"اطلاعیه: تمام ساختمان ­های کوی دانشگاه بخاطر بازسازی اساسی، در تابستان امسال تعطیل خواهند بود. تاریخ تحویل وسایل به انبار... روز پلمپ شدن درب خوابگاه­ها...."

درست در اواسط روزهای ­های پراسترس امتحان دوستان و در بزنگاه داستان پرماجرای رساله دکتری، این اطلاعیه، برق آسا و زلزله وار دنیای تحصیل و پژوهش را برسرمان آوار کرد و قیمت گونی و کارتن در بازارچه خوابگاه، گوی سبقت را از دلار ربود.

حس غریب دربه دری و بی­ خانه مانی، این روزها در فضای دانشجویی کوی موج می­ زند و غم سنگینی در چهره خاموش دانشجویان گُل انداخته است. دردنیای آشفته درون هر یک جنگی با خویشتن بپاست: می خواستم پروپوزال دوره ارشد یا دکتری­ را بنویسم؛ تصمیم داشتم فصل چندم پژوهش را تمام کنم؛ برنامه ­ام این بود که نیمه دوم تیرماه پیش ­دفاع داشته باشم؛ می ­خواستم موضوع و مسئله پژهشم را به جایی برسانم و ...؛ خدایا با این همه کتاب و جزوه پراکنده، آواره کجا شوم؟ خوابگاه سطح شهر؟خونه دوستان مجرد؟ خوابگاه دانشگاه­های دیگر؟ شهرستان؟ روستا؟ بیابان؟ گورستان؟...

درکنار این بحران! این ایام، آخرین روزهای زندگی پرفراز و نشیب خوابگاهی و دانشگاهی من رقم می ­خورند. درست یادم هست که در حدود بیست و یک سال پیش، مهرماه هزارو سیصدو هفتاد، روزی پدر شادمانه دست مرا گرفت و برای ثبت نام در مدرسه­ شبانه روزی، به شهر آورد. خاطره اولین روزها، همیشه در ذهن آدمی، حک می ­شود. پدرخوشحال بود که فرزند کوچکش در آزمون مدرسه نمونه دولتی قبول شده است و سرپناهی برای تحصیل خواهد داشت. اما کودک دلواپس محیط جدید و دل­ نگران آینده و دوری مهر مادر بود. پدر کودک را به خدا سپرد و به کشاورزی ­اش بازگشت و دوران دشوار دلواپسی و انتظار او و مادر شروع شد.

هفت سال زندگی خوابگاهیِ دانش آموزی دوره راهنمایی و دبیرستان در شهر رفسنجان، چهارسال زندگی دانشجویی در کوی دلنواز دانشگاه شیراز، نه سال زندگی پرخاطره دانشجویی دوره ارشد و دکتری در کوی دلنشین دانشگاه تهران و شش ماه زندگی دانشجویی در کوی متفاوت لپیس دانشگاه استکهلم سوئد. این­ها، برگ ­ها و فرازهای متنوع داستان زندگی خوابگاهی ­اند که در تجربه­ها و خاطرات تلخ و شیرین ­شان، زندگی من جریان داشته است.

تجربه ­های متنوع هر دوره­اش، بنای شخصیت و منش آدمی را تغییر می­ داد و می ­ساخت و به پیش می ­برد. تأثیرهای تربیتی و اساسی برخی انسان­ ها و فعالیت ­های گذشته، چنان در وجود ما ماندگار شد که من هنوز وجود سرشار از خضوع و خشوع سرپرست خوابگاه دبیرستانمون در نماز و نجوای دلنشین سبحان الله های سجودش، را نمی­ توانم فراموش کنم. وقتی که درس­ های نظری مربیان بزرگ تربیتی را خواندیم، پی به اهمیت اقدام­ های تربیتی ­شان بردیم.

همچون بسیاری از دانشجویان، زندگی در کوی زیبای دانشگاه تهران برای من هم بسیار متفاوت از همه جا بود. این روزها که صدای تیک تیک زمان کوچ ­مان از این خطه پرخاطره، تندتر می­زند، معنی دلتنگی مسافران پیشکسوت این زیستگاه دانشجویی را بهتر درک می­کنیم.

سال ­های زیستن در جمع نخبه ­گان فرهنگ ­های مختلف فارس، کرد، لر، ترک، عرب، بلوچ  و ...؛گوشه و کنار ایران ­زمین، چه تجربه ­هایی بر وجود و شخصیت انسان، بار می­کند. همسفره شدن با بچه ­هایی از بجنورد و سبزوار، شمال شرق، تا ماکو و مهربان در شمال غرب، از کردستان تا سیستان، از اهواز تا اردبیل، از بوشهر تا نوشهر، از زنجان تا سیرجان، از ابرکوه تا کوه­دشت، از آزادشهر تا شهررضا و ...، چقدر دایره هویت و نگاه فرهنگی آدمی را وسیع ­تر می­کرد و غنا می ­بخشید.

حال و هوای پرشور و شعور حسینی دهه اول محرم؛ شب­ های قدر و قدریافتن رمضان فضای کوی دانشگاه در دوارن آیت الله امجد، پیرِ عارف مسلک بچه­ها، هنوز در جسم و جانمان زنده است و گرمی ­بخش لحظه ­های دوری ­مان از خدا. با بودنش، کوی رونق معنوی و اجتماعی دیگری داشت. اجتماع مریدان دانشجویی و مردمی ­اش، فضای یکنواخت و تک قشری کوی را تلطیف می ­ساخت و انسان­ساز. کلام ساده و دلنشینش، در زیر پوست درس ­های دانشگاهی، می ­دمید و در کویر بکر هستی دانشجویان، بذر معنویت و تقوا می ­افشاند. در روزهای سخت و سرد زمستان، قوت قلب و حامی دانشجویان پاپتی بود. با مهاجرتش، گویی برکت هم از خانه ما دور شد. هر کجا هست، اندیشه و منش عارف مسلکش جاودانه باد.

بیشتر و بیشتر از همه چیز، دلم برای سفره­ معنوی دعای کمیل شب ­های جمعه ­اش تنگ خواهد شد. نجوای دلنشین مولایمان، علی (ع)، گرد و غبار هفتگی دوری از یاد خدا را از دفتر و کتاب وجودمان می ­زدود. باران اشک دانشجویان دور از خانه که همه دارایی مادی­شان، یکی، دو تا کارتن جزوه و کتاب بیش نبود، چه طعم هستی ­بخش و گناه ­زدایی داشت. بچه ­هایی که هنوز دل و قلبشان آغشته و آلوده به مال و مقام دنیایی نشده بود، چقد تند و تند، می ­باریدند. بضاعت ناچیز و خشک­ سالی کویر هستی انسان، آدمی را شرمنده می­ساخت. با همه تهی ­دستی، دلم برای پهن شدن هفتگی سفره ­اش لَک می­زد. نمی دانم بوران زندگی و مسائل ­اش دیگر دمی برای آساییدن و طلب فیض در چنین محیط ­هایی را فراهم خواهد ساخت یا نه؟

به صفا و پندهای گاه و بی­گاه و تکراری دکترعابدی، پیرِساده­ پوش و درویش­ صفت همه مراسم­ ها و ایام کوی دلخوش بودیم. شخصیت عجیب و رازواری دارد. زمانی با زنده یاد قیصر امین پور، در همین کوی دانشگاه هم اتاق بوده است و نزدیک به سی و پنج سال، ساکن افتخاری کوی است. بسیاری از بچه­ها واقعا" مریدش بودند. "حس دعا و کار نیک ندارید، گناه کم کنید. شب زود بخوابید و سحر بیدار باشید. گوشت کم بخورید و دانه های روغنی بیشتر. رنگ قرمز و رکابی نپوشید. چایی و اتو  کم استفاده کنید و ..."   

یادش بخیر باد روزهای تعطیل و دوره ارزونی. از ترکیب سیب ­زمینی، گوجه و تخم مرغ، چه غذاهای متنوع و رنگانگی درست می ­شد. آنگاه رقابت بر سر سفره رنگارنگ! دانشجویی، چه حس و حالی داشت. دعا می­ کردی کسی به تو زنگ نزند! به یقین غبطه مهمونی ­های ساده و بی­ تکلفش را خواهیم خورد. دور از چشم نگهبانی درب ورودی، گاهی می ­شد، پنج الی شش نفر، درویش ­وار بر موکتی عریان در کف اتاقکی، شب را بخسبند.

پس از سال­ ها نزاع داخلی، صلح و همزیستی با سوسک ­ها هم تجربه جالبی بود. تفاهم کرده بودیم ما استقلال و حق زندگی آنها را به رسمیت بشناسیم و آنها هم پذیرفته بود شب ­ها بیدار باشند و روزها بخوابند و صبحگاهان لابلای کتاب­ ها و لباس ­های ما را ترک کنند.

داستان­ شیرین عشق ­های ناکام! دوستان هم گاهی نقل محفل­هایمان می­شد. متأسفانه مذاکرات اغلب فقط بیست و پنج درصد پیشرفت داشت. اتحادیه طرف(she)، خانواده­اش و خانواده­ات موانع جدی راه بودند و همیشه فرصت سوزی می­کردند.

بی ­شک خاطره و تجربه دوران زندگی دانشجویی، از بیادماندنی ­ترین روزهای زندگی هر یک از ماها خواهد بود. اینک که افسانه زیستن در کوی و زندگی دانشجویی به پایانش نزدیک می­شود؛ از خود و شماها می ­پرسم: اگر به اولین روز زندگی دانشجویی­ات، در هر مرحله­ باز می گشتی، چه می کردی و آن دوران را چگونه می گذراندی؟؟