند. تلاش کنند در فصل انتخاب، به جستجوی همسفری برخیزند که او را در پیوستگی و دلبستگی همیشگی با ریشه ها بخواهد. اما آیا وسوسه یار و مهرش، نبض ریشه ها را کند نخواهد کرد؟ شاید دامن یار، هستی آسا باشد و جولانگاه صعود؟ شاید گسستن از ریشه ها، رهایی باشد؟

راه دیگر، این که دل در گرو مهر یار بنهند و به گمان خویش دل از ریشه ها برکنند. زیرا آن گسستن شرط لازم این پیوستن است. اما به راستی، آیا زندگی گسسته از ریشه های دیروز در فراز و فرود فرداها، استوار می ماند؟ آیا می توان از سرچشمه ها بی نیاز شد؟ آیا گرمی مهر یار و فرهنگش، برای روزهای سخت و سرد زندگی هم به تنهایی کافیست؟ آیا می توان به پاره ها یا جزیره های سرزمین وجود یک انسان استقلال تام داد؟ در این میانه، راه حل چیست و مقصر کیست؟ ریشه های تو یا خواسته های دیگری؟

قایق زندگی در کدامین راه سفر کم خطری خواهد داشت؟

بود و نبود رحمتِ گذرگاه در دورانِ سنت و مدرنیته ی آبادی

بیاد دارم آن سال های دور زندگی در آبادی، گذرگاه مسافران (جاده) درست از وسط ده ما می گذشت. نزدیک ترین خانه به کرانه ی راه مسافران، خانه ی کوچک پدری مان بود. بسیار در خاطرم هست که چه رهگذران بیشماری گذرشان به حریم خانه ها می افتاد: کمبود توشه راهی، سرمای سخت زمستانی، گرمای سوزان تابستانی، کسالت کودکی، خراب شدن مرکبی و ... بهانه هایی بود که آنان را به سوی درب همیشه باز خانه های کاهگلی روستا سوق می داد. وقتی گره از کارشان گشوده می شد، می توانستی نقشِ آذرخش رحمت و  لبخند خدا را در دلِ شبِ آسمان کویر ببینی. چقدر آسمان و زمین به هم نزدیک بودند. اعتقاد قدسی و عمل شان این بود که مهمون و مسافر، حبیب و رفیق خداست. گاهی، تنها لیوان آب مشکی یا تکه نان گرم تنوری، چنان پیوند دوستی میان شان برقرار می ساخت که گرمی اش تا سال ها بعد، دوام داشت و تفاوت های فرهنگی شهری و روستایی شان را در می نوردید. گویی آن بده و بستون ساده و با اخلاص سنتی، از جنس دیگری بود. خدا رحمت و برکتی در نگاه و عمل شان می گذاشت که زندگی در کویر و بیابان را با همه سختی هایش، غنای دیگری می بخشید.

  چند صباحی است که این باب رحمت بسته شد. نیمه ی جاده اتوبان شد و به بیرون روستا رفت. پیران، ریشه های سترگ سنت آبادی، یکان یکان کوچ کردند به کوی خدا و جوانان به دیار شهر. درب خانه های تیر و آهنی، آیفن نصب شد. رستوران و کافی شاپِ مسعود پیله ور، کعبه آمال مسافران و توریست ها گشت و زباله هایش، بوته و درختان باغِ خدابیامرز، مشهدی حسین را ویران کردند. دوغ و ماست محلی! اش، طعم کارخانه می دهد. نان گِران شد و آب بی یارانه. تنور سرد گشت و مشک خشک و بی کلاس. حسنک از شبانی دست کشید و در شهر بازاریاب تن آرا شد. غلامِ دهقان، تراکتورش را فروخت و اسکانیا خرید. دختران ده همه دانشجو شدند و دارهای قالی رها. ریمل های رنگی و مدرن جای سرمه ساده و سنتی را گرفت. سختی زایش و شکوه تولد در زیر تیغِ سزارین و سونوگرافی جان باخت. تکنولوژی باروری ابرها، جای نماز باران را گرفت. گوساله های گاو همسایه، حاصل لقاح مصنوعی اند. بچه های مهاجر، بی بی جیران را اشک ریزان به خانه ی سالمندان در شهر بردند و بر سر میراث پدر، باهم جنگیدند.  لی و لی لی پوت، پوشاک و تغذیه محبوب کودکان گشتند و گندم شیر فراموش شد. پسرِ دبستانی عموقنبر، دوست دختری چتی دارد. ارباب حلقه ها و هری پاتر، حکایت های شیرین و حکمت آموز سعدی را به فراموشی سپرد. دخترِ دانش آموخته ی دانشگاهی کرامت، نام خانوادگی روستازاده اش را عوض کرد. ده یار، جای کدخدا عوارض گذر می گیرد. حاج کریم دریا دل سنتی، به سود نقد سپرده های بانک بیشتر می اندیشد تا ثوابِ نسیه اخروی. رمضان سختکوش مقنی، کلنگ و دهل اش را کنار قناتِ آبادی جا گذاشت و در شهر بساز و بفروش شد. دیش ماهواره، قاب پرخاطره رادیو را پوشاند. موبایل، جای پرتوهایِ گرم قاصدک حضور و ملاقات را گرفت. تقدس آب و آتش و نان در هیاهوی اندیشه ی مدرنیته رنگ باخت. هدیه ی یاد اموات در شب جمعه، گِران و خرافه گشت و...

 انگار رحمت الله هم بی خبر از گذرگاه آبادی ما گذر کرد و رفت.

سجاده نیایش امام سجاد علیه السلام


چند سالی است که روزی خور سفره و سجاده نیایش امام سجاد علیه السلام هستم. نیایش های زلال و پرمعنایش که برخاسته از عمق چشمه جوشانِ هستی اویند، در لایه لایه های وجود آدمی رسوخ می کنند اگر رسوبات گناهش بگذارد. وقتی پای این سفره و سجاده، رو به درگاهش زانو می زنی و آوای او را در بیابان وجودت فریاد می کشی، دمی چند، سکوتی ژرف، سرشار از شرمندگی و بندگی بر آن حاکم می شود. آوای پاک و نافذ او حتی می تواند از تپه گناهان رنگارنگ وجود آدمی بگذرد و وجدان و فطرت خاموش انسان خفته را به بیداری فرابخواند. چشمان آدمی که همیشه پیش قدم همدلی و همدردی با عنصر آسیب دیده اند، این بار هم زودتر می بارند تا از یک سو سست تر کنند بنیادهای این تپه سنگین گناه را و از سوی دیگر آبی بپاشند بر پر پرواز مرغ آمین.
 برای من که نمازم خالی از یاد او و پراز یاد همه چیز و همه کس هست؛ خواندن دعایی از این کتاب نیایش، لذت معنوی دیگری دارد. شاید از این رو باشد که آوای نماز تنها از ستون های بلند هستی های پاک به آسمان می رود و معنا می آورد. اما دشت سجاده معنویِ مولایمان امام سجاد علیه السلام چنان وسیع هست که گنه کاری در گوشه اش، از کرده خویش بنالد و بخشایش خدا را بطلبد. بی شک ابر رحمت خدا بر حاشیه نشین های سرزمینِ معنوی منسوب به هستی بندگان پاکش، زودتر و بیشتر می بارد.
حیفم آمد که مطلبی ناقابل در معرفی این جشمه جوشان نیایش برای آنانی که درجستجوی نشستن و شستن جان خسته خویش در آبی حیاتبخش هستند، نگویم. کتاب وزینِ معنوی صحیفه سجادیه مشتمل بر پنجاه و چهار دعا و نیایش ایشان درباره موضوع های مختلفی چون پناه جستن به خدا از گناهان، دعا در کارهای بزرگ، دعا در طلب فرجام نیک، دعا درباره پدر و مادر، همسایگان و دوستان، مرزبانان، دعا در یاد مرگ، دعا در وداع با ماه مبارک رمضان و دعا در شِکوه از ستمگران حاکم و .. است. در ادبیات دینی ما، این کتاب ارزشمند به «انجیل اهل بیت(ع)» و «زبور آل محمد(ص)» مشهور می باشد. ترجمه های مختلفی از این کتاب در بازار هست. من ابتدا از طریق ترجمه شیوا و دلنشین آقای جواد فاضل با کلام امام سجاد علیه السلام آشنا شدم. چنان که سالها ترجمه دیگری نتوانست طعم دلنشین این نیایش ها را برایم زنده کند. تا اینکه تابستان سال پیش در نمایشگاه قرآن، با ترجمه ادبی، شیوا و روان آقای محمدتقی خلجی، انتشارت میثم تمار، چاپ هفدهم برخوردم و گمشده خویش را دوباره یافتم. ترجمه آقای محمدتقی خلجی شیواتر و ادبی تر از ترجمه آقای جواد فاضل می باشد.  امیدوارم به زودی فرصت بابید کوزه ای از این چشمه، آب کنید. گر توفیق راه نصیب تان شد در کوی بازگشت، با دعایی ساقی باشید و ...
در ذیل پاره ای پرطراوت از این نیایش ها آمده است:
"پروردگارا؛ ای آخرین مقصودِ نیازخواهان؛ ای خدایی که دستیابی به حاجت ها به توفیق توست؛ ای خدایی که نعمت هایش را به بها نمی دهد بلکه به بهانه ای عطا می کند؛ ای خدایی که بخشش هایش را به غبار کدورتِ منت نمی آلاید؛ ای خدایی که مایه ی بی نیازی بندگان است و از او بی نیاز نمی توان شد؛ ای خدایی که همواره دل ها رو به سوی او دارند و هیچ گاه از او روی برنمی تابند؛ ای خدایی که خواستن بندگان از او، گنجینه هایش را فانی و تهی نمی سازد؛ ای خدایی که سبب ها نظامِ حکمت او را بر هم نمی زنند؛ ای خدایی که رشته ی نیازخواهی نیازمندان، از او نمی گسلد و ای خدایی که دعای دعاکنندگان، او را به زحمت نمی افکند....."
دعای عمیق و والای او درباره پدر و مادر، برای ما فرزندان شهرنشین و مدرن پوش!، با پدران و مادران روستازاده و پای در سنت، درس اخلاق و زندگی است؛ مایی که روز به روز در پرتو اندیشه و تکنولوژی مدرنیته، از گرمی کرسی و آتش اجاق دیوار خشتی شان دور و دورتر می شویم و فرهنگ شان را به سخره می گیریم.
"خدایا برمحمد و دودمان و تبار پاکش درود فرست و پدر و مادرم را به بهترین چیزی که به پدران و مادران بندگان با ایمانت بخشیده ای، ممتاز گردان و خدایا چنان کن که هیچ گاه در پِس نمازها و لحظه ها و ساعت های شب و روزم، (دعاگویی و) یادخیرشان از ذهن و زبانم بیرون نرود." آمین ای مهربان ترین مهربانان.

پاکبان کوچه ها


صبح هنگام بود. هنوز خورشید پرتو گیسوانش را افشون نکرده بود. همه دوستان به شهرستان رفته بودند. گلودرد شدید، بهانه ای شد تا سحرخیز شوم. تعدادی از عناب های شفابخش مادر را در مقداری آب می اندازم تا بجوشند. از پشت پنجره اتاق، برگریزان درختان را به نظاره می نشینم.
مردی سبزپوش، سخت، عاشقانه مشغول کار است. آرامش و وجدان کاری اش، مرا مجذوب خود می سازد. سربزیر و آرام چنان ظریفانه جاروب بلندش را بر فرش پاییزی زیر درختان می کشد که گویی گیسوان دلبری را شانه می زند یا که بخواهد نغمه ی  ساز ویلون را سردهد. پاکبانی اش، زمین سبزپوش کوچه باغ را به بسان سجاده نیایش می آراید. غبطه شور و شوق او و پیشه اش را می خورم. گویی او با پاکبانی اش، پرده از جلوه پاکی حقیقت برمی دارد؛ ساده، زلال و خاکی. کارش را در سحرگاهان همزمان با بانگ خروس و نیایش پرندگان، می آغازد و پاکی را پیش کش رهگذران می کند. درست همون زمانی که من خسته از پوییدن های بیابان حقیقت، در خواب غفلت آرمیده ام.
او هر روز خار و خاشاک چشمه جوشان جلوه ای از حقیقت را جاروب می کند و می زداید. پرتوهای پاکی دست رنجش، در عمق جان رهگذران کوچه ها رسوخ می کند و آنان را به سرچشمه پاکی ها فرا می خواند. من در لابه لای برگ های کتاب، در جستجوی پرتویی از حقیقت گمگشته ام. او ناپاکی ها را از حقیقت می زداید. عمل من، غباری است بر دامن حقیقت. به یقین می دانم که در مقیاس ازلی حقیقت، او بسی بلندمرتبه تر از من «فرهیخته» خواهد بود بی آنکه اکنون بداند.
دوست خوب خدا، دستی در پاکی دارد. خدا، سرچشمه همه پاکی ها، و او هر دو سحرخیزند، هر دو سرشار سکوتند، هر دو صبورند،  هر دو روشنگرند، هر دو می پالایند، یکی جان آدمیان و دیگری راه آدمیان. به راستی کاش عمل و اندیشه ما فرهیختگان پرمدعا هم چنان می بود. خار و خاشاکی از مسیر گذر بندگانش به کوی او برمی داشت و شبنم پاکی و تقوا بر گلبرگ های زندگی شان می فشاند.
پند حکمت آمیز مادر همیشه در بناگوش جوانی ام، فریاد می زند: فرزندم چنان مباش که بندگان ساده پوش و ساده زیستن خدا در نظرت کوچک بنمایند. بزرگی ات را پاس می دارم و دعایت می کنم: هستی ات آباد باد ای پاکبان کوچه ها.


شعور و شور حسینی


عمق اندیشه من کم تر از آن است که از هستی حسین علیه السلام و پیامش بگوید. اما شنیده ام شعور و شور حسینی بال های پرواز پرنده جان او به سوی مولاو محبوبش بودند. دوش او چنان پرصلابت بود که بار سنگین رسالت دین اسلام را پذیرا باشد و آن را، از گذر مسیر دشوار کربلا،  به سرمنزل مقصودش برساند؛ قلب او چنان تسخیر عاطفه خدا بود که مهرِ عزیزترین کسانش را در راه او قربانی کند. 
بینش و شعور او چنان والا و متعالی بود که بذرهای کویر فتنه نتوانستد در هستی حسین (ع)، خار کوچکی برویانند و نهال تردیدی بیفشانند. گویی افق این بینش ژرف او، می توانستد تا سال ها پیش و پس ریشه ها و پیامدهای سراب فتنه را بیابد و رصد کند. سایبانِ شعور معنوی اش، چنان آرامشی بر جسم و جان او انداخته بود که جای هیچ تردید شناختی برایش باقی نمانده باشد. چنان که طوفان شوکت و جلال مال و منال دنیایی نتوانست در تار و پود بنای شناختی اش، لرزه ای کوچک بیاندازد یا مسیر دشوار هجرت و قیام، با همه دشواری ها، داغ ها، دشنامی ها، تشنگی ها، تلاطم ها، بیماری ها، بی وفایی ها و ... هم. ژرف اندیشی او نمی گذاشت تا تن به ذلت زندگی آن گونه دهد. لذا چنین شعور والا و اندیشه ژرفی، در وجودش، شور و شیدایی بپاکرده بود تا برای احیا و باروری آیین او قیام کند.
این شور و شدایی، دیدار محبوبش را نزدیک و نزدیک تر می ساخت. چشمه جوشان عاطفه ی خدایی اش، گلستان هستی او را سیراب می نمود هرچند شکوفه های لبش تشنه کام بودند. شیدایی شهادت، جراحت شمشیران را به فراموشی می سپرد و خستگی نبرد را  به سردی. شوق دیداراو، غم زینبی اش را تسلی می داد و ...
اینک سالها پس از پرواز او، آن بذرهای بارور بنای شناختی اش، برخاک هستی حسین(ع) گل ها و درختان سر سبز امید، ایثار، آزادگی، شجاعت، شهادت، ظلم ستیزی و ظالم زدایی و ...،  به موازات نهر تاریخ رویانیده اند تا الهام بخش پیراوانش و انسان های آزاده همه آیین ها باشند.
خدایا ماییم و آستان کرم تو در ماه حسین(ع). بینش و شعور حسینی روزی مان کن که در برهوت فتنه ها، کوکب هدایت مان باشد و شور و شیدایی که گسست پیوندهای عاطفی را در بزنگاه میان تو و دیگران برایمان سهل کند و سختی های مسیر را ممکن. در نهایت خوش بود گر خاک هستی اش را طوطیای چشمانمان کنی پیش از آنکه تپش پلک هایشان خاموش شود.

پیام برگ ریزان


پاییز هزار رنگ و دل انگیز، یکی از جلوه های بی نظیر خامه پروردگار است که  ترکیب شگفت انگیز رنگ های سبز، زرد، طلایی، قرمز و...، آن تابلویی پرمعنا در هر کوچه باغ بپا می کند. این منظره خاموش و گویا، برای هر رهگذری، معنایی دارد. این روزها که گاهی گذرم به فرش طلایی و پرنقش و نگار درختان می افتد، صدای سکوتشان، مرا سخت به تأمل فرا می خواند. برگ ریزان، فراز های پایان را بیشتر برای من، می نوازد. فرجام یک زندگی پرفراز و نشیب. بیاد روزهای کوچ و هجرت می افتم و به ره توشه اش. انگار نگاه آدمی را به قدم قدمِ مسیر گذشته اش و دست رنج آن لحظه ها می اندازد. یادآوری و مقایسه خیزش و جوشش طبیعت در بهار و ریزش و خموشی آن در پاییز، باد غرور غب غب آدمی را فرو می نشاند. آن فصل، جلوه حیات ورزی او بود و این فصل جلوه ممات ورزی اش. قامت سبز و پرشکوفه آن روزهای درختان، اینک عریان و عریان تر می شود و سکوت ژرف شان،  ناقوس هجرت را در بناگوش جوانی به صدا در می آورد و تسلیم و تواضع در برابر عظمت ماندگار او را به رخ انسان سرکش، می کشد.. بر سجاده رنگارنگ درختان باغچه کوی خوابگاه و در زیر نم نم باران رحمتش، او را به نیایش می طلبم: خدایا، تن و جان ناتوان ما در زیر سایه شکوه و عظمت پادشاهی تو، بی رمق تر از برگ درختی است که بخواهد بر ماندن اصرار کند. خدایا در فصلی که گذشت؛ نه سایه سنگینی داشتیم که عابری خسته، دمی در آن بیاساید و نه ثمری که مردمان و موریانه ها، بهره ای گیرند.  نه ستون استواری بودیم که تکیه گاه رویش و بالندگی موجودی باشیم و نه جایگاهی برای آشیانه و اذان یک پرنده. هستی مان نه عِطر و بویی داشت که شامه ای را بیاد تو بیاندازد و نه برگی که زادگاه، دمی حیات باشد. پیامد بودن مان، نه قلمی شد در دستان کودکی که الفبای آموختن و زندگی را بیاموزد و نه عصایی در دستان پدربزرگ که تا خانه تو، مسجد، بیاید. خدایا ما پیام پاییز تو را گرفتیم، شاید بهار بیاید و ما نباشیم. خدایا ما تهی دست تر از تاک، سرو و صنوبر تو ایم. تو را به شکوه و عظمت پادشاهی ات سوگند، که باد پاییزی و باران رحمتت را به سوی کویرهستی ما راهی کن تا خارهای بی شمار گناهش را بزداید و با خود ببرد. تا در رستاخیز بزرگ که همچون درختان، خاموش و عریان می شویم، شرمساری مان، کم رنگ باشد.     آمین یا رب االعالمین.

فرهنگ؛ بنیاد پیشرفت یا پسرفت جامعه ها   

  (Culture: the foundation of society’s development or lag)

یکی از مهمترین ره آوردهای زندگی در فرهنگی متفاوت با فرهنگ و آیین خود، شناخت زنده لایه های خوب و بد فرهنگ خویش از دریچه تجربه آن فرهنگ می باشد؛ بطوری که پس از سفر و هجرت، درهم آمیزی اندیشه آدمی با بعدهای گوناگون فرهنگ خویش، بیشتر و بیشتر و بیشتر می شود. این مسئله برای دانشجویان و اندیشمندان حوزه علوم انسانی بویژه جامعه شناسی، تعلیم و تربیت، مدیریت، و ...فرصتی بی نظیر است تا اگر همت و دغدغه شناخت و  تعالی جامعه خود را داشته باشند، بتوانند با خودآگاهی زنده در چنین مسیر دشواری بپویند.

پررنگ شدن اهمیت فرهنگ و اندیشدن بدان، هم آن روزهای دور از وطن و هم این روزهای زیستن در میهن؛ از مهمترین دغدغه های من بود و هست. بسیار تأمل برانگیز بود، می دیدم که در سرزمینی از یک سو در فقدان منابع طبیعی چون قطره ای نفت یا گاز، جریبی معدن های خاکی یا سنگی گرانبها، موقعیت استراتژیک جغرافیایی و از سویی دیگر با شرایط دشوار آب و هوایی برای کشاورزی و دامداری، چگونه زندگی مردمش برخودار از آرامش و سطح رفاه بالایند. چنانکه در اغلب سالها، رتبه ای تک رقمی - زیر پنج- در مقیاس جهانی کیفیت های زندگی کسب می کنند. به نظر می رسد که فرهنگ کنونی جامعه شان، همه فقر منابع طبیعی زادگاهشان را به نیکی جبران کرده است.

همین روزا، از استادی دردآشنا ایمیلی در این باب، دریافت کردم. نمی دانم نویسنده محترمِ فرهنگ دوست آن کیست. از خواندنش بهره بردم و با او همدلم که باید از تغییر و اصلاح خود شروع کنیم. در انتهای نوشته اش خواسته بود که پیامش را به دیگران هم برسانیم. متن نوشته اش با اندکی ویرایش و تلخیص در ذیل آمده است. امیدوارم روزی قطره قطره همت و عملِ فرهنگ پالایشی ما به بهم بپیوندد؛ جویباری جوشان و روان شود؛ خارهای فرهنگ مان را بزداید و بذرهای پیشرفت و تعالیش را آبیاری کند و بپروراند:

"تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست. براي مثال كشور مصر(Egypt) بيش از 3000 سال  تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا(Canada)، نيوزيلند(New Zealand)، استراليا(Australia) كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند محسوب می شوند. تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست. ژاپن(Japan) كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست. اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا(USA) را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند. مثال بعدي سوئيس(Switzerland) است. كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سوئيس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنیر) دنيا توليد مي‌شود. سوئيس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سوئيس). افراد تحصيل‌کرده‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد و فعال تبديل مي‌شوند پس تفاوت در چيست؟ تفاوت در رفتارهایي است كه در طول سال‌ها فرهنگ(Culture) نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند: اخلاق به عنوان اصل پايه وحدت- مسئولیت پذیری- احترام به قانون و مقرارت- احترام به حقوق شهروندان دیگر- عشق به کار- تحمل سختی ها به منظور سرمایه گذاری برای آینده- میل به انجام کارهای برتر و فوق العاده- نظم پذیری.

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند. در کشور ما کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می شود. کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت نام می گیرد. کسی که  اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت. کسانی که حقوق دیگران را زیر پا می گذارند و افراد قالتاق، آدمهای زرنگ خوانده می شوند . انسانهای منظم افراد خشک و بی حال قلمداد می شوند. همه به دنبال یک شبه رفتن ره صد ساله  اند.

  بیایید از خودمان و از همین لحظه شروع کنیم. ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است. ما فقير هستيم براي اين كه رفتارمان چنين سبب شده‌است. ما براي آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده و بدان عمل می شود) فاقد انگیزه و  اهتمام لازم هستيم. چه خوب است که اگر ما ميهن خود و آبادنی و پیشرفت آن را دوست داریم؛ اين پيغام را به دیگران هم بگوییم تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند و بدان عمل کنند."