آوای قنوت دستان ما در شبی از شب های قدر
باز هم شب قدری دیگر آمد. امسال اولین سالی است که شب قدر
را در کنار همسفرم، مراد هستم. در خانه دوستش حجت. با دعایی که از رادیوی او می آمد،
لحظه کوتاه و دلنشین اتصال فراهم شد. در آن لحظه زبانم به سمت و سوی شکر در حرکت
بود و چشمانم اشکی به دور از بغض نیاز می ریخت.
همیشه دوست داشتم ارتباطم با او زمانی اوج گیرد که نیاز خاصی را از دنیا در دلم حس نکنم. شاید هم یک حسابگری ناخواسته است که می دانم همه چیز با حضورش در زندگیم شکل می گیرد و دوام می یابد. نمی دانم، به هر حال پس از شکرگزاری ذهنم معطوف دوستانم شد. دلم می خواهد آنچه را که به زندگیم رنگ داده، آن هم رنگی خدایی، برای یکان یکانشان فراهم کند. دلم می خواهد دنیایم به بزرگی وجودی شود که او می خواهد. دلم می خواهد دنیایی با ابعاد خودش در هستی ام شکل گیرد؛ روحی که هرگز دروغ نمی گوید؛ روحی که همه را می بخشد و بزرگ است و در بزرگی اش غوطه ور.
شب از نیمه گذشته است و نسیم دلنواز سحری صورتم را نوازش می دهد. مراد در افکار و دنیای خودش غوطه ور است و حجت هم. نمی دانم آرزوی هریک چیست؟ شاید یکی همسفری همنفس از خدا می طلبد و دیگری با شناختی که از او دارم، به دنبال خدایی شدن و شاید بهتر بگویم، خودشدن است. دعاها و خواسته هایمان در لحظات اتصال، بسیار به هم نزدیک است و این برایم بسی لذت بخش است و جای شکر دارد. خدایا سپاس
..................................................................................................................
نخستین شب قدر آسمانی ماه رمضان امسال است. من و همسفرم در شهر کرمان مهمان خانه و سفره دوست و هم اتاقی دوران دانشگاهم، حجت هستیم. شب از نیمه گذشته است. حجت در هال خونه، پای صدای دلنشین دعای جوشن کبیر رادیو زانو زده است و چشمان مرطوبش، فراز به فراز دعا را از گلبرگ مفاتیح دنبال می کند. من و نسیبه هم در زیر نور مهتاب پنجره اتاق کناری، ضمن گوش سپردن به صدای رادیو، درحس و حال نیایش خود به سر می بریم.
طعم حیات بخش و گناه زدای دعای جوشن کبیر، از دوران کهن زندگی شبانه روزی دانش آموزی دبیرستان در کشول زندگی ام هست. هرگاه بخواهم قطره ای از توصیف جمال و کمال بی انتهای خدا را در برکه تهی و محقر دیدگانم، بیاندازم، سوار بر امواج دریاری جوشن و جوشش صفات او می شوم. امشب هم، هستی آلوده ام را در دریای پرفرازش، غرق می کنم. همواره غبطه نام های بلند و بی انتهایش را می خورم. دیگران مرا به چه بیشمار زشت صفات می شناسند و او را به چه بی شمار نیک صفات.
شب های قدر را فرصتی می دانم تا کوزه تهی هستی آدمی، بعد صیقل یافتن در کوره سفالگری گناه سوزِخویشتن داری روزه، اینک مستعد دمی قرار گرفتن در حریم آبشار رحمت نام ها و صفات متعالی او قرار گیرد.
کوزه تهی هستی ام را بر دوش می کشم و در امتداد نهر و آبشار بلند جوشن و جوشش صفات او، تهی دست و تشنه لب، به راه می افتم. قطره های اشک بر گونه هایم سُر می خورند و از پوسته پوک کوزه هستی ام، فرو می ریزند. بی درنگ بیادتان می افتم و کوزه های لبریز هستی تان، در آیینه اشک دیدگانم، نقش می بندد. دوستم، سر شب، پیامک داده بود، روزی خدا به موسی (ع) ندا داد؛ با زبان بی گناه، دعایم کن، تا تو را اجابت کنم. نبی و کلیم خدا، گفت: کو زبان بی گناهم؟ گفتا: به دیگران بگو برایت دعا کنند. چه، تو با زبان آنان گناه نکرده ای.
فرصت را غنیمت می شمرم. با آب دیدگانم، تجدید وضو می کنم. کوزه ای تهی را در حریم آبشار رحمت کویش، بیادتان رها می کنم. در زیر نور مهتاب زانو می زنم و دست هایم را به آسمان بلند می کنم. نگاهی به کوزه تهی دارم و نگاهی به فراز و فرود کاروان زندگی تان. آب چشمه دیدگانم شور و تلخ است و طعم گناه می دهد. سزاوار حق دوستی تان نیست که کوزه را آب کنم. ملتمسانه، خوبی هایتان را دوباره برای خدا بازگو می کنم. اشک ریزان از او می خواهم تا در این شب های آسمانی، تنها قطره ای از آبشار بلند نام ها و صفات بی کرانش، را در کوزه هستی تان، بیاندازد. دعا می کنم باران بارور و حیات بخشِ نام های او، دشت وجوتان را سیراب کند و خار و خاشاک گناهان ناچیزش را با خود ببرد و رایحه نام های بلند او، انبان هستی تان را چنان معطر سازد که فرشتگان را دوباره به رشک اندازد و...
نگاهم را از صورت مهتاب بر می دارم. نسیبه در کنارم کودکانه به خواب رفته است و حجت در آن سوی خانه. با دلی لبریز امید، کودکانه نگاهی به کوزه یادتان می اندازم. ناگهان بغضم بی صدا می ترکد. کوزه تان پرآب است!
همیشه دوست داشتم ارتباطم با او زمانی اوج گیرد که نیاز خاصی را از دنیا در دلم حس نکنم. شاید هم یک حسابگری ناخواسته است که می دانم همه چیز با حضورش در زندگیم شکل می گیرد و دوام می یابد. نمی دانم، به هر حال پس از شکرگزاری ذهنم معطوف دوستانم شد. دلم می خواهد آنچه را که به زندگیم رنگ داده، آن هم رنگی خدایی، برای یکان یکانشان فراهم کند. دلم می خواهد دنیایم به بزرگی وجودی شود که او می خواهد. دلم می خواهد دنیایی با ابعاد خودش در هستی ام شکل گیرد؛ روحی که هرگز دروغ نمی گوید؛ روحی که همه را می بخشد و بزرگ است و در بزرگی اش غوطه ور.
شب از نیمه گذشته است و نسیم دلنواز سحری صورتم را نوازش می دهد. مراد در افکار و دنیای خودش غوطه ور است و حجت هم. نمی دانم آرزوی هریک چیست؟ شاید یکی همسفری همنفس از خدا می طلبد و دیگری با شناختی که از او دارم، به دنبال خدایی شدن و شاید بهتر بگویم، خودشدن است. دعاها و خواسته هایمان در لحظات اتصال، بسیار به هم نزدیک است و این برایم بسی لذت بخش است و جای شکر دارد. خدایا سپاس
..................................................................................................................
نخستین شب قدر آسمانی ماه رمضان امسال است. من و همسفرم در شهر کرمان مهمان خانه و سفره دوست و هم اتاقی دوران دانشگاهم، حجت هستیم. شب از نیمه گذشته است. حجت در هال خونه، پای صدای دلنشین دعای جوشن کبیر رادیو زانو زده است و چشمان مرطوبش، فراز به فراز دعا را از گلبرگ مفاتیح دنبال می کند. من و نسیبه هم در زیر نور مهتاب پنجره اتاق کناری، ضمن گوش سپردن به صدای رادیو، درحس و حال نیایش خود به سر می بریم.
طعم حیات بخش و گناه زدای دعای جوشن کبیر، از دوران کهن زندگی شبانه روزی دانش آموزی دبیرستان در کشول زندگی ام هست. هرگاه بخواهم قطره ای از توصیف جمال و کمال بی انتهای خدا را در برکه تهی و محقر دیدگانم، بیاندازم، سوار بر امواج دریاری جوشن و جوشش صفات او می شوم. امشب هم، هستی آلوده ام را در دریای پرفرازش، غرق می کنم. همواره غبطه نام های بلند و بی انتهایش را می خورم. دیگران مرا به چه بیشمار زشت صفات می شناسند و او را به چه بی شمار نیک صفات.
شب های قدر را فرصتی می دانم تا کوزه تهی هستی آدمی، بعد صیقل یافتن در کوره سفالگری گناه سوزِخویشتن داری روزه، اینک مستعد دمی قرار گرفتن در حریم آبشار رحمت نام ها و صفات متعالی او قرار گیرد.
کوزه تهی هستی ام را بر دوش می کشم و در امتداد نهر و آبشار بلند جوشن و جوشش صفات او، تهی دست و تشنه لب، به راه می افتم. قطره های اشک بر گونه هایم سُر می خورند و از پوسته پوک کوزه هستی ام، فرو می ریزند. بی درنگ بیادتان می افتم و کوزه های لبریز هستی تان، در آیینه اشک دیدگانم، نقش می بندد. دوستم، سر شب، پیامک داده بود، روزی خدا به موسی (ع) ندا داد؛ با زبان بی گناه، دعایم کن، تا تو را اجابت کنم. نبی و کلیم خدا، گفت: کو زبان بی گناهم؟ گفتا: به دیگران بگو برایت دعا کنند. چه، تو با زبان آنان گناه نکرده ای.
فرصت را غنیمت می شمرم. با آب دیدگانم، تجدید وضو می کنم. کوزه ای تهی را در حریم آبشار رحمت کویش، بیادتان رها می کنم. در زیر نور مهتاب زانو می زنم و دست هایم را به آسمان بلند می کنم. نگاهی به کوزه تهی دارم و نگاهی به فراز و فرود کاروان زندگی تان. آب چشمه دیدگانم شور و تلخ است و طعم گناه می دهد. سزاوار حق دوستی تان نیست که کوزه را آب کنم. ملتمسانه، خوبی هایتان را دوباره برای خدا بازگو می کنم. اشک ریزان از او می خواهم تا در این شب های آسمانی، تنها قطره ای از آبشار بلند نام ها و صفات بی کرانش، را در کوزه هستی تان، بیاندازد. دعا می کنم باران بارور و حیات بخشِ نام های او، دشت وجوتان را سیراب کند و خار و خاشاک گناهان ناچیزش را با خود ببرد و رایحه نام های بلند او، انبان هستی تان را چنان معطر سازد که فرشتگان را دوباره به رشک اندازد و...
نگاهم را از صورت مهتاب بر می دارم. نسیبه در کنارم کودکانه به خواب رفته است و حجت در آن سوی خانه. با دلی لبریز امید، کودکانه نگاهی به کوزه یادتان می اندازم. ناگهان بغضم بی صدا می ترکد. کوزه تان پرآب است!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:22 توسط دهنوی
|