نکوداشت نوروز ایرانی در دامن فرهنگ دانشگاهی سوئد(Respect of No - Rooz at Stockholm University)
آن روزها که نرم نرمک بهار ایرانی در راه بود، حدود دو صفحه ای اطلاعات در مورد آیین کهن سال جدید در فرهنگ ایرانی و اسلامی- چهار شنبه سوری،سال تحویل، هفت سین، سیزده بدر- به زبان انگلیسی جمع آوری کرده بودم و با ضمیمه یکی دو تا از عکس های نوروز سال گذشته آبادی برایش فرستادم و در ایمیلی گفته بود می خواهم دوشنبه که شروع نوروز ایرانی است، جشن کوچکی در ناهارخوری اساتید برای تو و همکارانت داشته باشیم و ضمن پذیرایی مختصر با شیرینی های میهن، کلیپ های کوچکی از موسیقی سنتی سرزمین مادری ام را با لب تاپ برای همکاران هنری ات نمایش دهم.
آنقدر ذوق کرده بود که گویی گفته باشم، مادر می خواهیم برایم جشن تولد بگیری. گفته بود اجازه بده این آیین داشته باشیم. برایمان جالب خواهد بود. یادآوری که آیا از دست من کمکی بر می آید!؟ زحمت دعوت همکاران و فرستادن معرفی نوروز را به او واگذار کردم.
به مرکز خرید ایرانیان در استکهلم رفتم. همه کاره اش هم وطن نان کردمان هستند. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ایرانی در آن یافت می شود اما به قیمت محلش. حال و هوای مغازه های وطن را داشت. بسیاری از هم میهن نان مان، در واپسین لحظه ها آمده بودند تا وسایل هفت سین و حواشی اش را تهیه کنند: همه سین ها موجود بودند، ورودی اش، ماهی های قرمز، دلواپس آزادی.
سبزه قشنگی با ضمیمه برخی سین های دیگر و مقداری آجیل و شیرنی ایرانی تهیه کردم. من باب مثال، سبزه اش حدود شش هزار و پانصد تومان و یک کیلو و نیم شیرنی اش بیست و چهار هزار تومان ناقابل! حالا از دستش ناراضی باشید.
دوشنبه صبح، نخستین روز بهار ایرانی، با وسایل خواستگاری، به دپارتمان پداگوژی و تربیت هنری، رفتم. قبل آمدنشان، در گوشه کافه، سفره هفت سین را با شوق چیدم. باسین های: سفره پارچه ای خوش رنگ ایرانی، سبزه، سیر، سرکه، سکه ایرانی، سنجد، آئینه، قرآن، مناجات خواجه عبدالله، شمع و درنهایت دامن فرهنگ دانشگاهی سوئد.
همفسر زندگی استادم، به خودش زحمت داده بود که از حومه شهر-یک ساعت راه- به دانشگاه بیاید و در این جشن کوچک پاسداشت فرهنگ ایرانی، شرکت کند. به محض آمدن مرا در آغوش گرفت و صمیمانه تبریک. احترامش برای فرهنگ ما- یعنی همان دیگری(other)، جای تأمل دارد!استاد بزرگوارم ویدو پروژکتور شخصی اش را آورده بود تا کلپ های کوتاه را روی دیوار بیندازیم.
جاتون سبز. منظره بیاد ماندنی بومی بود: یکی یکی می آمدند، نگاهی شگفت آمیز و لبخندزنان به هفت سین ایرانی داشتند؛ آنگاه ضمن خوردن شیرینی و آجیل میهن، صدای دلنشین موسیقی سنتی ایران، در جسم و جانشان نجوا می شد. استادم و همسفر زندگی اش-که نوشته را خوب خوانده بودند- گویی مترجم سوئدی فلسفه هفت سین فرهنگ ما بودند و آن را با آیین کریسمس برایشان مقایسه می کردند.
آن روز و روز بعدش، سفره هفت سین فرهنگ ما، نگین زیبا و پرمعنای اتاق ناهارخوری دانشکده بود. شادمان بود و می گفت برایشان بسیار جالب و مایه شگفتی و تأمل بوده است گویی مرا ایرانی می دانستند و ضمن تشکر، سال جدید را تبریک. و من به دانشجوی میهمانم اشاره می کردم.
آن روز موقع بازگشت به خوابگاه، سرشار از شوق صعود بودم؛ گویی به سختی، از دامنه های کوه فرهنگ سوئد بالا رفته و یکی از نمادهای فرهنگم را بر فراز قله اش، کاشته باشم. شاید این نهال کوچک، سال های بعد آمدنش، با شنیدن نام ایران، در خاطر و اندیشه آنها، غنای فرهنگ مان را دوباره تداعی کند.
خوشحالم که شاید بهای نبودنم در کنار سفره هفت سین ساده و پرمعنای آبادی میهن، به کاشت بذرهای آن در باغچه دپارتمان اینجا، بیانجامد و آن بیم ناتوانی در ارائه ضمنی نیکی های فرهنگ ایرانی و اسلامی ام را به امیدی بهاری تبدیل کند.
و رفتار او و تلاش خانواده اش برای احترام و نکوداشت فرهنگ دیگری(other)، درس بزرگ ضمنی دیگری بود تا افق کوتاه خودخواهی و خودپرستی فرهنگی مرا به چالش و تأمل بکشد.
