در روزهای پایانی شهریورماه، دوباره گذرم به رُستن­گاه خاطرات دانشجویی­ مان، کوی دانشگاه، افتاد چند روزی. حال و هوای بازسازی و تعمیرات کوی، بیشتر به روزهای اولیه مناطق زلزله­ زده می­ ماند. در نبود امکانات، خلاقیت بچه­ های تکانی خورده بود حسابی. در روزهای قطع شدن گاز، حمام آب سرد، سیب­ زمینی و  چایی آتشی، خود تجربه­ ای بود صحرایی و ارزشمند در دل کلان­شهر.
تلاش و تکاپوی شبانه­ روزی کارگران زحمت­کش، مرا سخت به تأمل وامی­داشت آن روزها. دست­های زحمت­ کشی که که اغلب طیف­ های سنی را دربرمی­ داشت. شبانه­ روزی می­ کوشیدند و می­ پوییدند تا آشیانۀ کهنه ما را رونق و صفایی دگر دهند. گاهی وقت­ ها، خودم را لابلای تنۀ درختان، پنهان می­ کردم و خیره، رشک به کارشان می­ بردم. رنگرزانی پیر و جوان بودند که با طمنینه، سیاهی­ و آلودگی­ های در و دیوار خانۀ ما را می زدوند و به مثابه حجله شادی می­ آراستند. دست­های مسلحی که با اصرار، قلب سخت کاشی­ ها و سنگ­ هارا می شکافت تا چهاردیواری زندگی ما را بیاراید. کُلنگ­ هایی که پوست سفت و سخت زمین را می­کاوید تا شعلۀ گرمی و روشنی را به کلبه­ های تاریک برساند تا در پرتوی گرمی و روشنی آن، ما کتاب بخوانیم و دفتر بنویسیم. بیل­ هایی که آرام آرام، بالا و پایین می­شد تا زباله­ ها و نازیبایی را از چهره حیاط خانۀ ما بزداید و بارکند. مته­ هایی که با سماجت عاشقانه، گوش دیوارهای را سوراخ می­کرد تا به کلید و پریزی، آن را حلقه ­آویزکند و دلپسند. شانه­ هایی که مشتاقانه، موکت حمل می­ کرد تا فرش کند زمین را، گویی "زان که نگار می­رسد".  شور و شوق پوییدن­ هایشان، مرا به یاد مقدمات شیرین و پرزحمت جشن ازدواج برادرم در آبادی می­ انداخت به روزگاری دور.
 ناگهان بوی ماهِ مهر پیچید در کوچه­ ها و کوی. آنها بی­ نشان رفتند بدون آن­که لیوان شربتی در این سرای آراسته بنوشند. اما، تا سال­های سال که این آشیانۀ دانشجویی برقرار باشد، در و دیوارش، گواه سخت کوشی و زحمت آنها خواهد بود و رد­پا و دست­ های ناپیدایشان، بر در و دیوار این کلبه­ های دانشجویی باقی خواهند ماند به نیکی دید کردگار.
شاید بتوان به کار و عمل آنها، از دو منظر نگریست. نخست، آنها باید خوشحال باشند و منت­ گزار دانشجویان که به بهای بازسازی خوابگاه­شان، چندصباحی کار کردند و مزدی دریافت نمودند و رفتند. کارگر، همیشه کارگر است و دارای منزلتی فروتر. چنان که دوست دانشجوی فرهیخته و دکتر ما، بسی ناراحت بود از این که برای مدت کوتاهی در بوفه کوی، با آنها مراوده داشته است.
دوم، با محمد (ص) هم سیره باشیم آن سان که بوسه زد بر دستان پینه بستۀ کارگر و با گابریل مارسل همدل. آنجا که می­گوید «انسان بودن، مَدیون دیگران بودن است». فراموش نکنیم که آسایش و آرامش زندگی ما در هر دوره ­اش مرهون کیست و چیست و مقدمات آن چه بوده است. سهراب­ وار، ریه را از باد غرور و ناسپاسی، خالی کنیم. ارج نهیم فرش زمین و عرش سما را. یادکنیم آبادگران آشیانه­ مان را.
به نظر شما، کدام منظر نگریستن به در و دیوار محل کار و آشیانه­­ مان در هر کوی و برزن، نیکوتر است؟ آیا باید به واکاوی آثار ناپیدای زحمت دیگران بپردازم جایی در زیرپوست کلبۀ­ خویش؟ اگر آری، چگونه؟ آیا حداقل می­ توان آنها را به حضوری بر سر سفره دعایمان، جایی لابلای دوستان و آشنایان، نشاند؟