این روزها، به یمن زاد روز دخت نبی مان، فاطمه زهرا سلام علیها،  به روز بزرگداشت مقام و منزلت مادر و زن، نزدیک می شویم. روز مادر، می تواند بهانه ای باشد تا ما را به ریشه های هستی مان، برگرداند. بیاد آوریم که بذر هستی مان در دشت پرعطوفت وجود مادر، پر و بال گرفت و پوییدن آغاز نمود.

چه لحظه ها و روزهای بیشماری در دامن پرمهرش، گذراندیم. با ورودمان به جهان آدمیان، نخست دیدگانمان به روی لبخند پرانتظارش گشوده شد؛ با آن که از درد جسمی به خود می پیچید، به اشک هایش، چاشنی شُکر و شوق می افزود. شیر حلال و پرحلاوتش، کام تشنه ما را سیراب می نمود؛ گرمی آغوشش حس هایمان را به حیات وا می داشت، و صدای دلنشین موسیقی لالایی های او، گوش هایمان را نوازش می کرد؛ لالا لالا عزیز ترمه پوشم/ کجا بردی کلید عقل و هوشم/لالا لالا که لالات بی بلا باد/ خودت ملا، قلمدونت طلا باد...// لالاییت می کنم با دسّ پیری؛ که دسّ مادر پیرت بگیری؛ لالاییت می کنم خوابت نمی اد؛ بزرگت می کنم یادت نمی اد!....

همسایگان و خویشاوندان، از دور دست ها، منحنی رشد ما را بسی آسان و  پرشتاب می دیدند. اما، سختی پشت صحنه لحظه ها و روزهای پویییدن ما، چین و شکنی بر چهره  بی نقش مادر و پدر حک می کرد. رنج کودک پروری برای مادران سنتی ما، بسی متفاوت از سختی مادر مدرن امروزی بود. آن روزها، مرخصی های پیش و پس زایمان در مزرعه معنای چندانی نداشت. در غیاب فناوری سونوگرافی و سزارین، ماهیت کودک، برای مادران و پدران تا روز تولد، به سان معمایی شگفت می ماند و دستیاری مامای تجربی آبادی تنها می توانست، کمی از سختی درد شکفتن و زایش را بزداید. سیسمونی و پوشاک مای بی بی، در سنت آن روزها، معنایی نداشت. گاچو ( گهواره)، فرش یا گلیمی بود که در سه کنج اتاق آویزان می شد و کودکان در حرکات رفت و برگشت آرام دستان مادر و گاچو، به خواب می رفتند. فراموش کردیم که مادران بارها و بارها، در نبود پوشاک مای بی بی، لباس های آلوده ما را چه عاشقانه می شستند و خشک می کردند. در نبود علم و امکانات پزشکی امروز، تب و سردرد کوچک ما، چنان او را هاجرصفت، بی قرار می ساخت و آسمان دیدگانش را بارانی می کرد که نجوای دعا و نذر او تا آسمان هفتم، بالا می رفت. خدایا گر کودکم نجات یابد نذر می کنم که ....؛ این بود که مادر را به رنگ خدا و خدایی می کرد.

مادر رعنا و خوش سیمای دیروز ما، در سایه چنین سختی هایی، قامت خم نمود و چهره درهم کشید. خِرمن گیسوان و هارمونی دندان های سفید بر باد داد. گرمی و تنومندی دستانش، به سردی و لرزش افتاد. حافظه و دیدگان تیزبینش، کم سو شدند. چنان از شکوه و جلال کدبانویی دور شد که جایی در دور دست شهر، برایش خانه سالمندان ساختیم. من یقین دارم که آهنگ قلب و کلامش، هنوز برای سعادت و سربلندی فرزندان  و نوه های تبعیدکننده اش، می تپید و می زند.

او رسالت خدایی اش را برای تربیت ما فرزندان، به نیکی انجام داد و هنوز در اوج ناتوانی، خواه از کنج خانه و خواه از تبعبدگاهش، بیاد ماست. شاید به زبان و کلام بتوانیم زحمت های او را نادیده بگیریم اما، به قول سعدی، در و دیوار هستی و کاشانه ما گواهند که وجود ما، ریشه در هستی مادر و زحمت های او دارد.

امید که روز مادر بهانه ای باشد تا با به آغوش گرفتن او و  خیره شدن به سیمای پرنقش و نگارش، ریشه های هستی خود را بازیابیم و با بوسه زدن بر دستان پرلرزشِ بیدمجنون وار او، طعم حیات سنتی را در ذائقه مغرور امروزی مان، بریزیم و قدر بدانیم گوهر حیات همسفران و  همسرانمان که دشت هستی شان، زادگاه کودکان فردای جامعه مان، خواهد بود. چه آنها هم صبغه ای خدایی، در وجودشان به امانت ودیعه گذاشته شده است.