روایت دلخوشی یک معلم
«چه چیزی به زندگی ات، معنا می دهد؟» دشوارترین و موذیانه ترین پرسش فلسفی زندگی آدمی می تواند قلمداد بشود. اگر دغدغه نان شب بگذارد، نیش این پرسش می تواند «خواب در چشم تر انسان بشکاند» و او را با «خود» مواجه سازد. دریغ و درد زمانی که آدمی نتواند جوابی قانع کننده برای «خویشتن» بیابد.
سیزده ترم تحصیلی از آغاز دوران معلمی اش در دانشگاه می گذشت. در آغاز، بسیار پرشور و باانگیزه بود. به قولی، «سر سودایی» داشت. داستان زندگی زنده یادان مهندس علیرضا افضلی پور، علی اکبر صنعتی، عطا احمدی، آتش اصلاح و تحول در دامن جانش انداخته بود. کوزه دلش پرشده بود از رویا برای «دل عالم»، زادگاهش. در آغاز، «مثل هیچ کس» بود.
برای رویاهایش، بسیار کوشید. هزینه دارد. چه تأثیری گذاشت؟ دیگران باید قضاوت کنند. اما خودش، سال به سال، ساکن تر، ساکت تر و پیرتر میشد. به قول کودکش سروش، «نه انگار» به نفس نفس افتاده باشد. در ترمی که گذشت، بسیار با خودش درگیر بود. احساس فقدان معنا در حرفه اش، بسی رنجش داد. با خود می اندیشید آیا حقوق دریافتی من از دانشگاه، حلال است؟ کجاست تأثیر من؟ اگر و فقط اگر، یک روز پاکبان کوچه ای، در کوچه ای، ساز پاکبانی اش را ننوازد، «نبودش»، «بودش» را فریاد می زند و همه به جستجویش، می شتابند. من چی؟ از نبودم، دانشجویان هله هله بپا می کنند و رقص کنان تا در «میکده» می روند.
برای دنیای درونش، بسی نگران بود. میخواست قصه پرغصه ای برای آن بنویسد. «پسرکی که بی رویا شد و مُرد»، «مثل همه»، «استاد استاندارد سیستم». عنوان های داوطلب داستانش بودند.
بهمن ماه از راه رسید. زمستان بی باران امسال کرمان رو به پایان می رود. عاشق باران بود. همه خاطرات معنوی اش، بوی باران می دهد. در مسیر خانه تا مدرسه اش، بارها و بارها آسمان را سوگند داده بود که اجازه دهد دخترش، «باران» قدمی در کویر بزند. گفته بود که رنگ گندمگون کویرنشینان، همه از فراق ناز و کرشمه «باران» اوست.
برای دلخوشی خودش، به هرچیزی در محیط کاری اش، چنگ می زد تا دمی معنا در ساق های خسته و چشمان تشنه از بارانش، بدمد. اندک کتاب ها، مقاله های علمی – پژوهشی، مقالههای همایشها و ...، هرگز نمی توانست عطش معنایابی او را سیرآب کند. هنگام حضور در دانشگاه، از سایه سنگین مهندس علیرضا افضلی پور، بسیار خجل بود. شهامت حضور در گنبدبارگاه «شهدای گمنام» دانشگاه را نداشت. در مقابل عظمت کار آنان، «هیچ» هم نبود.
درست در میانه ماه بهمن پرخاطره، روزی که «باران» به کرمان و دانشگاه آمده بود، آذرخش امیدی در آسمان دلش درخشید. همیشه حسرت و افسوس می خورد که چرا فرصت تدریس و معلمی برای دست پروردگان او و همکارانش فراهم نمی شود؟ یکی دو سال است که آزمون استخدامی وزارت آموزش و پرورش، فرصتی کم نظیری فرا روی دانش آموختگان فلسفه تعلیم و تربیت و علوم تربیتی، گشوده است. حضور پررنگ دانشجویان دیروز این معلم در کلاس های درس فردای کودکان ایران زمین از برکت این فرصت، امید و دلخوشی است برای بحران معنایی یابی او.
دیروز غروب هنگام بازگشت به منزل، از دریچه این نگاه، به سال های سابق معلمی اش، نگریست. تیمی از دانشجویان سابق دانشکده اش راهی میدان مدرسه های فردای کرمان می شوند. نام و یادشان، زنده اش می دارد: اسما سلیمان پور، مریم انصاری، سیمین مرادی، نعیمه شفیعی، سمانه ترابی، فاطمه میرزایی، زهرا منگالی، نجمه نخعی زاده.
دعا می کند که این فهرست در سال های آینده بلندتر و بلدتر شود. او به این معلمان فردا، بسیار امید دارد. آنها «مثل هیچ کس» خواهند بود. به لطف یزدان، معلمانی خواهند بود «متفاوت». از جنس «توران میرهادی»، «علی اکبر صنعتی»،«عطا احمدی» و ...
اگر و فقط اگر، این معلمان «یک نکته ماندگار» از کلاس های درس اساتیدشان در دانشگاه، با خود به مدرسه ببرند و آن را طی سی سال حضور پربرکت شان در کلاس درس، در هستی دانش آموزانشان، تکثیر کنند، برای عاقبت بخیری معلمان دیروزشان، قدمی نیست؟ اگر نباشد، او تهی دست مطلق خواهد بود. دعایش کنید.