سال ها پیش در روستایی بسیارکوچک با مردمانی مهربان و روشن ضمیر، به دنیا آمدم. ده کوچک ما آن سال های سخت مدرسه نداشت و هنوز هم. بچه های بازی گوش آبادی، شادی کنان پیاده به مدرسه ده همجوار - که اندکی دور بود- می رفتند. دوری راه و نگاه سنتی، باب تحصیل اغلب دختران را نگشوده، می بست و آفتاب تحصیل؛ تنها طی دوران ابتدایی بر سرزمین حاصلخیز ذهن عامه دانش آموزان پسر می تابید و بعد برای همیشه غروب می کرد. در این میان؛ بودند پسران نادری که در جستجوی آفتابِ حقیقت، با بیم و امید فراوان به شهرهای دور و نزدیک کوچ می کردند. گویی کوچ نشینی، جزء سرشت زندگی شان می بود. دوست و همکار روستازادهِ شهرنشین شما هم یکی از آنهاست.

هرمنوتیکی ها معتقدند اندیشه در دامن نوشتن هاست که می روید و می بالد. به تشویق برخی دوستانم، که آنان نیز نوشتن را عاملی برای رهایی از روزمرگی ها می دانند؛ بر آنم که برخی از تجربه های آموزنده گذشته و آینده ام را برایتان بازنویسی کنم. همه امید و تلاشم این خواهد بود تا مدت کوتاهی که میزبان دیدگان شما هستم، سفره ای روستایی بگشایم. با طعم نون داغِ تنور، ریحون، ترخون، پنیر گوسفندان مادربزرگ مهربون و آبِ چشمه.

به سان خانه های آبادی، کویر تجربه نگاری های من، همیشه منتظر رهگذران خسته و مهمان های ناخوانده هست؛ شما که قطره های مهرِ خدایید بر سفره کویری من. خوش آمدید.

بر من ببخشایید؛ گر نوشته هایم اصالت و پاکی روستا و شکوه کویر را با خود نداشته باشد و طعمی دگر دهد.

یاد باد بازی های کودکی .../نمایی از ده رستگار آبادی ما