پنج شنبه ای پاییزی است. چندروزی است که ما خانوادگی میزبان ویروس گمنامی از موجودهای جهان بودیم. قدرت نامرئی اش ما را به بیمارستان کشاند. به برکت لطف خداوند و زحمت طبیبان، بهبود یافتیم و به جریان زندگی بازگشتیم. تهیه واکسن شبه آنفولانزا برای مادر و پدر عزیز و سالخورده ام، بهانه ای شد تا سری به خانه و زیارتگاه شان در آبادی بزنم.

در روزهای پایانی تابستان امسال، خواهر کوچکم طیبه، آخرین فرزند در دست رس آنها بود. با لطف خدا، به سرفرازی راهی زندگی مستقل خود شد. در روزهایی که کوله و بار سفر زندگی اش را می بست، مادر و پدرم به دل خوشحال بودند، به لب ذکرگویان و به دیده، گریان. حتی پدرم بیشتر بی تابی می کرد و می بارید.

اینک آنها به روزهای آغازین زندگی مشترکشان در اواسط دهه چهل شمسی بازگشته اند. آن روزها که تازه، راهی سفر پر فراز و فرود زندگی شده بودند. پدرم در مزرعه عبادت می کرد و مادرم در کنار دار قالی. با ذوق و شوق، می کاشتند و می بافند. گندم شان راهی سفره زندگی مردم می شد و قالی شان، فرش آن.

در فصل بهارِ زندگی، یکان یکان بچه ها از راه رسیدند و کانون زندگی شان شد شلوغ و پرهیجان. کودکان قد و نیم قدی که می بایست در یک یا دو اتاق ساده کاهگِلی، بزرگ می شدند. تنها و تنها خدا می داند که در نبود امکانات پزشکی و رفاهی امروز، آنها برای بزرگ کردن کودکانشان، چه رنج ها بردند؛ چه اشک ها ریختند؛ چه نذرها کردند؛ چه گشایش ها دیدند و چه معجزه ها، تجربه کردند. چنانکه؛ در سوز و گداز کوره تربیت فرزندان، چه بسیار نور خدا را بر دیوارهای گاهگِلی خانه شان به روشنی دیده اند و هستی شان، رنگ و بویی خدایی گرفته باشد.

در سایه سار ابر رحمت خدا، روزهای زندگی مشترک شان گذشت و گذشت. بچه ها بزرگ و بزرگ تر شدند. با سبک زندگی آن روزها و نبود مدرسه در آبادی، امکان و فرصت تحصیل برای بعضی ها فراهم شد و برای برخی هرگز.

بچه ها به تدریج بزرگ شدند؛ رسیدند و موسِم جدایی شان در فصل تابستان زندگی سر آمد. چنان که به ترتیب، از بزرگ تا کوچک آمده بودند، باز به همان ترتیب، دوباره به راه زندگی خود رفتند و از دامان مادر و پدر دور شدند.

در این روزهای پاییزی زندگی، پدر و مادرم دست بر روی زانوی خود می گذارند و بر می خیزند. دیگری خبری از عصای بچه ها نیست. اما در این روزگاران، تفاوت های بسیاری بین زیست جهان شان در فصل بهارِ زندگی با فصل پاییز آن دارد.

اینک دیگر نه خبری از قامت رعنای پدر و بازوان پرتوان او برای کاویدن زمین و گشت و کارش هست و نه از خرمن انبوه گیسوان مادر و هارمونی دندان های سفیدش. وانگهی، دیگر قامت هر دو خمیده است. گویی همواره در حال رکوع، زندگی و عبادت می کنند. در بُن دستانِ شان، لرزشی بیدمجنون وار، ریشه دارد و دشت چهره شان، پر است از چین و شکن های تو در تو. گویی دیگر، خزان زیبایی کالبدشان فرا رسیده است.

حاصل دسترنج و میوه های درخت زندگی شان از این قرارند: چهار مادر مهربانِ خانه دار، یک پدر کارگرِ شریفِ کار آزاد، یک پدرِ زحمت کشِ زخم خورده جنگ اما فاقد مدرک رسمی جانبازی، یک دندان پزشکِ پروجدان و یک معلم دانشگاه.

در فرایند رسیدن و به بارنشستن این میوه ها و بزرگ شدن و بالیدن بچه های قد و نیم قدمی، آنکه به و بیش از همه آزارشان داد و بر چین و شکن تابلوی صورتشان، افزود، مرادو (من) بود.

جسور بود و کودکی پرشیطنتی داشت. با پایان تحصیلات ابتدایی اش در مدرسه آبادی هم جوار، کوله پشتی درس و مشقش را برداشت و راهی سفر بسیار بلند تحصیل در شهرهای دور و نزدیک شد.

در سبک زندگی آن روزهای آبادی، خبری از تلفن ثابت، سیار، اینترت، تلگرام، اینستاگرام و... نبود. هیچ نبود. این کودک جسور که از مرزهای آبادی دور می شد و ماهی دیگر  برمی گشت، تنها خودش، خبر سلامتی یا دردش را با خودش می آورد. هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید که در آن دنیایِ بی خبری، آنها چگونه تاب و تحمل دوری کودک محصل شان در شهرهای دور را داشتند و با آن زندگی کردند.

انگار بندِ دلشان بند بود به آینه و قرآنی که همیشه هنگام خداحافظی اش، او را از زیر آن، راهی مدرسه و دانشگاه می کردند. هنوز دیدگان خیس مادرم-  و بعدها خواهرانم-  و آغوش گرم پدرم- و بعدها برادرانم- به همراه آوای دعایشان در این لحظه ها، به روشنی خورشید در هستی ام، می درخشد و بربار مسؤلیت اجتماعی و خانوادگی ام، سنگینی می کند:

هفت سال زندگی دانش آموزی شبانه روزی در مدارس نمونه دولتی رفسنجان، چهارسال زندگی دانشجویی لیسانس در دانشگاه شیراز، هشت سال زندگی دانشجویی تحصیلات تکمیلی ارشد و دکتری در دانشگاه تهران و حدود شش ماه فرصت مطالعاتی در دانشگاه استکهلم سوئد.

تحمل رنج دوری کودکشان در همه ی سال ها؛ یک طرف و شش ماه آخرش، طرف دیگر. اینک مادر و پدرم گاهی در لابه لای حرف هایشان از آن روزها، هنوز آسمان دیدگانشان، بارانی می شود. وسعت و عرض تجربه های زیسته زندگی در آبادی؛ کمتر از آن بود که آنها بتوانند یارای تحمل رنج تحصیل کودکشان در کشوری دور دست را داشته باشند. بی سوادی مدرسه ای و آکادمیک، حتی نمی توانست به آنها بگوید که این کشور در کجای جهان قرار دارد؟ مردمانش چگونه اند؟ تنها اخبار رایو و تصاویر تلویزیون از آشفتگی اوضاع جهان، می توانست برای کوره سوز و التهاب آنها، هیزم فراهم کند!

از این روست که به راستی آن که در کوران زندگی، به و بیش از همه کودکان، آزارشان داد و بر پهنه صورتشان، چین و شکن و گره فلسفی زد، من بودم. هرگز و هرگز این توان را ندارم و نخواهم داشت تا دِین سختی ها و محبت هایِ فقط یک شبانه روزشان را جبران کنم. با خدا عهد بسته ام که در همه سال های معلمی ام در دانشگاه، اگر در لحظه ای سعادت یافتم تا در دشت هستی دانشجویی، بذر انسانیت و تحول بیافشانم یا پاکبان مسیرپویدن شان در کوی خدا باشم، همه ثواب معنوی آن، پس انداز زندگی دنیایی و اخروی این پیرمرد کشاورز حلال کار و آن بانوی پرعاطفه باشد.

در سایه چنین نگاهی به گذشته ام، خانه ساده و گِلین آنها در آبادی برای من حکم یک زیارتگاه دارد. زیارتگاهی که در آن دو پیرمعنوی، باشکوه زندگی کردند و با زحمت بیل کشاورزی و شانه قالی، معلمی به دانشگاه و جامعه، وقف کردند.

اینک قامت رکوع وار آنها، گردن افراشته از جوانی و خامی مرا به کُرنش دعوت می کند.  قاب چهره پرچین و شکن شان، زیباترین و پرمعناترین قاب معنوی زندگی من هستند. من تأمل در این تابلوها و تفسیرِ هرمنوتیکی بی پایان نشانه ها و نمادهایِ پیدا و ناپیدای آنها را بر خواندن و تفسیر کتب فقه و فلسفه برای یافتن ردپای خدا، ترجیح می دهم. آمدن به این زیارتگاه روستایی و بوییدن و بوسیدن چهره ها و دستان این دو پیرمعنوی، از هستی سازترین لحظه های زندگی شهرنشینی ما هستند.

در آن روی سکه زندگی من، همسر و همسفری است که در پای بالیدن دار زندگی اش، دو پیر معنوی دیگرند که همه عمرشان را در پای دار قالی زندگی کودکان، سپری کرده اند و باز اینک بازگشته اند به روزهای آغازین زندگی شان.

داستان پرشکوه و پرزحمت زیستن آنها در پای دار قالی کودکانشان در فرهنگ اصفهان، شباهت های زیادی به گزیده داستان کرمانی زندگی پدر و مادر دارد. اتفاقا یکی از گره های استوار آشنایی من و همسفر زندگی ام و پیوند آن، وجود همین شباهت های اصیل در نقشه های قالی زندگی خانوادگی مان بوده و هست.

میوه های درخت هستی و زندگی آنها، رنگ و طعم دیگری دارد: دو مادرِ مهربان و معلمِ دغدغه مند مدرسه، یک مادرِ دلسوز و معلمِ خیرخواه دانشگاه، یک پزشکِ متعهد و متخصص، یک مهندسِ عمران سخت کوش و پراحساس و یک معلمِ خلاق و شوخ طبع دانشگاه.

زندگی مشترک ما در شهرستان نزدیک آبادی مادری ام، این سعادت هستی بخش را روزی ما کرده است که بیشتر و بیشتر به آن زیارتگاه در آبادی سربزنیم. دوری راه کرمان تا اصفهان و مشغله های پرشمار معلمی در دانشگاه باعث می شود تا ما با تشنگی چندماه، به زیارتگاه اصفهان برویم؛ ناگزیریم چندروزه، سیرآب شویم و کوزه پرآب کنیم و باز به کویر و آبادی برگردیم.

همیشه در ناب ترین لحظات نیایش مان با خدا، از او خواسته ایم که به پیران معنوی زندگی مان، سلامتی وجود و عمربلند باعزت دهد. از او می خواهیم تا این دریچه های رحمت و برکت را برای آشیانه های زندگی ما فرزندان، به نیکویی نگه دارد و این پیوندگاه اتصال ریسمان زندگی خواهران و برادران را جاودانگی عطا کند.

این روزها که از یک سو درگیر کودکی های شیرین سروش هستیم و از سویی دیگر به قانون تلخ جدایی و کنده شدن کودکان از دامان پدر و مادر می اندیشیم، بیشتر و بیشتر او را در آغوش می گیریم، بیشتر می بوسیمش، بیشتر در برکه چشمان پاکش زُل می زنیم، بیشتر او را گاز می زنیم. نیک می دانیم که با ورق خوردن روزانه دفتر زندگانی اش، از من و مادرش دور و دورتر می شود؛ هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ متافیزیکی.

گاهی وقت ها با مادرش حسرت می خوریم که کاش این امکان وجود داشت تا مقداری از طعم شیرین و هستی بخش کودکی هایش را در بلوری می کاشتیم تا برای روزهای پاییزی زندگی مان- اگر عمری به درگاه خدا داشته باشیم- در دسترس می ماند. چنان که اینک بی شک پیران معنوی زندگی ما، دلتنگ روزهای پرهیاهوی کودکی کودکانشان در قصل های بهار و تابستان  زندگی شان هستند.

دور گردون چرخه حیات در هستی هم چه زیباست و پرامید:

بهارِ زندگی- تابستانِ زندگی- پاییزِ زندگی- زمستان زندگی و دوباره بهار...