روایتی از خانه تکانی متافیزکی در ذهن شهر خویشتن
امروز آخرین آدینه سال شمسی 1395 است. تنها سه روز دیگر از کتاب نانوشته تاریخ این سال باقی مانده است. اینک آوای آمدن نوروز و بهار در کوچه، پس کوچه های فیزیکی و متافیزکی فرهنگ ایرانی، طنین انداخته است. این آوای فرهنگ باستانی، همه ایرانیان را به یک جُنبش و پویش پاکبانی و نوشدن وا داشته است.
جنبش و پویش پاکبانی نوروز را بسیار دوست می دارم. انگار جانی تازه در کالبد فیزیک خانه های ما ایجاد می کند. چه بهجت و لذتی دارد هنگامی که گرد و غبار و آلودگی ها را از گوشه گوشه این خانه ها، پاک می کنیم و جلوه های پاکی را از درون شان می جوشانیم.
پاکبانی خانه برای من به مثابه نوعی فلسفه ورزی لذت بخش است. در نگاه نخست به قامت خانه مان، چقدر زبیا و پاک می نُماید. انگار درون و برونش، زیبا و پرطراوت است. نیاز به هیچ دست اندازی و پُرسش پاکبانی ندارد. جنبه راحت طلب هستی من، این تفسیر را بسیار دوست می دارد. اما نیمه فلسفی وجودم با همت و اجبار همسفر زندگی ام، این تفسیر را برنمی تابند. از نگاه آنها، در پشت این ظاهر مرتب و بی نیاز از پاکبانی، نیاز ژرف و هستی زایی برای پاک شدن، وجود دارد.
کافی است که اقدام به کنش های پاکبانی کنی! در آن سوی ظاهر زیبای فرش ها، جهانی از ناپاکی ها وجود دارد. در آن سوی ظاهر پرجلای دیوارهای سفیدنمای خانه، ناپاکی هایی، رسوب بسته اند و در حال تکثیرند. در آن سوی پر پستوی کابینت های آشپزخانه، ناپاکی ها در جنب و جوش انقلابی مخملی برای تصاحب خانه هستد. گرد و غبار ناپاکی ها، چهره معصوم کتاب ها را پرگناه کرده است. بذرهای ناپاکی در هستی دشت شیشه های خانه، بسیار رویده اند و ماهیت زلال و شفاف آنها را دچار استحاله کرده اند. چیزی از هستی زلال و نورافشان آنها باقی نمانده است. اندرون لباس های تن پوش خانه، ناپاکی ها، جا خوش کرده اند و جزئی از تار و پود وجود آنها شده اند. دیگر نمی توان لکه های ناپاکی را از آیینه ها و سرامیک های خانه، کَند و کوچ داد. و ...
ماهیت فلسفه ورزی هم از یک نگاه به همین سان می ماند. کافی است که پرسش های تأمل زایی در گوشه گوشه خانه معناها، مفاهیم، واژه ها، گزاره ها، شناخت ها، اعتقادها و اصول فرهنگی خویشتن بِکاریم. آنچه که در ظاهر به سان خانه ما، پاک و منظم و زیبا می نُماید، اندرونی بسیار آشفته و ناپاک دارد. این را در خطاب به خانه درونی زیست جهان خودم و همسفر زندگی ام، روایت می کنم.
لختی تأمل و خِراش فلسفی بر جلوه های زیبا و پاک این خانه متافیزکی، بوی ناپاکی هایش را به آسمان هفتم می فرستد و سمفونی آهنگین گناهان ما را در این جهان هستی، می سُراید و روایت می کند. سمفونی که خوشبختانه فعلا، تنها گوشهای پاک عارفان و فرشتگان تجربه نگار داستان زندگی ما، آن را می شنوند. چه شنیدن دشوار و درد آفرینی!
ما در زیست جهان فکری خود، گویی در شهری بزرگ زندگی می کنیم. این شهر ذهنِ ما، طی تک تک تجربه های بی شمار ما در فرایند زیست مان ساخته شده است و می شود. یادگیری های ضمنی و صریح ما از تجربه های گوناگون زندگی، مصالح ساخت این شهر را فراهم می سازند: آجر، سیمان، بلوک، میلگرد، خاک، گچ، در، پنجره، جدول، درخت، گل، کوچه، خیابان، مغازه، مسجد، کتابخانه، شهربانی، شهرداری، دادگستری، زندان و...
من به دیدگاه استاد عزیزم دکتر خسرو باقری در مورد عاملیت آدمی در زندگی بسیار معتقدم. لذا به شانس، جبر، قضا و قدر، ژنتیک، جنسیت، بافت خانواده، نظام اجتماعی و سیاسی و ...؛ در ساختن طرح زندگی و شهر زیست جهان خود، چندان اعتقادی ندارم. هان، سوئ برداشت نشود! پناه به دامان خدا، این دیدگاه آدمی را خدا نمی داند و نمی کند که بخواهد هر آنچه خواهد، بکند. از قضا، به قضا و قدر الهی، به توکل بر او، به اراده راسخ اش و ...؛ ایمان و اعتراف دارد. با این وجود، آدمی را تنها، بازیگر و مجری طرح از پیش تعیین شده زندگی اش، نمی داند. وانگهی معتقد است که در زیر چتر خواست خدا، آدمی نمایشنامه زندگی و نقشه شهر زیست جهان خود را هم می نویسد و طراحی می کند و هم نمایش و اجرا.
این روزها که جنبش و پویش پاکبانی نوروز و بهار، ما را به اجبار به پاکبانی خانه فیزیکی زیست مان، دعوت کرده است؛ چه خوب است که اندکی به پاکبانی خانه متافیزکی ذهن و زیست مان هم بپردازیم. همیشه در لحظات پاکبانی فیزیکی و فلسفه ورزی ضمیمه آن، غبطه می خورم که کاش حاصل کوشش های پاکبانی متافیزیکی آدمی به همان سادگی و زودهنگامی نتیجه کوشش های پاکبانی فیزیکی اش بود. اما دریغ و درد.
-در آستانه تصمیم برای مسافرت های آغاز سال جدید، می خواهم شما را به شهر خودساخته ذهن و زیست جهانم دعوت کنم! تشریف می آورید؟ دوست دارید در این شهر قدمی بزنید؟ علاقمند هستید قدمی در کوچه ها، خیابان ها، نهاد ها، مکان های فرهنگی و اجتماعی و ... آن بزنید؟ پشاپیش عذر می خواهم اگر رنجیده خاطر شدید!
بنای شهر زیست جهان من تا این آدینه، حاصل یادگیری های ضمنی و صریح همه رخدادهای زندگی ام طی حدود سی و شش سال زیستن در این جهان می باشد. داستان همه تجربه هایش، شاید بسیار بلند باشد و چندان برایتان مفید نباشد. من فقط فرازی از حال و هوای آن را برایتان روایت می کنم.
-چشمانم را می بندم و راهی سفر درون به شهرناپیدای درونم می شوم. نمی دانم از کدام مسیر به آن وارد شوم. ترسی هستی شناسانه، نای قدم و قدمم را می فشارد. سفر بسیار سختی است. به سفر ابدی آدمی می ماند. نمی توانی هیچ توشه راه فیزیکی برای خودت برداری. این جامه سفید تنها برای مدت کوتاهی بر فیزیکت باقی می ماند، چه به زودی، خود فیزیکت هم به جهان فیزیکی جذب می شود و فعلا تنها نفس و روح تو زنده باقی می ماند. باید سفر و زیستنی جدید، بیآغازی.
-ترسان ترسان، راهی این شهر متافیزکی خود ساخته می شوم. از کوچه ها، خیابان ها، مکان ها و فضاهای ناسبز بسیار متعدد ساخته شده است. خیابانِ ناشُکری و ناسپاسی، یکی از بزرگترین و شلوغ ترین خیابان های آن است. وای خدای من! چقدر مغازه های طلبکار در آن هست. در بهترین و والاترین مکان آن، فرشتگان طبکار طلب خدا، چشم به راهم هستند. هر یک کتاب هزار پرسشی در دست دارند. پرسش های پرتعددی از ناسپاسی های پرشمار همه سال های زندگی من درنسبت با خدا. خدایا چقدر تعدادشان زیاد هست. چه پرسش های فلسفی دقیقی!
-آقای یاری دهنوی؛ انسان برخوردار از اراده و اختیار، آقای عامل، یادت هست آن ساعت...؟ یادت هست آن روز...؟ یادت هست آن ماه....؟ یادت هست آن سال ....؟ یادت هست آن دوره ....؟ یادت هست آن مکان ...؟ می شود لطفا توضیح دهی چرا...؟ امروز دیگر، روز گریه نیست آقای یاری دهنوی! دیگر فرصت توبه و بازگشتی در کار نیست ای بنده ناسپاس خدا! اینک دیگر جای شیون نیست. بسیار فرصت و زمان به شما داده شد. اکنون ما باید شواهد و دلایل تو را بشنویم و برایت با اجازه خداوند؛ حُکم و سمت صادر کنیم! لطفا هر چه دارید، بیان کنید تا کوچک ترین حقی از تو ضایع نشود! خواشمند است صادق باشید. دیگر در این سرای زلال و شفاف، چیزی را نمی توان پنهان کرد و دروغ گفت.
-نیک می دانم که همه شواهد و دلایلم پوشالی است. ترجیح می دهم سکوت کنم و به باریدن ادامه دهم که فرزند کویر تهی دستم. فرشتگان تجربه نگار خداوند، عابر دیگر را به گفت و گوی هستی شناسانه، فرا می خوانند. فرصت را غنیمت می شمارم و راهی دیگر کوچه های این خیابان بلند می شوم و شما را با خود به آنجا می برم.
کوچه چهارده معصوم علیهم السلام را باید بپیمایم. فرشتگان تجربه نگار بسیاری در آن چشم به راهم دوخته اند. در همه سال های زندگی، نان سفره تربیت و برکت آنها را نوش کرده ام. مادرم در سختی های کودک پروی من در آبادی، چقدر به پنجره این خانه های رحمت و شفاعت، چنگ زده است و مُرادش را مراد گرفته است. در زیست جهان مادرانه اش، به یقین نجواهای هستی سوز و هستی سازی با این صاحبان کرامت و شفاعت داشته است تا بتواند چشمان و دل منتظرش را تسلی دهد. پدر کشاورزم هم چه نذرها در پای این زیارتگاه ها داشته است تا بتواند پراضطراب و آسوده خاطر مرا به جویبار تحصیل در شهرهای دور و نزدیک بسپارد.
وانگهی، لحظات سرنوشت ساز زندگی گذشته خویشتن من، یادآور حضور رحمت و برکت این پیشوایان عزیز دینی، در دستان نیازمندم به درگاه خدا بوده و هست. طی لحظات سخت ابتلا و امتحان های گوناگون زندگی و تحصیل، کنده شدن ها از دامان پرمهر و محبت مادر و پدر، کودک وار راهی جاده ناشناخته تحصیل شدن، غریب وار پا به شهرهای دور و نزدیک گذاشتن، اشکبار در جستجوی مکان ها و همسفران گشتن و ...؛
در این میانه آن که به و بیش از همه مدیون سفره تربیت شان هستم؛ امام علی علیه السلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها، می باشند. داستان این دِین خود حکایت پرماجرایی دارد که بماند. تنها اشاره می کنم که اگر نگاه و عنایت کیمیاگرشان در شب عید غدیر یکی از سال های تحصیل دوره لیسانسم در رشته شیمی نبود، من به یقین معلم فلسفه تربیت در دانشگاه نبودم. نمی دانم چه بودم اگر نبود آن لطف کیمیایی شان. انگار کیمیاگر معنوی آنها بودند که هستی خاک این کودک کویری را به طلای معلمی تربیت، جلا دادند. از این رو، تولد انتخابی من در شب عید غدیر سال 1380 می باشد.
-آقای یاری دهنوی، به کوچه معطر چهار معصوم (ع) خوش آمدید. لطفا با وضو وارد شوید.
سایه سنگین حضوری معنوی، همه پهن دشت هستی ام را فتح می کند، ترسی هستی شناسانه در آن می وزد. باد پرسش در هستی کویری ام، به راه می افتد. باز باد. باز کویر. باز شن باد پرسش. باز ریزگرد گناه. باز برهوت بی جواب. باز خارستان پشیمانی!
....
.....
-دوست دارم، فرازهای بیشتری از زیست جهان متافیزکی ام را برایتان روایت کنم. اما نگران وقت گرانبهای شما هستم. احساس می کنم باید قصه پر غصه ام را کوتاه کنم. در آستانه سال جدید هستید. هنوز کارهای مانده زیادی دارید. اما بدانید شهر زیست جهان من، خیابان ها، کوچه ها و مکان های متعدد بی شماری دارد. خیابان دروغ، کوچه نقاق، خیابان نماز، کوچه ریا، خیابان دانشجو، کوچه بی عدالتی، خیابان جوانی، کوچه نگاه های ناپاک، خیابان قضاوت، کوچه بدبینی، خیابان دوستی، کوچه حسادت، خیابان همکاری، کوچه بی وفایی، خیابان مادر، کوچه بی مهری، خیابان پدر، کوچه گستاخی، خیابان همسایه، کوچه بی اعتنایی، خیابان همسفر، کوچه خودخواهی، خیابان سروش، کوچه ناپدری، شهرک فقرا، محله کودکان کار و ...
-اگر شنیدن و روایت داستان زیست جهان من برایتان، به اندازه دانه خردلی، مفید بود؛ به نحوی اطلاع دهید تا در سایه ابر رحمت و توفیق خدا، فرازهای دیگری از آن را برایتان روایت کنم.
-راستی ببخشید در آستانه نشستن تان پای زیارتگاه قرآن و سفره هفت سین، می توانم درخواستی داشته باشم؟
-بله بفرمایید آقای یاری دهنوی، معلم مان. شاید بتوانیم کاری انجام دهیم.
-از قبول زحمت تان، بسیار سپاسگزارم. بر من و اهل جهان منت خواهید گذاشت اگر در آخرین دانه تسبیح نیایش تان در پای سفره تحول آفرین سال جدید و بر فرش سجاده های نیمه شب تان، یادی از فقرا کنید. یادی از بیماران دشوار درمان بیمارستان ها کنید. یادی از مادران چشم انتظار شهید بکنید. یادی از پدران سالخورده و دردمند بکنید. یادی از امام و شهدا و همه انسان هایی بکنید که همگی مان مدیون اخلاقی آنها هستیم. یادی از اساتید و معلمان کوچ کرده مان بکنیم: فاطمه زیباکلام، علی شریعتمداری، علیمحمد کاردان، غلامحسین شکوهی، محمدباقر هوشیار، جبارباغچه بان، توران میرهادی، صمدبهرنگی، علیرضا افضلی پور، فاخره صبا، علی اکبر صنعتی زاده، همایون صنعتی زاده، محمدجواد باهنر، علی اکبر حسینی سروری و ...؛ در نیم نگاه تان به کودکان عزیز دور و برتان، یادی از کودکان جنگ زده عراق، یمن، سوریه، فلسطین، افغانستان، میانمار، نیجریه و کودکان رنجور بهداشت و غذای آفریفا و آسیا بکنید و یادی از ...
-من هم قول می دهم بیادتان باشم. برای تحول زایی در هستی تان، دعا کنم. از خدا بخواهم تا همه آرزوهایتان در زیر چتر مصلحت و اراده او تحقق بیابند. ان شاالله.
-در سایه سار ابر رحمت خدا، عیدتان مبارک باد. در پناه او باشید.
آدینه 27 اسفندماه 1395