از روزهای نخست عیان شدن این سفره کوچک، بر سطح اقیانوس اطلاعات رنگارنگ دنیای مجازی، کمتر از یک ماه می گذرد. باورش نمی شد که دشواری ها، اینقدر زود در آسمان کویری اش پدیدار شوند. دوست می داشتم همچون خانه پدری، محمل کوچک رهگذری خسته برای نوشیدن جرعه از آب کوزه یا مشک چشمه باشد. ساده دل،گویا خوش خیال بودش.

به سقراط و منش او غبطه می خورم؛ جمله ای مکتوب از خویش باقی نگذاشت؛ اما بسیاری گویند سقراطم آرزوست. و افلاطون، شاگرد خلفش چه نیک گفته بود که نوشتار به مؤلفش خیانت می کند.

اینک می توانم درک کنم که چرا فرهنگ ما شفاهی یا سکوت پرور است. بسیاری هستند که خاموشی شان، راه را برخواندن جمله ای کوتاه و حکیمانه از مثنوی هستی لایه لایه شان می بندد و کتاب وزین وجودشان، ناخوانده خاک می شود. گویند، در مثال مناقشه نیست؛ لذا نپندارید که هستی اش، عمقی داشته باد.

انگار ما بیشتر با دشنام دادن به دیگران، همراه و همدلیم تا با دیدن و ربودن نیکی های دامن شان. دردمندتر؛ به قول امیر مؤمنان،علی(ع)، در میدان نظر، بسیار می گوییم. از گفتگوی ادیان، انصاف در داوری(دیدن کژتابی های خویش و دوستان و راست نمایی های آیینه نادوستان)، ربودن حکمت از دامن دیگران حتی آستین منافقان، شنیدن همه صداها و گزینش برترین شان، همزیستی مسالمت آمیز با اهل کتاب و ...

اما در میدان عمل؟! کمتر و کمتر می پوییم و پویش های کوچک دیگران را دشنام به خود و کیش خویش می پنداریم.

 تجربه ی تجربه نگاری هم شاید لازمش می بود. بند بند بافت خاکی سفره اش را دوست می داشت و تلاش تا به تدریج برای زیراندازش، قالی خوش رنگ و نگار کرمونی، ببافد و در زیر پای خسته تان بیندازد. اینک در کوبیدن تک شانه ها و بافتن بندهایش، تردید و تردید دارد. شاید عذرش را بپذیرید و برای هدایتش دعا. و شاید راهی دیگر؟؟

امیدوار است، به یمن دعاتون، عمر تردیدهایش به سمتی سر آید که رضای او در آن باشد.