شب قدری در حریم اهل آبادی
دهه سوم نخستین ماه تابستان است. بهار رحمت و رمضانِ گناه زدا، به قدر وسع و همت آدمیان، نَفس و نَفَس پنهان آنها را صفا و جلا داده است. آبشار رحمت رمضان، سرچشمه فیضی است تا قطره قطره در کوزه هستی آدمی فرو افتاد، زنگارهای گناه و غفلت آن را بشوید و بزداید، آن سان که شاید دوباره آدمی کودک شود و معصوم. به همان طروات و پاکی کودکان فرو غلطیده از گونه خدا.
شب های قدر، این برهه زمانی هستی سوز و هستی ساز، دمی است برای دگردیسی و پوست اندازی معنوی. شب هایی که به چشم زنده دلان، باران فرشته و نور می بارد بر ظلماتِ کویر زمین. در شب زنده داری اهالی دیر، مسجد و میخانه های گوشه و کنار شهر، کاسههای تهی بسیاری به نظاره نشسته اند تا قطره ی نور و آب حیاتی فرو افتد به دامان شان.
آوازه اخلاص و سادگی سفره و میکده کویرنشین نان، ما را از شهر می کَند و راهی آبادی می کُند. من و همسفر زندگی ام، به خانه پدری ام در دل آبادی می رویم. حضور در آبادی و قدم زدن در این پاره از خاک زمین، برای من حال و هوای جانبخش دیگری دارد. همه چیز آن با من سخن می گوید: آب کاه ریز و قنات، درختان کهنسال و جوان، تپه ها، رشته کوهها، بوته های بیابان، شب و آسمان پرستاره اش و خِشت خِشت دیوارهای کاه گِلی خانه های آن. گویی باد برگ های دفتر هستی و خاطرات آدمی را ورق می زند و با صدای بلند می خواندش.
بند روزه مان را بر کرانه سفره همیشه گشوده خانه پدری ام، باز می کنیم. قدری در کنارشان گپ و گفتگو می کنیم و آن گاه از زیر نور مهتاب راهی خانه خدا در دل آبادی می شویم. «شاه راه علی مردمان کاه کِش کویر یا همان کهکشان راه شیری مردمان شهر»، آسمان سقف پوش شب آبادی را چه پرشکوه، آذین بسته است. در شب شهادت مولای متقیان، علی علیه السلام، «شاه راه علی» معنا و تفسیر دیگری دارد. اغلب اهالی آبادی، پس از یک روز کار سخت در گرمای تابستان و مزرعه، با داس و کوزه های پر امید، اینک به مزرعه نیایش آمده اند. محفل شان ساده و پر معناست. در دل انگیزترین شب سال، دل به دریای عطابخش و خطاپوش خدا می زنند. به جویبار اشک ها و ناله های سوزناک شان غبطه می خوردم. چشمه اشک شان چه پر باران و تنور سینه شان چه پرسوز. در فضای معنوی و تاریک خانه خدا، مسجد، ندای اشکبار «الهی العفو» شان در سکوت شب پرستاره آبادی می پیچد و با گذر از کوچه و پس کوچه های روشن «شاه راه علی»، راهی کوی خدا می شود.
به حس و حال معنوی شان در این میکده، رشک می ورزم. با این که، خِشت خِشت بنای هستی ام از این آب و گِل است، چقدر با اهالی نور و آبادی فاصله دارم. سال هاست که قَبای تحصیلات دانشگاهی و لعاب روشنفکری، معناداری این مراسم ها را از دامان من دور کرده است و تفاخر زندگی شهری، زُلالی ساده زیستان کویر را برایم کِدر کرده است. چه، ضُمختی دستان زحمت کش و ترک خورده زن و مردشان، گونه های آفتاب دیده شان، بوی علف دامن شان، چین و شکن چهره شان، دماغ های طبیعی و بزرگ شان، ابروهای درشت و پرپُشت شان و ...، با لعاب پرجلای آرایش ها و پیرایش های روزانه مدرنیته پوشیده نشده است. گویی فاصله ای میان «بود » و «نمود» شان نیست. همان هستند که می نُمایند.
از مقایسهای میان تن لعاب دار و جان کِرت خود با هستی زلال و جوشان آنها، در درگاه خدا، بسی شرمنده عاطفی و شناختی می شوم. این رُسوایی هستی شناختی در دادگاه بی قاضی وجدان، «خود» مرا بیش از پیش بر «من» می شناسد. چه بودی؟ چه شدی؟ به کجا می روی؟ چرا چنین سنت گریز؟ کُو میوه های تواضع درخت علم دانشگاهی ات؟ کُو پرتوهای روشنی بخش چشم فیزیک دادن و شیمیدانت؟ چرا «شاه راه علی» در تلسکوپ نجوم دانشگاهی ات، جان باخت؟ چرا نذر و نیازهای گره گشا و معنی زای «بی بی» در لابه لای کتابهای جامعه شناسی ات، بی معنی شد و خرافات تفسیر شد؟ چرا شکوه و جلال عالم غیب و معنا در عدسی بزرگ نمای میکروسکوپ زیست شناسی ات، کوچک و ناپدید شد؟ و چرا...؟
به قول هایدگر، می توانم «حالت های مرزی» تکان دهنده و «هستی عَیان» را تجربه زیسته کنم. موقعیت هایی که آدمی در آن مرز میان «بودن» و «نبودن» یا «هستی» و «نیستی» را می تواند تجربه کند و به «خودشناسی» برسد. موقعیت هایی همچون حضور در میدان جنگ. اینک که داشته ها و نداشته های کشکول زندگی ام، رُخ می نمایند، با همه وجود، طوفان «اضطرابی شناختی» در ورق ورق کتاب روزنگار هستی و تحصیل دانشگاهی ام، به راه می افتد. «جنون آمیز» خود را در کوره «تصمیم و انتخاب» می اندازم. نور هستی بخش «خودکُشی شناختی و عاطفی» در فضای تاریکخانه ذهن و ضمیرم، می درخشد و مرا به خود فرا می خواند.
در میانه اتاق نَفس و هستی ام، چوبه داری بلند از «مداد» برپا می کنم و سکویی از «کتاب های تهی از معنویت و تَقدس» در پای آن می چینم. فضای تاریک میخانه و اشک و آه اهالی آن، غرور و دل آدمی را می شکند و مُهیای دست شستن از «سبک» زندگی اش می کند. دست و پای اراده ام به لرزه افتاده است. اما « نیستی و تهی دستی معنوی» به من شوق «اقدام و عمل» می دهد. یاد حدیث نبی رحمت، بر شوقم می افزاید: «بمیرید قبل از آنکه بمیرانندتان». در دل شوری دارم و در چشم اشکی و در سر اُمیدی. «یاعلی گویان» بر می خیزم.
سمبلیک، جامه و قبای تحصیلات غرور آفرین و معنویت زدای دانشگاهی را از جسم و جان به در می آورم. اندکی در زیر باران رحمت خدا و اشک زلال کویرنشینان، قدم می زنم تا خیسِ خیس شوم. دستان تهی ام را زیر باران فرو می برم و با آن پهنه صورت و دیدگانم را می شویم. بیاد سهراب می افتم که گفت «چشم ها را باید شست». مسیر جویبار کوچکی از آن باران را به درون کویر خُشک و بی احساس وجودم کج می کنم. آبراهه را می پایم تا وارد جزیره متروک قشر خاکستری مغز و ذهن علم زده ام گردد. آب در قفسههای کتابخانه اش می اندازم. همه واژه ها و کتاب های تهی از معنویت آن را به جویبار می سپارم تا با خود ببرد. کاشی ها و لعاب های خوش رنگ روشفکری آپارتمان ذهن و ضمیرم را با پُتک «اصالت» فرو می شکنم و به سیل می سپارم. تلاش می کنم همه نشان و نُمادهای تحصیلی که مرا از زندگی اصیل و نگاه قُدسی به جهان هستی دور کرده است، از درخت تن و جان بزدایم.
در دل شب، احساس سبکی و پاکی لذت بخشی همه وجودم را فرا می گیرد. کَهربای روستایی، «گاندی وار» تن پوش خود می سازم و راهی چوبه «دار» می شوم. درویش سان، لنگ لنگان قدم در مسیر «نیستی و هست زدایی» پیله های وجودم می نهم. یاد علی، شبگرد و یتیم نواز کوچه پس کوچه های مدینه، عطری در محفل ساده نیایش اهل آبادی افشانده است. حس و حال هستی شناختی عجیبی داشتم. درست یادم نیست چه گذشت.
گویی نزدیک های سحر است. فرشته ها راهی آسمان می شوند و گزارش نیایش اهل آبادی در شب قدر را با خود می برند. چشمانم را باز می کنم. در انتهای مسجد آبادی، روی زمین فرش شده ام. انگار از بلندی افتاده ام. دست و پایم بی جان شده است. رمق و جرعه ای برای بلند شدن در کوزه وجودم باقی نمانده است. درمانده ام و سراپا چشم شده ام تا تکیه گاهی برای برخاستم بجویم. دور و برم را هنوز سکوت و تاریکی شب فرا گرفته است. ناگهان نور امیدی در وجودم سو سو می زند. نردبادنی از چوب و کاغذ انبان اندیشه و عمل علی علیه الاسلام به دیوار مسجد تکیه داده شده است (کتاب نهج البلاغه). پا در زمین دارد و پله هایش، در افق آسمان و «شاه راه علی»، ناپدید می شوند. آوای بیت پرمعنای شهریار، دل باخته اصیل و سرفراز روستایی، در وجود بی رمق ام، جانی دوباره می دمد و اشک ریزان مرا به سمت پله های نردبان فرا می خواند:
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را.