مهر امسال، سومین بهار معلمی ام را در دانشگاه کرمان شروع کرده ام. سعادت معلمی در قبل دانشگاه را نداشته ام و هنوز آن را تجربه نکرده ام. دوره دبستان، باید لذتبخش باشد. نمی دانم؟ اما معلمی در دانشگاه، انتظارات و مسئولیت های متفاوتی دارد.

 هر معلمی در دنیا و روزنگار معلمی اش، روزهایی لذتبخش دارد که به فهم و تفسیر او از معلمی کردن، وابسته اند. معلمی و مربیگری برای من، از یک سو به مثابه پاکبانی می ماند. پاکبانی یعنی پیراستن و آراستن راه حقیقت یابی دانشجو و متربی. یعنی زدودن خار و خاشاک مسیر جوییدن ها و پوییدن هایش در کوی حقیقت. یعنی سفالگری کوزه هستی اش برای جام و کام گرفتن از قطره های آبشار حقیقت هستی. یعنی تشنه و شیدای دانایی و روشنایی اش کردن. یعنی برافروختن آتش بیداری و کنجکاوی در خِرمن وجودش. یعنی پیله های جانش را پاکیدن و گسستن. یعنی چشمه دیدگانش را گشودن. یعنی دریدن پرده پندارهایش.

از دیگر سو، معلمی و مربیگری برای من به مثابه کشاورزی می ماند. گاهی باید بذرهای خفته وجود دانشجویان و متربیان را بیدار کرد. زمانی باید بذرهایی در خاک زرخیز هستی دشت آنها پاشید و باروری و شُکوه آن را پایید. باید آب حکمت و دانش در پهن دشت وجودشان جاری ساخت. باید علف های هرز پیچک هوای نفس وجودشان را چید تا ساقه ایمان و عرفان در هستی شان ریشه بدواند. گاهی باید به شاخه سار درخت همت و هستی شان، پیوند زند. فصلی باید تکیه گاه شان شد و تقویت شان کرد زمانی باید به آنها تنش شناختی و عاطفی دارد تا برای تنش های بزرگ زندگی مقام شوند. . گاهی باید آوندهای تنه و ساقه وجودشان را لایه روبی کرد. زمانی باید روزنه و پنجره های برگ درخت بودنشان را باز و بسته کرد. گاهی باید سرشاخه های گناهش را برید. زمانی باید، نگاهشان را به آسمان و باران دوخت. گاهی باید چیزی نگفت، کاری نکرد تا خاک وجودشان برای روزهای آینده، آیش بخورد.

دانشجویانم، بخاطر زحمت و رحمت میزبانی پنجمین همایش ملی انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران در دیارشان، آغشته و آلوده شناخت فعالیت های جدی آموزشی و پژوهشی رشته شان در سطح ملی و اندکی بین المللی شده اند. به اجبار و انتخاب معلم شان، مقاله ها و کتاب هایی درباره رشته شان، ماهیت و کارکردهای آن، ماهیت نظام تعلیم و تربیت ایران و ...، مطالعه کرده اند و خوب پیامشان را هضم و جذب کرده اند.

سه هفته از بهارِ آغاز فصل تحصیل و تربیت جدید می گذرد. به کلاس شان پا می گذارم. مقاله ها و کتاب های مورد نظر را خوانده اند. بعد سلام و احوال پرسی، جویای پیام کتاب ها و مقاله ها می شوم. گویی آتشی در انبان دانش شان افتاده است. برآشفته اند. به قول خودشان، دچار بحران هویت تحصیل و دانش شده اند. پرده پندارهایشان از ماهیت و کارکرد فلسفه تربیت و ماهیت نظام تعلیم و تربیت پاره شده است. کوزه دانش شان، تَرک برداشته است. احساس خُسران دارند. تیغ تند نقدشان، برق آسا می غُرد و پایه های صندلی معلم شان را نشانه رفته است.

با آن که، متهم ردیف اول هستم، شجاعت شان را بسیار تحسین می کنم، در کوره خودآگاهی شان می دوم و می دمم. عطر بیدارکننده و هستی بخش خودآگاهی انتقادی فضای کلاس مان را آکنده می کند. دل داریشان می دهم. از آنها می خواهم بر تخته سیاه نامرئی هستی شان یک پرسش بنویسند: مسئولیت من در قبال تربیت خویشتن و دیگران؟؟

 به جرأت می­توانم بگوییم این لحظه ها از بهترین و لذت بخش ترین روزهای معلمی ام می باشند. دانشجویانم از جهل مرکب، رها شده اند. بر نخستین و مهمترین پله نردبان دانایی و تربیت ایستاده اند. دانا شده اند که نادانند. آری همه سقراط شده اند.«می دانم که نمی دانم و دوستدار دانایی ام». کوزه بدست در جستجوی قطره های حکمت و دانشِ آبشار حقیقت، به راه افتاده اند.

عصر در مسیر بازگشت به منزلگاهم در شهرستان، همچون همیشه با خود خلوت می کنم. به اتفاقات کلاس فکر می کنم. به آرمان هایم در کوی معلمی می اندیشم. به تجربه زیسته ام از معنای معلمی و مربیگری به مثابه پاکبانی و کشاورزی، فکر می کنم. به رهایی دانشجویانم از جهل مرکب می اندیشم. به پاره شدن پیله های فهم شان نظر دارم. به سقراط می اندیشم. به پایانش! نزدیک های غروب عرفانی است. اشک شوق و شُکر در چشمانم حلقه می زند. منِ معلم، چقدر خوشبختم. یاد حسین علیه السلام می افتم. با خود زمزمه می کنم: الهی رضم به رضائک تسلیما لِقضائک.